دلم برات تنگ شده

دخترک روستا نشین و ساده دل بود. با گونه های گل انداخته.
یک موبایل آخرین سیستم هم دستش بود - جای النگو و گردنبندش خالی بود-
چشم تو چشم امام رضا بودم.
گفتم: "از کجا اومدی؟"
گفت: "تربت"
گفتم: "خانه ی همه ما عاقبت به تربت می افتد."
--------------------
کنار فرش توی صحن سقا خونه نشستم بودم. نماز داشت شروع می شد. دختری با عجله رسید به من و با لحن تندی گفت: "جا بده می خوام بشینم."
رفتم روی زمین وایستادم و دستهام رو آوردم بغل گوشم که تکبیر بگم. دخترک گفت: "اونجا زمینه! بیا رو فرش"
گفتم: "آدم باید رو عرش نماز بخونه نه فرش."
+
یاس حسینیه - ۱۱:٢٠ ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸


