معلمی عشق است.
معلمی عشق است.
امروز روز کاریم نبود.
کلاس فوق العاده داشتم با کلاس گل شقایق.
فقط 45 دقیقه.
بعدش باید می رفتم اداره ی بیمه.
بچه ها داشتند توی حیاط 2 نفری بسکتبال بازی می کردن.
دلم لک زد برای دوییدن دنبال توپ نارنجی بسکتبال.
با یه بهونه رفتم تو حیاط.
بچه ها اومدن ازم سوال کامپیوتری بپرسن!!
زدم تو خال! من و شبنم شروع کردیم به بسکتبال بازی!
کم کم شادی اومد تو تیم من فاطمه تو تیم شبنم.
پریدم از شبنم توپ رو قاپ بزنم. شبنم گفت خانوم شما معلم کامپیوتری!
گفتم که چی؟؟؟
بعدش منیر اومد پیش من و شادی. فاطمه و شبنم هم به التماس یک یار دیگه دست و پا کردند.
نیم ساعت بازی کردیم.
گل که می زدیم همو بغل می کردیم و می چرخیدیم!
بازیکن های تیم حریف هم جو زده می شدن و ما رو بغل می کردن!!!
عجب حالی داد.
کلی از هیجانات نهفته ی درونم آزاد شد.
شادی رفت تو دفتر تا ناظم ها رو هم بیاره بازی.
نیومدند.
شادی با شادی گفته بود که خانوم کامپیوتر داره با ما بازی می کنه.
وقتی بازی تموم شد خبرنگار کلاس نظر منو پرسید.
نقطه ضعفِ حریفُ گفتم: "گروهی کار نمی کردن. تک روی زیاد بود. می خواستن فقط شخص خودشون پیروز باشن."
نه کسی برد نه کسی باخت.
بازی، دوستانه بود، تو زمین حریف.
من وارد زمین حریف شدم
تاختم
هنوز زمین نخوردم
باید مواظب باشم!
زمین حریف خیلی فریبندست! نه؟


