خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

خدا و من و فاطمه (۱)

دعوتنامه دستم بود، دست فاطمه هم بود. خدا داده بود. خدا گفت: ﴿از تو حرکت از من برکت. این بار: اول از من برکت، حالا از تو حرکت.﴾ من و فاطمه راه افتادیم. خدا جز ما خیلی‌های دیگر را هم دعوت کرده بود. همه همسفر شدیم از تهران پرواز کردیم تا جده.

جده یک شهر شرجی و ساحلی در عربستان است. رطوبت هوا 70 درصد؛ می‌دانی یعنی چی؟ یعنی سونای تر! با فاطمه از جده راه افتادیم و تا مدینه یک نفس رفتیم. من و فاطمه و همه همسفرها رسیدیم به غریب‌ترین شهر دنیا. من تابستان  82رفته بودم، اما فاطمه نه!

خارجی – بین‌الحرمین– تابستان 82

در بین‌الحرمین جمعیت موج می‌زد؛ یک عده دعا می‌خواندند، یک عده زیارتنامه، یکی یواش یواش گریه می‌کرد و دیگری برای کبوترهای بقیع گندم می‌پاشید. من بالای پله‌ها ایستاده بودم، نزدیک قبر ام‌البنین. بوی گلاب می‌آمد. مردم آب می‌پاشیدند روی قبرش. همه بوی گل را دوست داشتند. خدا گفت: بو بکش بوی زنی که معصوم نبود، اما معصوم از دنیا رفت. من گفتم: «ام‌البنین، من هم می‌خواهم مثل تو شوم، عزیزترین‌هایم را برای اعتقادم فدا کنم.» خدا خندید.

خارجی – جلوی درب بقیع – تابستان 82

قبرهای ائمه را می‌دیدم. به خدا گفتم اینجا موطن ائمه بود، پس چرا این‌قدر غریب؟ امام رضا مگر در زادگاهش دفن است؟ خدا گفت: ﴿امام رضا در زادگاه محبینش دفن است، اما حسن (ع) و سجاد (ع) و باقر (ع) و صادق (ع) در زادگاه خودشان دفن هستند.﴾ من گریه کردم.

خارجی – بین‌الحرمین – تابستان 84

من هستم و فاطمه. دیگر هیچ‌کس در بین‌الحرمین نیست. پله‌ها بسته است، غربت عجیبی موج می‌زند. من به فاطمه می‌گویم که قبلا اینجا چه خبر بوده. من چشم‌های فاطمه می‌شوم تا بقیع را از پایین پله‌ها و از پشت دیوارها ببیند. بوی عطر ام‌البنین هم می‌آید. فاطمه بقیع را دید. من و فاطمه دست در دست هم در بین‌الحرمین راه می‌رویم. من حرف می‌زدم و فاطمه گوش می‌داد. صدای گریه‌های بی‌امانش را می‌شنوم. دیگر نمی‌گذارند در بین‌الحرمین بنشینیم. ما هم هی راه ‌رفتیم و خدا ما را نگاه می‌کرد.

 

   + یاس حسینیه - ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤