خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

هوای گریه با من

دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.

من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.

زندگی چقدر پر رمز و رازه

خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.

سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.

آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.

آیه، مهربانی و لطف خداوندی بود.

مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و  با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.

یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.

امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.

 

شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.

   + یاس حسینیه - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸