خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

تاريخچه يک معلم!!!

حسبی الله

هو العالم


من وقتی اندکی جوان تر از اين بودم. همش به اين معلمهای بيچاره بد و بيراه ميگفتمو با خودم عهد کرده بودم که توی جوب خيابون ولیعصر شيرجه بزنم. از بالای برج ميلاد سقوط آزاد بدون چتر داشته باشم و .... ولی معلم نشم!
ولی خدا زد پس کلم و شدم معلم!!! اولين کلاسم فقط ۳ تا !!! شاگرد داشت. حقوقم هم شد قد انگشتای يه دستم. همون ترم دوتا از شاگردهام عروسی کردند يکی شون هم مامان شد! میبینید چقدره اینجانبه خوش یمن میباشم
قبل از معلم شدنم شاگرد منظمی بودم! یعنی مشقام همیشه نوشته بود و غیبت نداشتم. از نظر نمره هم من یاس اینای ناپلئونم! و طبق رسوم اجدادیم همیشه نمره هام ناپلئونی بود.....
فقط از نظر اذیت معلمها نمره بیست بود !
تا الان هرچی منتظر یک شاگرد عین خودم بودم نصيبم نشد! من عاشق شاگردهايی عين خودم و هدی هستم ...
تا حالا فقط يک عدد شاگرد شر داشتم ولی تا دلتون بخواد شاگرد خنگ دارم!!! که اعصاب برای بنده نميگذارند. هر درس و مجبورم به تعداد ستاره های آسمونی تکرار کنم ولی باز مثل ...... به من خيره ميمونند. حالا ميفهمم که وقتی شاگرد بودم چقدر کفر معلمها رو در مي آوردم.
نميدونم اين همه بلايی که من سر معلمهام آوردم قراره سر خودم بياد یا نه!!! ولی دعا کنيد که جون سالم در ببرم و معلمهای بيچارم به بغض شاگردهام دچار نشم و پام نشکنه!! يا اينکه مثل معلم عربيم گوله برف توی جيبم نندازنند! يا مثل معلم فارسيم عکسم رو نکشند و توی جيبم نندازنند! يا گوش خر بشت مقنعه ام نچسبونند! يا همون بلاهايی که من سر معلمهام در آوردم سرم در نياد.

   + یاس حسینیه - ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳۸۱