خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

ما عدديم ؟ ما چنديم؟ ...

حسبی الله

سلام
دلم می خواد بنویسم. دلم میخواد هر چی توی دلمه بنویسم دلمو خالی کنم. بشینم و یه دل سیر گریه کنم. زار زار.
نمی دونم چی شده و دلم خیلی گرفته خیلی. بغض سنگینی توی گلوم خفه شده و هی داره باد میکنه!
میدونید ما هیچی نیستیم. هیچکدوممون هیچی نیستیم! حتی اونهایی که فکر میکنند که خیلییند! اونهایی هم که بعد از یک مدت فهمیدن هیچی نیستن همچین شاهکار نکردند چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
ما هممون صفریم. صفر میفهمید صفر. حتی اگه صد تا هم بشیم بازم صفریم. صفر.
این عدد چنده؟
00000000000000000000000000000000000000000000000
صفر درسته. حتی اگه هزاران هزار صفر جمع بشند بازم چیزی نیستند بازم صفرند.
حالا این صفرها یه چیزی میخوان تا ثابت بشن. حتی اگه یکی باشن.
اون یک هم، تنها، یکتاست.
آری خداست.
اگه خدا باشد. هر یک نفر ده برابر میشه
این منم = 10 کسی که صفر بود، تنهایی صفر بود، حالا شده 10
این هم من و یوسفیم = 100 دو نفر شدیم و شدیم 100 و هر چی بیشتر بشیم این عدد تصاعدی میره بالا همون صفرها حالا ارزش دارند.
حالا!
اگه ما هر کاری رو برای خدا بکنیم ارزش داره نه برای خودمون.
این همه برای خودمون بودیم، چی شد؟
این همه برای خودمون خرج کردیم. چی شد؟
این همه لباس خریدیم.
این همه مبلمان و سایل خونه خریدیم.
این همه خرج دوستامون کردیم.
آخرش چی شد؟
اگه بجای کفش xxxx هزارتومنی کفش xx هزار تومنی بخریم مگه نمیتونیم راه بریم؟
ولی وقتی که برای خدا حتی یک مقدار کمی پول خرج کنیم چقدر از خودمون راضی میشیم.
اگه به جای اینکه تن خودمون یه لباس نو بکنیم
تن یه بچه یتیم بکنیم اندازه تمام لباسهای دنیا ارزش نداره؟
نمیدونم که شما تا حالا چنین تجربه ای کردید یا نه؟ ولی اگه موقعیتش پیش اومد این تجربه رو بکنید. حتما خیلی شیرینه.

حالا اگه برای خودت چیزی بنویسی چی میشه فقط دلت خالی میشه. همین. البته این هم خوبه ولی کافی نیست.
حالا اگه برای خدا بنویسی چی؟
میدونید چه لذتی داره؟
من که این وبلاگ رو برای دل خودم نوشتم! بجای توی دفتر خاطرات اینجا! همه میخونن و نظر میدن. خیلی تکنولوژی جالبیه. نه!

ولی اگه برای خدا بود چی؟ اونوقت راضی تر نبودم؟ اونوقت نبود که حرفهای دیگران برام فقط چراغ بود نه راه حل؟
اگه برای خدا مینوشتم اصلا برام مهم نبود که کی فحش میده؟ کی طعنه میزنه؟ کی ...؟
ولی وقتی تشویق میشدم اراده ام محکمتر میشد. نه اینکه فکر کنم کسی شدم برای خودم. فقط محکمتر پیش میرفتم. میفهمیدم که کارم ارزش داره. اونوقت احتیاج به راهنماییهای شما داشتم.
ولی حالا چی من که برای خودم مینویسم اگه یکی بد بگه ناراحت میشم حتی شاید بزارم برم. کاشکی اونقدر اراده داشتم که برای خدا بنویسم. اونوقت اگه کسی میومد و میگفت که: دیگه نمیخوام ببینمت نمیخوام صدات رو بشنوم. گریم نمیگرفت. یکی میومد و فحش میداد ناراحت نمی شدم! میگفتم عیب نداره مگه تو کی هستی؟ مگه مـن کی هستم؟؟ مهم اونه که باید من رو بخواد اونه که باید صدام کنه. نه تو نه کس دیگه.
ولی حالا چی؟ دلم گرفته میخوام گریه کنم. گریه. گریه. گریه. ولی حیف از این اشکها که داره ویتامین سی بدنم رو برای هیچی تلف میکنه! دیگه برام اهمیت نداره. من کیم یه صفر. باید برم دنبال خدا بگردم. دنبال خدا. من فقط یک صفرم. خدا کجاست راه رو نشونم بدین. میخوام عدد بشم. میخوام ارزش داشته باشم! دیگه نمیخوام صفر باشم میخوام عدد باشم. عدد هرچی بیشتر بهتر. میخوام اونقدر زیاد بشم که علم بشر نتونه بخوندش! کمکم میکنید که زیاد بشم؟ اونوقت شما هم زیاد میشین. اونقدر زیاد که دیگه علم بشر نمیتونه بخوندتون!
کاش ماها هممون یک عدد میشدیم. یک عدد زیاد، اونقدر زیاد که علم بشر نتونه بخوندش.
0 صفربا خدا میشه 10
00 تا صفربا خدا میشن 100
000 تا صفربا خدا میشن 1000
0000 تا صفربا خدا میشن 10000
...
000000000000000 تا صفربا خدا میشن 1000000000000000
...
حالا ما چند میشیم؟ شما بگین؟ صفریم؟ یا عدد؟

---------------------
جلسه خونه پوریا افتاده چهارشنبه ساعت 7 تا 9. بیاین شاید اونجا من، ما بشه.
صفر، عدد........
آدرس: شهرك غرب، فاز 1، خيابان ايران زمين، بعد از مركز تجاري گلستان، بالاتر از بازارچه قديم، كوچه سوم، پلاك 329، طبقه اول.
اگه تونستید بیاین من خوشحال میشم! مطمئنا پوریا و پریناز هم خوشحال میشند.

-----------------
امروزم باز از بابا بزرگ حافظ مرحوم! یه فال برای ساقی گرفتم چوئن تفسیر داره این بار معنیش نمیکنم.

....................** ساقی **................
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشــــــت
مدتی است سر رشته کار خود را گم کرده ای و دوست و دشمن خود را نمی شناسی! عیب جویی در صفای تو نیست از آن دوری کن، چندی دیگر خبر گهرباری به تو میرسد خوشحال باش در عین حال از غرور بپرهیز

این فال برای من که واقعاً درست بود.

   + یاس حسینیه - ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸۱