چه حسرتی از این بالاتر...
ماه مهربان رجب به نیمه رسید. امشب معتکفین خانه ی دوست از آسمان به زمین برمیگردند... چه حسرتی از این بالاتر که من زمینی بودم...
اولین سالی که اعتکاف رفتم آنچنان زیبا بود که نیت کردم هر سال تا آخر عمرم برم اعتکاف. همان سال اول بود که فاطمه را گرفتم از خدا و سال بعد با فاطمه رفتم.
آنقدر این 6 روزی که خانه نشین خدا شده بودم را دوست دارم که هرگز خوشایندی آن را از یاد نمی برم. امسال اصلا نمیدونم چی شد که نرفتم!
حالا می فهمم توفیق نداشن یعنی چی. و چه حسرتی از این بالاتر...
یاد آن لوستر بزرگ و سنگین بخیر که 3 روز بالای سر من با باد کولر تکون میخود و هر وقت سرم را بالا میکردم میدیدم که مرگ همین نزدیکی من نشسته و منتظر که من رو در آغوش بگیره.
یاد آن دختری بخیر که روی هر دو مچ دستش جای بریدگی عمیقی بود... آنقدر عمیق که نفرتش را از زندهگی نشان میداد. راز ماندنش و معتکف شدنش چه بود؟
یاد آن نمازهایی که دسته جمعی میخواندیم و آن سکوت و تفکر روزانه بخیر...
یاد آن شبها و نجواها بخیر...
چه حسرتی از این بالاتر....


