خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

شه‌ناز 1

حسبی الله

زمانی که یه دختر بچه‌ی 15 ساله بودم خواهرم یه دوستی داشت به اسم نرجس، برادرش جانباز بود، هم جانباز اعصاب و روان بود و هم ستون فقراتش آسیب دیده بود و روی صندلی چرخدار می‌نشست.

نرجس وقت و بی‌وقت از برادرش و سختی‌ای که می‌کشید می‌گفت و آرزو داشت که برادرش ازدواج کنه. همیشه می‌گفت کاشکی یکی پیدا می‌شد و عروس ما می‌شد. تا 17 سالگی به این موضوع فکر می‌کردم که یک زن چطور می‌تونه با مردی که مشکل جسمی و احیانا روحی داره ازدواج کنه. کلی ابعاد شخصیتیِ خودم رو زیر و رو کرده بودم و زیر زیرکی از مشکلات و مصائب زندگی با همچین آدمی پرسیده بودم، داشتم کم کم به این فکر می‌کردم که موضوع پیش اومده رو با خانواده‌ام مطرح کنم یا نه که، یکهو "عشق آمد و آتش به همه عالم زد" و منِ سر به هوای سر به آسمان، عاشق یوسف شدم و همه‌ی اون ماجراها از یادم رفت.

در زمان جنگ بخاطر اوج گرفتن اهداف آسمانی و بلند در بین خانواده‌ها و زنان، زیاد از اینطور اتفاقات می‌افتاد و زنان فهمیده‌ی زیادی فداکاری می‌کردند و جهاد اکبر خودشون رو به نمایش میذاشتن.

از 15 سالگی‌ام دقیقاً بیست سال می‌گذره و اون موقع‌ها تب و تاب زنده‌گی‌ها رنگ و لعاب مادی به خودشون گرفته بود و کمتر شاهد این‌طور جهادهای زنانه بودیم. این سوال هنوز و همچنان در ذهنم بود که واقعا غیر از زمان جنگ و جهاد که مردم از رشد معنوی بالایی برخوردارند چطور زنی می‌تونه خودش رو وقف یک آدمی کنه که از نظر جسمی و احیانا روحی آسیب دیده. در اطرافیانم آدم‌های فداکار زیاد دیده بودم که وقتی همسرشون دچار مشکل شده باز هم باهاش مونده باشند و کنارش ادامه داده باشند، اما آدمی که با وجود دیدن مشکلات مردی، حاضر به ازدواج با او شده باشه اون هم زمانی که زنده‌گی‌ها از رنگ و لعاب جهادی در اومده باشند و رنگ و لعاب دنیویی گرفته باشند،‌اتفاق نادر و قابل توجهیه.

×××

اولین بار توی مسجد امام صادق دیدمش، ایستاده بود مثل یک کوهِ قد بلند، قبلا شنیده بودم که حاضر شده با مردی ازدواج کنه که از نظر جسمی دچار مشکل شده بوده. چیز زیادی ازش نمی‌دونستم. آخرین دقایق مراسم ختم همسرش بود -همان مرد جانبازی که حدود 15 سال همسرش بود- در چهره‌اش علاوه بر غم یک ایمان و اراده‌ی قوی مشخص بود،‌ ایستادم نزدیکش و فقط بهش نگاه کردم،‌ یکی‌یکی فامیل‌ها و دوستان و آشنایان آمدند و خداحافظی کردند و رفتند، من اما فقط همان طور نگاهش می‌کردم تا لحظه‌ای که نگاهش به نگاهم گره خورد،‌ شاید انتظار داشت من هم خداحافظی کنم و بروم، اما به‌اش گفتم می‌شود چفیه را ببوسم؟ چفیه‌ی آقا دستش بود،‌همان چفیه‌ای که "مسعود"، همسرش سالها آرزوی بوئیدن و بوسیدنش را داشت...

با مهربانی گفت بفرمایید، چفیه را که بوسیدم چند قدم رفتم عقب‌تر و باز ایستادم به تماشا، دیگر خیل جمعیت رفته بودند و افراد کمی مانده بودند که گاهی کسی می‌آمد و او را در آغوش می‌کشید و خداحافظی می‌کرد و می‌رفت و شاعری که با شور و حرارت نزدیکش ایستاده بود و شعری را مزمزه می‌کرد که در خواب به‌اش گفته بودند امروز بخواند. همانطور محو تماشای زنی بودم که مطمئنا سالها با ایستادگی و مهربانی مردی را پرستاری کرده بود که یک روز  برای آسایش و امنیت ما در خیابانهای همین شهر بزرگ و بی در و پیکر با جان خود بازی کرده بود.

دیگر کسی در مسجد نمانده بود که آمدند و گفتند خانم مددخانی را جلوی در کار دارند، با گامهای محکم و سریع به سمت در مسجد راه افتاد،‌ انگار تازه فهمیدم فقط نگاهش کردم نه تسلیتی گفتم و نه تبریکی و نه حتی...

رفتم پشت سرش و گفتم:‌"خانم مددخانی!" برگشت سمتم و گفت: "بله؟" گفتم:‌ "میخواستم از شما تشکر کنم که این همه سال از شهید مددخانی پرستاری کردید،‌دلم می‌خواهد توی یک فرصت مناسب با شما حرف بزنم." گفت: "باشه، در خدمتم." گفتم: "چطور می‌تونم پیداتون کنم؟" گفت: "شماره‌ی منو داشته باشید، تماس بگیرید" شماره‌اش را داد و زود رفت.

از در مسجد که بیرون آمدم در خلسه‌ای عمیق بودم در بین  جمعیت یک آشنای آشنا را دیدم و تنها به او گفتم سلام! و آنقدر فکرم مشغول بود که مسافت بسیار زیادی تا نمی‌دانم کجای عالم، پیاده راه رفتم.

روزیِ اونروزم فقط نگاه بود و یک بوسه از چفیه‌ی آقا و یک سلامِ آشنا و قدمهایی تا نمی‌دانم کجای عالم... و یک شماره که پل ارتباطی بین ما شد.

 

ادامه دارد...

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳