خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

کاش آن شاخه گل، من بودم

چه بارونی بود.

خیابون رودخونه شده بود. رودخونه هم لابد دریا.

آیه خوابِ خواب بود بغلش کردم و راه افتادم تو بارون... اومدم سمت تو...تو...

چه خلوت بود صحن و سرات. نه که کسی نباشه! بودند آدمهایی که تو به خاطرشون همه جا رو آب و جارو کرده بودی... انگار این جماعت اندک همه دعوتی ِ خاص بودند جز من!

جز من که آیه‌ی لطف خدا رو با خودم برداشته بودم که راهم بدی توی خونه‌ات...

اومدم توی خونه‌ی تو... خیسی بارون از یادم رفته بود، انگار از یاد لباس‌هایم هم.

آمدم به میهمانی آغوش تو...

و هیچ کس نمی‌داند آن لحظه‌ها میان من و تو چه حکایت‌ها بود.

السلام علیک یا شمس الشموس مدفون فی الارض طوس

---------------------------------

از جانب همه شما ضریح را در آغوش گرفتم و بوسیدم...

صبح وقت برگشت هنوز بارون می‌یومد... پسرک گل نرگس می‌فروخت. دو دسته گل خریدم که هر شاخه‌اش شد برای یک نفر.

روز آخر وقت خداحافظی گلم را بردم حرم، وقت نشد ببرمش داخل، دادمش به خانومی که از جانب من ببردش داخل. از اون گل‌ها فقط یک شاخه اش رسید دست امام رضا. کاش آن شاخه گل، من بودم.

   + یاس حسینیه - ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸