خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

خدا و من و فاطمه ۳

سلام

اگر قسمتهای قبل رو نخوندین حتما از اول شروع کنید اگر هم حال یا وقت ندارین خواهش می کنم مطلب را نخوانید!!!

متشکرم

 

داخلی – مسجد شجره – تابستان 82

وقتی فرشته شدم خدا آغوش باز کرد. با تمام وجودم گفتم: «لبیک» خدا با مهربانی گفت: ﴿لَبَیک عَبدی.﴾ باز گفتم: «اللهُم لَبَیک، لَبَیک، لا شَریکَ لکَ لَبَیک». خدا گفت: ﴿لَبَیک عَبدی.﴾

داخلی – مسجد شجره – تابستان 84

فاطمه را فرشته می‌کنم. لباس سفید را تنش می‌کنم، می‌نشیم روبه‌رویش دستم را می‌گذارم روی چشم‌هایش، می‌گویم اول از خودت از دنیا از بودنت چشم ببند بعد لبیک بگو. فاطمه چشم می‌بندد. می‌گویم: «لَبَیک» فاطمه تکرار می‌کند: «لَبَیک» - «اللهُم لَبَیک» - «اللهُم لَبَیک» -...

من و فاطمه لبیک می‌گوییم و ساکت می‌شویم. خدا گفت: ﴿لَبَیک عَبدُتانی، لَبَیک﴾

داخلی – مسجدالحرام – تابستان 82

چشم‌هایم را بستم. آرام و آرام برای اولین بار قدم در خانه‌ای می‌گذاشتم که خانه خدا بود. خدا خودش دعوتنامه داده بود. من هم دعوتنامه را با خودم آورده بودم. می‌ترسیدم نام من اشتباهی نوشته شده باشد و اصلا  این دعوتنامه من نباشد. چشم‌هایم که بسته بود، خدا را دیدم که چه مهربان به من خیره شده؛ نگاهش را تاب نیاوردم. چشم که باز کردم، چشمانش را دیدم، مثل برگی که از شاخه می‌افتد، از شاخه منیت افتادم روی زمین و سجده شکر گذاردم.

خدا گفت: ﴿نام هیچ‌کس اشتباه در دعوتنامه نوشته نمی‌شود. همه اگر دل به من بدهند درست آمده‌اند.﴾ پر شدم از شوق و شعف و دور خدا چرخیدم و رقصیدم. خدا نوازشم کرد.

کات – داخلی – مسجدالحرام – تابستان 84.

به فاطمه می‌گویم چشمانت را ببند. دستش را می‌گیرم. راه را حفظم. باز هم چشم‌های خدا ما را به نظاره نشسته، این بار لبخند مهربان خدا را می‌بینم. خدا دستم را می‌گیرد. چقدر نگاهش مهربان است. خدا گفت: ﴿از هر بنده‌ای دستگیری کنی، در ناتوانی دستت را می‌گیرم.﴾ پاهایم سست می‌شود، باز به شکرانه به سجده می‌افتم، باز هم چون برگ از منیّت خود سقوط می‌کنم، فاطمه هم می‌افتد. من و فاطمه در بُهتیم؛ بُهتی که شاید هرگز شکسته نشود. دست نوازش خدا من و فاطمه را از سجده بلند می کند. خدا دست من و فاطمه را می‌گیرد.

کات – داخلی – مسجدالحرام – تابستان 84

دست فاطمه را می‌گیرم، با هم شروع می‌کنیم به چرخیدن، می‌‌چرخیم و می‌رقصیم. می‌رقصیم و می‌چرخیم، می‌خندیدم و به بازی خود را در آغوش خدا می‌اندازیم. خدا چه مهربان است. بر سرمان دست نوازش می‌کشد. دست‌هایش از پدر هم و حتی از مادر هم مهربان‌تر است. من و فاطمه کیف می‌کنیم. خدا نوازشمان می‌کند.

کات – داخلی – دل من – زمان ندارد

بار سفر را بسته‌ایم فردا حرکت می‌کنیم.

پرده خانه خدا را در چنگ می‌گیرم و گریه می‌کنم. خدا نوازشم می‌کند. می‌گویم خدای مهربان بدون تو چه کنم. خدا می‌خندد. می‌گویم خدایا جز اینجا خانه‌ای ندارم. خدا لبخند می زند. می‌گویم خدای خوبم دلم برایت تنگ می‌شود، کسی در این نزدیکی قران می خواند.

خدا گفت: ﴿من از رگ گردن به تو نزدیک‌ترم، من همیشه هستم. این تویی که گاهی نیستی و این منم که دلتنگ تو می‌شوم. دل تو خانه من است. این سنگ‌ها نمادی است برای پوشاندن جهل بشر. تو برو، آرام و دلخوش. من با تو می‌آیم.﴾

چشمانم پر از خنده می‌شود.

چمدانم را برمی‌دارم و راه می‌افتم.

دست فاطمه را می‌‌گیرم و اشک‌هایش را پاک می‌کنم. می‌گویم: «خدا همیشه با ماست.»

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤