خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

14 خرداد 21 سال پیش:

صبح بیدار که شدم یه حس گنگ و نامفهومی داشتم. مادرم بیدارم نکرده بود. تو خونه هیچ سر و صدایی نبود مامان و بابام نبودن، داداش کوچیکا هم خواب بودن. خواهرم رو صدا کردم و با عجله لباس پوشیدم. جامدادی مامان دوزم رو گرفتم دستم و  ساعت 7 از خونه زدم بیرون تا برسم مدرسه، هفت و نیم امتحان شروع می‌شد.

وقتی رسیدم تو حیاط مدسه هیچ کس نبود. رفتم توی راهرو، چندتا از مادرها اومده بودن مدرسه. چند نفر با ناباوری به هم نگاه می کردن صدای گریه هم از توی دفتر میومد.

پی‌چی‌دم تو کلاس سوم الف. دشتی داشت زیر گوش یکی از بچه‌ها یه چیزی می‌گفت. یکی از بچه‌ها -اسمش یادم نیست- با غرور خاصی گفت: "دیشب به بابام خبر دادن. بابام گفت امروز نیام‌ها ولی من اومدم ترسیدم امتحان ریاضی بگیرن." بعدش هم انگار متکلم وحده کلاسه رفت روی سکوی کلاس و با غرور شروع کرد به حرف زدن: "بابای من یکی از فامیلاشون تو بیمارستان امام کار می‌کنه..."

من گنگ و سر در گم نشستم کنار دشتی و گفتم: "امروز چه خبره؟ چقدر همه چیز یه جوریه؟؟" دشتی نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: "میگه نمی‌دونی؟" گفتم: "چیو؟" دهنش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: "به کسی نگی‌ها!! اما امام فوت کرده."

گفتم: " حرف دهنتو بفهم!" یک دفعه خانم ساعتچی اومدم تو کلاس. صورتش سرخ سرخ بود و چشمهاش بی اختیار اشک می‌ریخت. با صدای بغض‌آلودی گفت: "‌بچه‌ها برید خونه. امروز امتحان تعطیله." چندتا از بچه‌ها با خوشحالی از کلاس رفتن بیرون.

رفتم کنار خانم ساعتچی و گفتم: "خانوم چی شده؟ چرا گریه می‌کنید؟" دست مهربونش رو گذاشت روی شونم و گفت: "مگر نفهمیدی امام..... " یه دفعه بغضش ترکید.

با نا باوری مانتوی خانوم و کشیدم و گفتم : "امام... امام چی؟؟؟؟؟ " تو رو خدا بگید.

خانوم ساعتچی خم شد و بغلم کرد و گفت: "امام رفت -حسینیه-، امام رفت...."

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩