چشم قربونی
خالم اسباب کشی کرده بود و من و خواهرم رفته بودیم کمکش تا وسایلشو بچینه. از نکته ها و حرفها و حدیث های که ممکنه وقتی ۵ تا بچه ١ تا ١٠ ساله با هم دیگه داشته باشن
فاکتور میگیرم و می رم سر اصل مطلب یعنی چشم قربونی*
.
*چشم قربونی: در زمانها گذشته و یا شاید هم حال!بعضی از مردم وقتی گوسفندی رو قربونی می کنند چشم هاشو نگه می دارن و خشک می کنن بعد دورش پارچه های قشنگ می پی چن و از لباس بچه هاشون آویزون می کنن تا چشم نخورن! 

حالا داشته باشید یه چشم قربونی که مال پسر خالم بود. البته پسر خالم الان ٣۶-٣۵ سالشه. فکرشو بکنین اون پارچه قشنگ بعد از این همه عمر باید چه شکلی شده باشه.
اولین باری که بنده با پدیده چشم قربونی آشنا شدم پارسال خونه خاله بود. همه فامیل جمع بودن و من مثل یک مادمازل
نشسته بودم که خاله خانوم گفت : "بیا اینو بگیر ببند به آیه(دختر کوچیکم)" منم دیدم یه چیز گرد و سیاه دستشه گرفتم ازش و گفتم: "این چیه؟" فرمودند: "چشم قربونی." گفتم :"یعنی چی؟" باز فرمودند: "چشم گوسف....نده" هنوز حرف خالم تموم نشده بود که مادمازل قصه انگار سوسک دیده یک جیغ بنفش کشید و یک متر پرید هوا! و چشم قربونی رو پرت کردم وسط مهمونا، بعدشم که نگاه های چپ چپ و خنده های دیگران.
٣شنبه خونه خاله داشتم نوشت افزارها رو مرتب می کردم. خاله هم جلوی من نشسته بود و وسایل رو میذاشت تو کشو. دیدم یه خمیر بازی چرک و کثیف افتاده تو وسایل برش داشتم که بندازم دور که چشمتون روز بد نبینه!!! دیده چشم قربونیه!
شروع کردم به جیغ کشیدن! اونم چه جیغ هایی! خالم هم که فکر کرده بود من مارمولکی عقربی چیزی دیدم شروع کرد به دویدن و جیغ زدن! من وسط جیغام گفتم چشم قربونی!!!!! چشم قربونی!!!! 

ریحانه (خواهرم) از اون ور خونه اومده بود و دستش رو گذاشته بود رو دلش و می خندید و می گفت:"هر بار که این چشم قربونی رو خاله در میاره تو باید یه دستی بهش بزنی"
منم دویدم رفتم دستمو شستم. مامان گلی که گوشاش سنگینه تو اتاق بود فکر کرده بود که جونوری چیزی دیدیم. چادرش رو مچاله کرد تو دستش و گفت الان می برم بیرون می تکونمش! نترسین جونور که ترس نداره!
گفتم مامان گلی چشم قربونی بود! ولی مگه می فهمید؟ با خاله جون بالاخره فهموندیم به مامان گلی که جونور نبوده . مامان گلی هم چادرش رو بی خیال شد و اومد نشست و به خالم گفت: "تو چشم قربونی داری؟" گفت آره . مامان گلی گفت: "خب چرا دنبال سر بچه ها نمی کنی؟بده آیه!!!"
دیگه جیغ هام تبدیل شده بود به خنده! انگار که مامان گلی ندیده بود من چقدر از چشم قربونی می ترسم! 
ریحانه گفت:"خاله، چشم قربونی مال خودته؟" مامان گلی جواب داده:"نه چشم گوسفنده!" اینجا بود که ما از خنده دیگه ترکیده بودیم!! 




