خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

برای یک داستان بی جواب

همه چیز خوب بود. خانواده ها، علاقه ی طرفین، آزمایش های ژنتیک،دختر خوب و پسر خوب. یک روز قبل از عقد دختر گفت نه! پسر وعده داد به سال دیگر همین موقع... سال بعد باز گفت نه. دلیلش را نگفت، فقط گفت نه.

سال بعدش همان موقع پسر با دختر دیگری عقد کرد. سال بعدترش همان موقع دختر دیگر در قید حیات نبود... راز نه گفتنش را با خود برده بود.

--------------

نمی دونم قصه‌ی این عشق چرا اینقدر تلخ بود! نمی‌دونم چرا این علاقه پیوند نخورد، اما حتما صلاحی در کار بوده و ما بی‌خبریم. انگار از خدا خواسته بود که برود، نماند و رفت.

برای آمرزش روحش صلوات.

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸