خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

در حاشيه سفر جمکران چه گذشت ؟!! (۲۰)

حسبی الله

هو الستار العیوب


من ديگه سفر نامه نمينويسم!! همه نوشتند بريد بخونيد. من فقط در حاشيه سفر را مينويسم.
براي اينکه بهتر بفهميد اول بريد وبلاگ ققنوس و سکرتر و ... را بخوانيد بعد بيايد و حاشيه سفر را مطالعه فرماييد!!

اندر باب مسايل حاشيه سفر !!!
-من‌ و يوسف در ساعت ۵۵/۲ رسيديم.
- گزارشگر طبق عادت! قبل از همه آنجا بود. البته بعد از اير باس.
- بچه ها يکي يکي پيدايشان شد.
- مسجد الجواد به تصرف جمع کثيري از وبلاگيها در آمد !!!
- شمار وبلاگيها و خانواده هايشان و دوستان و فاميل و آشنايانشان به عدد ۴۸ رسيد.
- شخص نفوذي جشن ميلاد امام زمان نيز در جمع ما حضور داشت. ولي براي استتار هويت .... تغيير ظاهر اساسي داده بود. (ولي نشد که مخفي بماند!!! هويتش در چند ثانيه اول لو رفت‌ !!!)
- هر کسي که براي مراسم ختمي که آنروز براي يک مرحوم برگزار شده بود مي آمد سراغ دستشويي مسجد را از وبلاگيهاي بيچاره مي‌پرسيد.
- راننده اتوبوس بد قولي کرده بود!!! و ساعت حرکت از ۳۰/۳ به ۵۰/۴ تبديل شد.
- پير مغان هم آورده شد !!!
- قرار بود در مسير قم مراسم پر فيض افطار انجام شود که تبديل شد به داخل اتوبوس شرکت واحد و در خيابان !!! در مقابل ترمينال جنوب !!! (اين وسط بعضي ها هم پايين شهر رو ديدند)

- وبلاگي بود که از در و ديوار اتوبوس بالا ميرفت.
- ۸ عدد وبلاگ نويس بيچاره (از صنف آقايون) ايستاده بودند.
- در ابتدا با کلوچه و شير عسل پذيرايي شديم.
- خواهران در حال خواندن دعا و راز و نياز بودند!! و آقايان در حال زير آب هم زدن و شلوغي و ...
- اين آقاي تذکر از بس که تذکر داد همه آقايون را کچل کرد.
- يکي از آقايون احساس خوش صدايي کرده بود و زده بود زير آواز. و يک مولودي در انتهاي اتوبوس به وقوع پيوسته بود.
- اين پورياي بيچاره هم مثل آونگ ساعت همش در حال متر کردن اتوبوس بود !!!
----- همينجا لازم ميدانم که از آقاي پوريا و همه دست اندرکاران! سفر، کمال تشکر را داشته باشم. لطفا باز هم از اين زحمتها بکشيد. -----
- گاهي مواقع صداهاي ناهنجار از انتهاي اتوبوس به گوش ميرسيد‌ !!! و بعضي ها با صداي نازکشان !!! خيلي آهسته !!! ميخنديدند !!!
- رزمنده آب سرداب حضرت ابوالفضل را براي تبرک آورده بود. --- خدا خيرش بدهد‌ ---
- در راس ساعت ۸ به عوارضي قم رسيديم.
- راننده از قم گذشت و به سمت جمکران رفت !!!
- آقايون براي برگرداندن راننده از جمکران به قم، لشگر کشي عظيمي به سمت ايشون و آقاي تذکر کردند.
- بعد از کلي تماس گرفتن با ترمينال جنوب و چرب کردن !!! سيبيل مبارک راننده !!! راننده تصميم گرفت که سر اتوبوس را کج کند و برگردد به قم تا ما بتوانيم دلي از غذا در بياوريم.
- در اتوبوس براي طرح اطعام يتيمان پول جمع آوري شد.
- به علت کمبود وقت، شام (پيتزا) در اتوبوس سرو شد.
- البته لازم به ذکر است که همه پيتزاها به نوعي ته نشين ميشد !!! يعني به ته اتوبوس منتقل ميشد !!!
- سر جاده منتهي به مسجد، کاروان وبلاگي از اتوبوس پياده شدند و عزم مسجد به پياده کردند. (اگر شما اين جمله را فهميديد منم فهميدم !!!)

- يک شخص حاشيه نويس! دائم در حال نکته برداري از اتفاقات و رويداد ها بود.
- قريب به صد بار نزديک بود که يکي با راننده دعوايش بشود. که براي به وقوع نپيوستن اين موضوع لولک پيغامهاي او را به راننده ميرساند.
- اين آقاي راننده يک چيزيش ميشد !!!
- در طول سفر با انواع پفک،لينا،نمکي و چيبس و بيسگوييت و شکلات و لواشکو باقالي و انواع و اقسام ميوه ها و هزاران نوع!!! مخلفات و تنقلات ديگر از وبلاگيها پذيرايي به عمل مي آمد.
- من بيچاره هر چيزي که براي يوسف ميفرستادم اونِ بيچاره حتي رنگش را هم نميديد !!! در وسط راه هاپولي ميشد.
- اعتراض همه جانبه اي براي مخالف با ID مشترک من و يوسف انجام پذيرفت. که اصلا مهم نيست !!! همينه که هست !!!

اندر باب عرفان
- چراغ عرفان همه روشن بود.
- صحن مسجد از وجود مهتابي هاي پرشين بلاگ نوراني شده بود.
- مراسم دعا بسيار با شکوه بر سر چاه برگزار گرديد.
- چند تن از آقايون بچه ها را به فيض رساندند.
- گاهي مواقع عرفان چون اشک بر روي ديدگان بعضي ها نمايان ميگشت.
- براي همه وبلاگيها از جمله شما دوست عزيز دعاي مخصوص روانه گرديد ! ! ! هيچکس را فراموش نکردم و نکرديم. مطمئن باشيد.
- سه تن از خواهران از فرط عبادت حسابي نور بالا ميزدند !!! از چهره شان بسيار عيان بود. چه حاجت به بيان بود ؟!! و عاقبت عرفان بالايشان کار دستشان داد ....


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توجه توجه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به عرض آقاي مهاجر برسانم که نصايح شما اندر گوش لولک خان
بسي فرو رفته بودندي و ايشان بسيار ساکتي و مظلومي مينمودي
تا چند که ما اصلا شيطنت از ايشان نديدندي.



اندر باب نتيجه سفر:
بسيار خوش گذشت جاي تک تک اونهايي که نتونستند بيان خالي. انشاالله سفر بعدي.

اندر باب نتيجه اخلاقي از اين سفر:
واقعا دوست را بايد در سفر شناخت.

   + یاس حسینیه - ٦:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳۸۱