خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

این داستان نیست، واقعیت بزرگی از جامعه کوچک انسانی ست:

دخترک نیمه وحشی بود. با چنگ به بچه های دیگر حمله می کرد. گازهای وحشتناکی می گرفت تا جایی دندانهایش را فشار می داد که عنقریب گوشت از بدن جدا شود!

چشم های جذاب و وحشی ای داشت، گاهی آنچنان خیره می شد به تو که انگار در کمین لحظه ای غافل شدن توست برای حمله و گاهی محبتی بی هنگام در آن موج می زد، مخصوصا وقتی که داشت از اتاق بیرون می رفت.

اسمش آنا بود. 7 یا 8 ساله بود که من دیدمش، کمین فاطمه را می کشید که با آن روسری زهوار در رفته اش و دمپایی هایی که لخ لخ زمین می کشیدشان، بیاید تا مثل یک گربه وحشی به اش حمله کند و دماری از روزگارش در بیاورد. چشمهایش را خواندم. دستم را بردم جلو و گرفتمش. آذر گفت:"نمی شنود! در آنجایی که نگهداری می شده کر شده!" انگار زبانم بند آمد و "آنا" ماسید روی لبهایم. اما گرفتمش و از فاطمه دورش کردم.

-فاطمه 47 سالش است نه دندان دارد و نه مو. قدش به زور به 130 می رسد یکی از آن کودکان ابدی دوست داشتنی است.-

آنا را گرفتم و دستم را کشیدم لای موهای کوتاهش، مثل گربه ای که به زور گرفته ای اش و می خواهد از چنگت در برود فرار می کرد. کمی نوازشش کردم تا اهلی دست هایم بشود. در چشمهایش جذابیتی وحشی داشت که دوستش داشتم. نوازشش کردم تا به من نزدیک شد، حرف نمی زد فقط جیغ هایی کوتاه می کشید که شبیه حرف های ما آدم ها نبود. همه اش از دستم در می رفت تا چنگی یا لگدی به فاطمه که حالا بی آزار روی زمین نشسته بود بزند.

نازش کردم و گفتم: " آنا، نازی.. نازی...." بعد دست کوچک خالی از محبتش را گرفتم و کشیدم روی سر خودم و گفتم : "نازی... نازی...." بعد دستم را کشیدم روی روسری فاطمه که سر بی مویش را زیر آن مخفی کرده بود و گفتم " نازی.. نازی..." دست آنا را بردم به سمت فاطمه، انگشتهایش شبیه مشت داشت می شد!! دستش را گذاشتم روی سر خودم و گفتم :"نازی.. نازی..." نازم کرد! انگار گلی در من روئید. دستش را گذاشتم روی سر فاطمه نازش کرد....

با آنا کلی "لی لی حوضک" بازی کردم، خوشش می آمد. تنها راه ارتباطی با آنا همین لمس کردنش بود.

آذر می گفت: "آنا از نوزادی در یک طویله بزرگ شده. در بین حیوانات نیمه اهلی یک زن و شوهر معتاد!"

پدر و مادر آنا هر دو معتاد بودند و قابلیت نگهداری از او را نداشتند برای همین آنا را در طویله گذاشته بودند، مادر بزرگ فقیر آنا هر روز برای او غذا می برده اما جرات بردن او را به خانه نداشته.... آنا در همان جا با حیوانات بزرگ شده بود و هیچ چیز از روابط انسانی یادش نمانده بود. یک روز مادر بزرگ از سر رحم زنگ می زند به بهزیستی. مامورین بهزیستی می آیند و آنا را می آورند به مرکز ایزوله. حالا آن روزیست که من آنا را دیدم 7 یا 8 ساله بود.

می خواهم با آنا ارتباط بر قرار کنم.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸