خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

در سلسله مراتب!!!! بحث عشق ......

حسبی الله

هوالمعشوق


این مطلب نوشته شده توسط انار میباشد. و بنده هیچ دخل و تصرفی در این نوشته انجام نداده ام.
-----------
اين بار چهارمه که اين چهار خط رو شروع مي کنم
خودمم نمي دونم بايد چي بنويسم شايد فقط اومدم سد رو بشکنم تا بقيه هم بنويسن مام ياد بگيريم

اما عشق.....من نمي دونم اين سه کلمه کوتاه از چه ريشه ايه از کجا مياد اما حسي داره که تا توش وارد نشي نمي فهمي
وقتي از دور نگاش مي کني بهش مي خندي وقتي تو حال ووهواش نيستي با ديده عقل ميسنجيش بازيچه حسابش مي کني و ارزشي هم براش قائل نميشي .اما وقتي اومد سراغت اون موقع است اولين چيزي که دور ميندازي عقل
وقني عشق رو داري ديگه چي مي خواي؟؟
عشق يعني تسليم محض....تو ديگه نمي گي من ميگي اون اونا...حتي خودتم يادت ميره...عشق يعني اون..
عشق يه حالت نيست که بشه توصيفش کرد...نقاشيش کرد شعرش کرد حتي ...اينها همه لفاظي هاي زيباست نه عشق
قرباني عشق...سوختن خاکستر شدن.........اين سرانجام يک عاشق

هوس

گاهي عشق ميشه يه نگاه که بايد کورش کرد اين نگاه اين تب وتاب عشق نيست چيزيه که به همون سرعتي که اومد به همون سرعت هم ميره...بهش مي گن هوس چون فقط ديده را به کار گرفته اي و بعد....لحظه اي ،ساعتي روزي وماهي ديگر نيست ان عشق را بر باد مي بيني که اصلا چيزي بهنام عشق نبوده ...ههمه فرمان نفس است که ديده بانش او را دردام انداخت و نفس.....

دوست داشتن
ديگر دوست داشتنست مرتبه اي که رنگ خودوخود خواهي نيز در ان است اوررا براي خود دوست داري دلت را وعقلت را به کار ميگيري و حساب و کتاب ميکني براي خودت براي خود خواهيت و برايت او نيز به قدر خود مهم است رابطه اي است پايدار تا وقتي خود بخواهي و عقل کم نگذارد اينجا شناخت اصل است و عقل که فرمان ميراند....

ديگر عشق است با يک قرباني به نام عاشق
ديگر عقل وديده را به کار نخواهي گرفت ...شناختت گاهي از او زياد است گاهي صفر شايد اورا نديده باشي حتي نيم نگاهي..! اينجا عقل را به دور مي افکني ....ديده را کور ميکني و فقط دل مي ماند برايت که زير پايش بيندازي به او بسپاري و گوش که فقط بشنوي چه مي خواهد چه مي خواند و تو....تو هيچ نيستي که اگر بودي هم هيچ بودي تو اوئي و او تو ...از بند خود رها شده اي و همه تن او روح به او رسيده..عشق را گاهي وصل نيست...!
گويند هجران عشق وصل با معشوق است...!که من نشاني جر هوس نمي بينم اين همان است که با بودني تمام ميشود...اگر عاشق شدي برايت خود مهم نيست او که فرمان ميراند با عقلت نمي سنجي جانت بر دست مي گيري و .....
اما عاشق گاهي قرباني است و بس...مي ايد عشق ميورزد مي سوزد و خاکستر مي شود براي او....وصل جان دادن بر پاي اوست....

هوس رنگ است و عشق ننگ..!!!
عاشق رسواست ..عاشق شيداست، قصه اش در کنج خانه نيست قصه اي که بر سر هر بازار بماند...است
او از رسوائي ترس ندارد وخود نيز راوي است گاهي چشمش کور است گاهي برايش نديدن شيرينتر است..!
ارزوئي ندارد نه ارزوي وصل نه ...ارزويش ارزوي اوست بودنش و ماندنش خود ميرود درد ميکشد تا او....او..
عشق اتشي است که نفسهاي او اتشش را شعله ور ميکند خاموشي ندارد وصل شعله ور ترش مي کند...او خود رانه مي خواهد ونه ميبيند حال حتي وصل نيز راضي اش نمي کند بايد که....

هوس تويي و تو
دوستي تويي و او
عشق اوست واو وديگر هيچ....

-----------
خوب حالا شما هم يک کم ياد بگيريد!!! و چند خط مطلب در باب عشق بفرستيد. قرار است که داوود هم به محض درست شدن کامپيوترش يک قصه واقعی از عشق بنويسه....
-----------
الان هم من ديرم شده و بايد برم کلاس! و از شاگردهای خوشبختم!! امتحان پايان ترم بگيرم دعا کنيد نمره هاشون خوب بشه! چون اصلا حوصله خواهش ..... و ارفاق!! .... را ندارم.

   + یاس حسینیه - ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸۱