خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

امتحان و خالی بندی!!!

حسبی الله

امروز داداشم 4 تا امتحان داشت!!! برا همين اومده بود اينجا که من بهش مثلا درس ياد بدم.... از اول ترم هم که سر کلاساش نرفته بود و همه درساش تلمبار شده بود روي هم...
ديشب ساعت 3 بود که تازه يادش افتاد از اين 4 تا درس فقط 2 تاش رو خونده و 2 تاش هم بيخيال!!!
شروع کرد به فکر کردن که چه کلاهي سر اون بيچارها بزاره و چه چاخاني بهشون بگه که بهش نمره بدن و اين درسا رو پاس کنه!!
34789384 تا فکر مختلف کرد ولي هيچ کدوم جالب به نظر نيومد!
من بهش گفتم که برو بگو جمعه نامزد کردم اصلا نتونستم بشينم سر درسم!! ولی راضی نشد که اين خالي رو ببنده!!
خلاصه يک عدد فکر بکر به نظرم رسيد: همسايه ما 1 هفتس که فوت شده. خدابيامرز فاميلش، همون فاميل منه! ....
فکر کنم تا ته قضيه رو رفتين!!!
ساعت 3 شب داداشم عين دزدها از پله ها رفت پايين و يک عدد از اعلاميه هاي اون مرحوم رو از ديوار کند و اومد، و خالي ما آماده شد!!
قرار بود که با قيافه حق به جانب بره و بگه آقا خواهر بزرگمون فوت شدن ما نتونستيم درس بخونيم!!! بعد هم اگه گير دادن که اعلاميه رو نشون بده!! اونو نشون بده!!!
اما اين خالي بسيار خوب، ناکام موند....
چون داداشم يه اصلاح اساسي کرده بود!! و اگه اين خالي رو ميبست با اون قيافش خيلي تابلو بود!!
ولي ساعت 12 زنگ زد و گفت که امتحانهاش رو بد نداده!!! هيچي هم خالي نبسته!!
نتیجه اخلاقی:
برای پاس کردن درسها احتیاجی به خالی بندی نیست!

   + یاس حسینیه - ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳۸۱