خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

در کلاس....

حسبی الله

هوالعالم


الان سر کلاس نشستم. بچه ها دارن فتوشاپ کار ميکنند. اصلاً حواسم سر کلاس نيست! نميدونم چي ميخوام درس بدم.
زينب هم رفت شعرم رو سر کلاس نوشتم و دادم دستش خيلي خوشحال شد! منم! ....
بچه ها آرومند... نميدونم که الان کجاي دنيام.

خدايا چرا من معلم شدم؟ هان؟ تو چرا منو معلم کردي و حالا که معلم کردي چرا اینجوری ؟؟؟؟....
خدا جون دوستت دارم.
من از اول هيچ! شغل معلمي رو دوست نداشتم.... ولي حالا چي؟ --- عاشق اونم----
خدا جون ممنونم از لطفت از اين همه احساسي که به من دادي، از اين همه لطفت خدا...ممنون... دوستت دارم. دوستت دارم.

بچه ها کمي حواسشون به منه! که : معلممون داره چي مينويسه! اصلا حواسشون به کار خودشون نيست! يه نگاهشون به منه يکيش به مانيتور...

خداي مهربون، از همينجا... از توي همين کلاس فرياد ميزنم که دوستت دارم و از تو ممنونم که معلم شدم...
منو هدايت کن که معلم خوبي باشم.... يه معلم نمونه.

شاگردهام چشماشون به دستاي منه که تند تند داره روي ورق حرکت ميکنه! ميدونم الان آرزوشونه که من اين دفترو جا بذارم تا ببينند چي توش نوشتم!! ولي حيف که نميتونم جاش بذارم!!
آخـــــــــي ......... گناه دارن !!! کاش ميتونستم جواب اين نگاه هاي کنجکاوشونو بدم! ولي حيف..............
81/10/10 سر کلاس فتوشاپ

   + یاس حسینیه - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸۱