خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

يک روز ....يک تولد

حسبی الله

امروز هم یه روز خوب خدا بود مثل همیشه فقط یه فرقی داشت که... آره رفتیم جشن تفلد بارون.
ساعت 11:15 کنار سینما عصر جدید قرار داشتم من که اومدم برم اونجا خیابونها خیلی شلوغ بود! بازم پلیسها زیاد بودن. تاریخ رو دقت کردم ! دیدم نه امروز که روز دانشجو نیست رد شده! آخرش هم نفهمیدم چی شده بود!!!
خلاصه من یک کم دیرم شده بود. و میخواستم که دیگه نرم سر قرار!!! گفتم ضایع میشم آخه ساعت 11:35 بود ولی چون شماره زینب رو نداشتم مجبور شدم که برم دیدم جز زینب جون و سارا جون دیگه کسی نیومده ! منم خیالم راحت شد..... زینب که دیگه معرف حضور همه بچه ها هست! میمونه سارا من که اول نمیدونستم که وبلاگش چیه؟ ولی تا فهمیدم غریبستانه قند که چه عرض کنم کله قند تو دلم آب شد. بعد هم پریا اومد که 3-4 تا سینما رو رفته بود تا رسیده بود اینجا!!! اونم که عین پریا....
بعد هم صاحب خیابون!!! نه صاحب رستواران!!!! نه صابخونه بارون جون وهاله جون هم اومدن و جمع ما جمع شد و مونده بود 2 تا گل دیگه که مهربون بود که زود زود پیداش شد و پروا.
مهربون که خیلی مهربون و کم حرفه!!! پروا هم که پراش وا کرده بود و عین جت!!! اومده بود.
بعد هم به رستوران مجاور وارد شده و این بارون بی نوا رو انداختیم تو خرج. خلاصه بارون جونم دستت درد نکنه عزیزم. (دوستت دارم. همین!). و بدین صورت یک جشن تولد برگزار گردید و بارون هم یک عدد دامداری باز کرد!!! چون سه تا ببعی هدیه تولد گرفته بود!!
----------
در مورد بحث بگویم که بابا این متن زیر رو که من ننوشتم! پدر نوشته. گفته بودم که!!! پس چرا اینقدر منو تحویل گرفته بودین؟؟ به هر حال ممنونم ازتون که مطالعه کردید. منتظر بقیشم...
----------
یک پیام فقط و فقط برای آواره سراب: مطمئن باش اون حرفی که به ما زده شده بود بی منظور بوده.... اگر تو بروی دیگه کی از کویر بنویسه؟ کی از تنهایی ها و غصه های کویر بنویسه؟ کی از شن بادهای کویر بنویسه؟ اگه تو بری کی از تنهای های استاد و چشمهای استاد بنویسه؟ اونوقت دل استاد مثل قبل پر میشه از غصه.... چشمهاش دوباره شیشه ای میشه.... تو که برای اون ننوشته بودی که حرفش تو را غمگین کرده.... فقط میخواستم بگم که نری، نری .........................................

   + یاس حسینیه - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸۱