خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دلم برات تنگ شده

تصویر بزرگتر

دخترک روستا نشین و ساده دل بود. با گونه های گل انداخته.

یک موبایل آخرین سیستم هم دستش بود - جای النگو و گردنبندش خالی بود-

چشم تو چشم امام رضا بودم.

گفتم: "از کجا اومدی؟"

گفت: "تربت"

گفتم: "خانه ی همه ما عاقبت به تربت می افتد."

--------------------

کنار فرش توی صحن سقا خونه نشستم بودم. نماز داشت شروع می شد. دختری با عجله رسید به من و با لحن تندی گفت: "جا بده می خوام بشینم."

رفتم روی زمین وایستادم و دستهام رو آوردم بغل گوشم که تکبیر بگم. دخترک گفت: "اونجا زمینه! بیا رو فرش"

گفتم: "آدم باید رو عرش نماز بخونه نه فرش."

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸