خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

داستان کوتاه

به معجزه عشق ایمان بیاور... کائنات از ما آمها عاشق ترند.

ماهی دلتنگ:

بیدار که شدم دیدم تنگ ماهیم شکسته و ماهی قرمز کوچولوم مرده.

نیمه شب با تهران تماس گرفته بودم خبرهای خوشی نبود.

تلفن رو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن:‌0...2... رادیوی بغل دستم رو روشن کردم؛ 1...

«روح بلند و ملکوتی پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست.»

بی اختیار گوشی از دستم افتاد روی خرده‌های تنگ ماهی.

------------××××××××------------

 

 

کبوترهای عاشق:

"سه تا کفتر از ممدآقا بابت حقوق بعد از عیدم گرفته بودم.

چه حالی میکردم باهاشون؛ اول صبح قبل از رفتن به مغازه می‌رفتم و کلی باهاشون حرف می‌زدم وسط روز هم یه جوری جیم می‌شدم می‌رفتم یه سری بهشون می‌زدم تا بعداز ظهر که ممد آقا کرکره مغازشو می‌کشید پایین و من می‌دوییدم سمت خونه کفترام."

چند روزه تو تلوزیون می‌گه برا امام دعا کنید. ننه با اون چادر گل گلی سفید و مشکیش نشسته جلو تلویزیون و هی تسبیح می‌ندازه. یک روز گفت: "باقر نذر کردم که امام خوب شد برم امام‌زاده قاسم، منو می‌بری؟"

گفتم: "ننه. از صبح راه بیافتیم شب می‌رسیم خونه، کفترامو چکار کنم؟ از دلتنگی من می‌میرن." دلم می‌خواست بگم من از دلتنگی کفترام می‌میرم اما روم نشد.

ننه گفت: خب کفتراتو بیار، الهی بمیرم آقام تو صحن و سراش کفتر نداره. دلم یه جوری شد، لرزید. به ننه گفتم:‌ "ننه کفترامو نذر خوب شدن امام کردم. میارم امام زاده قاسم ولشون می‌کنم."

××××

هنوز امام خوب نشده. ننه دیگه طاقت نداره، بهم گفت:‌فردا صبح زود بریم امام‌زاده قاسم.

صبح بعد از صبحانه رفتم سراغ خونه کفترا. صدای زنگ در اومد، ننه داشت می‌رفت سمت در. در لونه کفترا رو که باز کردم صدای گریه زن همسایه رو شنیدم. سرم رو کردم تو لونه کفترا...

صدای ناله‌ی ننه می‌یومد... با اشک پایین اومدم گفتم:" چی شده ننه"

ننه دستش رو زده بود به کمرش و تکیه داده بود به دیوار. با چادر گل گلی سفید و مشکیش اشکاش پاک کرد و گفت: "امام‌ رفت باقر، امام رفت..." و هقی زد زر گریه.

جنازه کفترا رو آوردم بالا و گفتم: "حتی اینام طاقت نیاوردن بی امام سر کنن... انگار زودتر از ما فهمیدن و دق کردن."

-------------××××××---------------

این مطلب به دعوت دوستان خوبم از وبلاگ <به رنگ خدا> در راستای پیوستن به موج وبلاگی ۱۴ خرداد ۸۹ وبلاگ نویسان نوشته شده است.

به رسم این موج وبلاگی دوستانم را برای پیوستن به امواج این دریا دعوت می‌کنم:

حریم دل ، بشری ، الهدی ، آسمانه ، دغدغه‌های یک مادر ،‌ مبادا روی لاله‌ها پا گذاریم

   + یاس حسینیه - ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩