خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

فال حافظ..... فال حافظ نميخوای بابا.........فاله حافظه.....

حسبی الله

دیروز بحث وبلاگ و اینترنت و جوون و ... افتاد توی کلاسم!!
بچه ها هم که از خدا خواسته و از زیر درس در رو! بحث رو کش میدادند!
بعضی ها که نمیدونستند وبلاگ چیه؟ من مجبور شدم یک ساعت براشون روضه بخونم.
از دهنم در رفت که آره بابا ما هم یه وبلاگ کوچولو داریم!!!
ولی خدا رو شکر اسمش و urlش لو نرفت (آخیش.........) بحث رو زود عوض کردم! وگرنه اگه یکیشون همونطوری که هدی 1 گفته بود! میفهمید دیگه ... هیچی!
بحث در مورد دوستیابی های اینترنتی بود! یکی از اوشگولهای کلاسم میخواست که از طریق اینترنت (با این دوستیابها) ازدواج کنه!!! به قول خودش کلاسش بالا میرفت! که آره بابا کامپیوتر ماها رو برای هم انتخاب کرده! خدا به دور! تازه خانوم دنبال شوهر خارجی میگشت! (قابل توجه اصلا زبانش هم خوب نیست حتی یک ذره!!) هنوز هم مدرسه میره!!! این دیگه یعنی....
فکر کنم چشم مادر و پدرش رو دور دیده بود که توی اون موقعیت (هنوز دانش آموزه...بچس بابا) دم از ازدواج اون هم از نوع اینترنی میزنه!
خلاصه 5/1 ساعت کلاس یک ساعتش به بحث گذشت. من بیچاره باید یک جلسه اضافی بذارم!! تا جبران این یک ساعت بشه!!!

وقت برگشت همیشه یه پیرمرد توی راهمه که فکر کنم بابابزرگ اون حافظ مرحومه! از کنارش که رد میشی میگه: فـــال حافظه..فال حافظ نمیخوای بابا.........فــــــــــــال حافظه ...
منم که حساس! همیشه ازش یک فال میخرم. بعضی وقتها هم نیت کم میارم که چرا این فال رو خریدم. چند بار هم از بی نیتی از توی خیابون رفتم که صداش نیاد! چون اگه صداش رو بشنوم حتما باید یکی ازش بخرم!!! وگرنه شب خوابم نمی بره!
خلاصه دیروز از سر خیابون داشتم دنبال یه نیت میگشتم که برم یه فال بخرم. هیچی گیرم نیومد! یاد شما ها افتادم. نیت کردم یه فال برای وبلاگیها!
فال هم این در اومد:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
گرچه ندانم که بجایی نبرد راه غریب
من به بوی خوش آن زلف پریشان بروم
ای صاحب فال، بشارت باد تو را که در دولت بر روی تو باز شده بعد از این شاد و خرم میشوی و کارت رونق میگیرد، سفر در پیش داری که حاجت تو رواشود. و از دیدار دوستان محبت پیدا شود و تو را یاری کنند. در همه حال با خدا باش.

با این اوضاع احتمالا همه وبلاگها با هم تعطیل میشه! چون همه با هم میرن سفر!!!

من این متن رو چند ساعت پیش نوشتم ولی الان که میخوام بفرستمش فهمیدم که پیر مغان رفته سفر!!! رفته !!!
باورش برام سخت بود که بره اونم بدون سر و صدا! یک دفعه. هر کاری یک سری دلایل داره و آدمی مثل اون همچین کاری رو بدون دلیل انجام نمیده و دلایلش محترمه. هر جا که هست خوش باشه و در پناه خدا. اگه میخواین نامه خداحافظیش رو بخونید برین برج مینو.
راستی برنامه خونه پوریا افتاده ۴ شنبه حتما بیان. یادتون نره ۴ شنبه بیاین! ۴ شنبه!
ادرس : شهرك غرب ، فاز 1، خيابان ايران زمين ، بعد از مركز تجاري گلستان ،بالاتر از بازارچه قديم ، كوچه سوم ،پلاك 329، طبقه اول !

   + یاس حسینیه - ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۱