برای پیر جبهه، حاج علی اکبر نوری (بابا نوری)
سلام پیر ِ دل نوازم
دلم گرفته... یاد تو افتاده ام.
اون روزها که تو آستین هاتو بالا می زدی و وضو می گرفتی رو خوب یادم میاد. اون کاسه سبز رنگ رو که توش آبگوشت می خوردی رو یادمه. پتو غنیمتیتو هم یادمه!
یادمه همیشه تو حیاط وضو می گرفتی... کنار اون حوض گوشه حیاط.... درخت انجیری رو که کاشته بودیوقتی می خواستن خونه رو بسازن بریدن... بوته یاس گوشه حیاط رو هم.
امشب یاد تو افتادم، دلم برات می طپه. یاد تو می افتم که جزو کهنسال ترین شهدای جبهه بودی، تو با اون سن و سال رفتی جنگیدی تا من که کودکی چند ساله بودم در آرامش بزرگ بشم. تو نجنگیدی که من پولدار بشم و یا خوشی بزنه زیر دلم و بشینم تو خونه خودم زیر کولر، و مردم رو بکشونم تو خیابون.
تو اون وفتها هم توی انقلاب بودی. همون موقع ها که چادر از سر مامان بزرگ کشیده بودند، چه غیرتی شده بودی؟! یادته؟ حالا باید روسری نازک و پـِر پــِری رو به زور رو سر بعضی دخترا نگه داشت. حالا میان تو آلمان مهد تمدن جلو چشم قاضی و پلیس، زن آبستنی رو به خاطر حجاب می کشن. میان تو خیابون ولی عصر (عج) روسری هاشون رو در میارن و می گن می خوایم به خاطر این انقلاب کنیم؟؟؟
بابانوری، تو چرا انقلاب کردی و اینا چرا؟
تو سواد نداشتی، اما قرآن خوندن رو نواب صفوی توی زندان یادت داده بود. تو ماشین آخرین سیستم نداشتی اما سوزن بان راه آهن بودی. تو خونه آن چنانی بالای شهر نداشتی اما خونه کوچیکت مأمن همه ی کسایی بود که میشناختنت.
بابابزرگم، تو انقلاب کردی چون از خوار بودن خسته شده بودی. از ارباب و رعیت بودن و از بی عدالتی.... جنگیدی تا هیچ غریبه دیگه ای جرأت نکنه به مملکت ما چپ نگاه کنه.تو رهبری داشتی که جهان را تکون داد و از خواب غفلت بیدار کرد. تو انگیزه ای داشتی که به خاطرش هم تو عربستان از صیهونیست ها کتک خوردی، هم از ساواکی ها و هم از بعثی ها. اما هیچ وقت ندیدم که شکوه ای کنی یا شکایتی. حتی وقتی ساواکیا کف پاهاتو سوزوندن یا صیهونیست ها دنده هاتو شکستند.
توی اون نمازهایی که می خونی ما رو دعا کن. شهید محراب، تو محراب که وایمیستی رهبرم رو دعا کن. رهبر همه ی مسلمین جهان رو. دلم خیلی تنگ توست و همه اش به خاطر این نوای دل نشینه. من به خون حقی که برای این انقلاب ریخته شده ایمان دارم، ایمان دارم حق پیروز است و باطل شکست می خورد.
----
پی نوشت: تو سرچ پیداش کردم.



