خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دلم برای بچه ها تنگ شده:

امتحان طاهره برگزار شد! و .... طاهر گفت که تا مهر دیگه نمیاد کلاس، قرار شد که تابستون بره کلاس زبان – من که چشمم آب نمی خوره- و مهر بیاد از اول کلاس ویندوز رو بگذرونه. شاید هم تا اون موقع زورش به شوهرش برسه و یه کامپیوتر بخره!

دوره ی طاهره هم تموم شد و گذشت! خدا کنه که خاطره ی بدی تو ذهنش نمونه.

این کلاس ها هر کدوم برای من یه کلاس درسه، یه کلاس درسی که من از بچه ها درس میگیرم.... و بعضی وقت ها خودم از خودم تعجب می کنم! یه جورایی اون وجه های نا شناخته ی خودم رو می شناسم. مثلا دو هفته ی پیش تو سه راه جمهوری داشتم می رفتم،کلاس داشتم و خیلی هم دیرم شده بود.توی ذهنم داشتم به بچه های مدرسه فکر می کردم، یه دفعه یکی از شاگردامو دیدم که داره از روبرو با مامانش و باباش و داداش کوچیکش میاد! یه دفعه دلم هری ریخت پایین! انگار که کسی که همیشه منتظرش بودم رو دیدم. یه لحظه احساس کردم که دیگه قلبم نمیزنه! -البته اون شاگردم منو ندید و گذشت- فامیلش رو یادم اومد پورجبار. یه لحظه فکر کردم که برگردم و نگاش کنم شاید پور جبار نباشه! اما ترسیدم که شاید واقعا اون نباشه!! و ترجیح دادم که برنگردم و نگاش نکنم!

همون موقع احساس کردم که چقدر دلم برای شاگردام تنگ شده... خیلی خیلی هم تنگ شده بود. یه 20 روزی بود که بچه ها رو ندیده بودم. اون هفته رفتم مدرسه ببینم چه خبر! خانوم ناظم هم منو برای اردوی تابستونی دعوت کرد! خیلی دوست دارم برم که بچه ها رو ببینم. اما کلاس دارم! باید یه جوری این کلاسم رو دودر کنم و برم اردو!

نظر شما چیه؟

   + یاس حسینیه - ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳