خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

پسر شيرين عقل سرايدار!!!

حسبی الله

سلام!
اين سومین وبلاگی که امشب مينويسم ولی وقت ارسال ديسکانکت ميشه! حسابی خورده توی ذوقم.
سه چار روز پيش يوسف از بی حوصلگی برداشت ويندوز ايکس پی عزيزم رو پاک کرد. آخه من عاشق ايکس پی هستم و يوسف عاشق ام ايی. ولی هارد ما ۳.۲ بيشتر جا نداشت يعنی يک ويندوز بيشتر نمتونست داشته باشه. و مشکل ما همين بود برای رفع اين مشکل زناشوئی اقدام به خريد يک هارد ۴۰ اون هم از نوع دور بالا کرديم تا مشکلات زناشوييمان يک کم آب بره و کمتر بشه. حالا من ايکس پی دارم اون هم ام ايی و با صلح و صفا داريم زندگيمون رو ادامه ميديم.
سه شنبه رفته بودم کلاس. حالم خيلی گرفته بود. هنوز نرسيده تو، يکی از شاگردها که توی حياط پلاس بود و کشيک من رو ميداد پريد جلو که يک کم سر به سرم بزاره. گفت : «آخی خانوم چقدر ناراحتيد. چرا اینقد اخم کردید ...» من هم که اصلا حوصله نداشتم گفتم چيه ميخوای واسَت عربی برقصم. کلی خود توی رشدش. البته نمیخواستم اینجوری بشه.
طبق معمول يکی از کامپيوترها خراب شده بود من هم داشتم باهاش ور ميرفتم تا درستش کنم، همون موقع بود که پسر شیرین عقل سرایدار صاف اومد و رفت سر کامپیوتر خرابه! آخه در کلاسم همیشه عین در گاراژ بازه!!!!! چند تا دکمه رو زد و همه زحمات من رو باد هوا کرد. من هم اومدم و گفتم برو بیرون. اون هم صاف صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت نمیرم! و موند و چند تا شیرین کاری دیگه هم کرد. دو سه بار گفتم برو بیرون ولی نرفت که نرفت. از اون سریشهای پررو بود. پسر 8-9 ساله ایه که هنوز هم کلاس اوله!! من هم که عصبانی شده بودم بلندش کردم و بردم انداختمش بیرون کلاس. فکر نکنید قضیه همین جا تموم میشه!!! نه....
حضرت آقا کم نیورد یک مشت حواله آرنجم کرد که از درد نزدیک بود دادم به آسمون بره ولی چون شاگردهام با چشمهای باباقوریشون به من زل زده بودند یک لبخند ملیح زدم . که یعنی : من هیچیم نشده. مگه من بیدیم که به این بادها بلرزم!!!! نه .... (آره جون خودم از درد رنگم شده بود عین لبو )
چند بار مادر بی قیدش رو صدا کردم و خبری نشد که نشد. یکی از بچه ها گفت خانوم بزنیدش. گفتم آخه اینقد پر روه که اون هم بر میگرده میزنه! دختره هم مورد گیر آورد و گفت : یعنی از بچه به این فسقلی ای میترسید؟. حالم خیلی گرفته تر از قبل شد. پسره رو هل دادم روی زمین و اومدم توی کلاس و پشت در وایستادم. اون هم هر چی هل داد نتونست در رو باز کنه.
از موفقیت خودم خوشم اومد و یک لبخند پیروزمندانه زدم ولی هنوز لبخند ملیحم روی لبام خشک نشده بود که ...
صدای پسره از پشت در اومد: «من رو راه نمیدین. حالا خودتون بمونید توی کلاس... دیگه نمیتونید بیاید بیرون... در رو روتون قفل کردم!!!.....»
در کلاس از درهای قدیمیه که روش شیشه داره و از پشت قفل نعلی میخوره!
حالا ما مونده بودیم توی کلاس. وقت کلاس تموم شده بود، ساعت نزدیک 6 و وقت اذان بود و چند تا از بچه ها روزه بودند و عجله داشتند، همه کلاسها جز کلاس ما تموم شده بود در نتیجه پر نده هم توی راهرو پر نمیزد. چه برسه به یک ناجی!کلاس ما هم به قدری از دفتر دور بود که صدای داد و بیداد ما به گوش کسی نرسه.
من این ور در بودم و داشتم از عصبانیت میترکیدم. اگه دستم به پسره ی شیرین عقل میرسید حتما یه سیلی آبدار میخوابوندم توی گوشش. اون هم اون ور در داشت زبون یک متری اش رو به رخم میکشید. هی از اون ور برامون سوسه میومد. و حسابی دلش رو خنک میکرد و به ریشمون میخندید.
ولی خداوندگار باز هم رحم کرد و یکی از بچه ها که با من کار داشت آمد و اوضاع خراب من را دید و به دفتر گزارش داد. ولی وقتی دستم به پسره شیرین عقل که بهتره بگم گندیده عقل رسید که همه بودند از مدیر و معلمها گرفته تا مادر بی خیالش. من هم به شرح داستان بسنده کردم و از سیلی آبدار گذشتم.

***********

این روزها یوسف توی خونه خیلی حوصله اش سر میره و همش فیلم میبینه. راستی فیلم جدید "لئون" ساخته "لوک بسون" رو دیدید. اسم دیگرش "حرفه ای" است. اگر ندیدید حتما ببیند. ماتریکس رو هم پیشنهاد میکنم.(البته قدیمیه) اگه فیلم جالبی سراغ دارید حتما به من بگویید. اگه راه حلی ... کمکی ... نظری ... چیزی به نظرتون میرسه برام حتما بنویسید ممنون میشم، آدرس وبلاگتون رو یادتون نره.
رهگذر عاشق (امیر رهگذر) و چشمه ازتون ممنونم پیامهایتان را دریافت کردم.

   + یاس حسینیه - ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸۱