بوی ماه مهر ماه مدرسه:
دوباره اول مهر نزدیک شد و یه استرس عجیب و شیرین افتاد توی دلم.
هر سال مثل بچه های کلاس اولی دلشوره دارم! مثل دلشوره ی انتظار برای دیدن یه دوست. یادم که می افته می خوام برم مدرسه دلم هُری می ریزه پایین. انگار که از برج میلاد سقوط آزاد کردم!!!

اولین بار که وارد هر کلاس می شم انگار دارم دوستان قدیمیمو می بینم که سالها ازشون بی خبر بودم،می گردم توی چشم های بچه ها دنبال یه رد آشنا. بعضی وقتها تو چشمهاشون خودمو پیدا می کنم و گاهی هم تو دستاشون نشانی خدا رو می بی نم.
مدرسه برای من همیشه کلاس آموزشیه. هیچ وقت فکر نکردم که من از بچه ها بزرگترم یا مهمترم همیشه خودم رو مثل اونها می دونم که فقط شاید وزنم به اندازه ی چند جلد کتاب بیشتر باشه. بچه ها چیزهای خوبی به آدم یاد می دن.
امسال ٢ تا مدرسه خوب می رم و از مدرسه قدیمیم خبری نیست. البته تو این مدارس که می رم دوستان خوبی دارم. از دوستای قدیمی تا آشناهای اینترنتی!
قضیه من و مدرسه رفتنم امسال داستان شیرینی داشت. البته من اینجا دچار خود سانسوری شدم! اونم به خاطر اینکه بعضیا میان وبلاگم رو می خونن که من و دوستانم رو می شناسند و ممکنه نوشته های من براشون سوتفاهم ایجاد کنه. برای همین نمی تونم داستانم رو تعریف کنم!
اما یه چیز خوب یاد گرفتم و لمس کردم:
اگر آدمها یکی رو بزنن زمین، خدا دستش رو دراز می کنه و دست بنده ی ضعیفش رو می گیره و اونو بلند می کنه. نمی دونی چه شیرینه وقتی که خدا برای دلجویی بنده ی ضعیفش رو تو بغلش فشار بده.... حتی اگر دردت بگیره و اشکت دربیاد، لذت و حظی که می بری با هیچ چیز توی این دنیا قابل مقایسه نیست.
حالا خدا منو بغل کرده.


