ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره
یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون 
دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)
یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.
باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو خوب باش تا همه خوب باشند...
ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.
-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،
جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش
های آن
ما را می رساند به یک پل.
پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند
و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،
چه حظی می برم از تماشای آن
دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم
و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.


