خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

قصه ياس و باغبون

حسبی الله

هو الراوی


يکي بود يکي نبود. غير از خداوندگار ياس هيشکي نبود.
يه باغبوني بود که خيلي کارش درست بود. دست به هر گلي ميزد پر بار ميشد. پر از گل ميشد. اين باغبون ما خيلي گلا رو دوست داشت. ولي هيچوقت گلي نميکاشت. فقط اون گلاي توي باغو هرس ميکرد.
يه سري آدم حسود و بد کينه باغبون رو اذيت ميکردن. باغبون خودش برا هرس کردن باغ خيلي زحمت ميکشيد. تيغ ميرفت توي دستش. پاش ميرفت توي گِل و هزار تا اذيت ديگه.....
ولي اون حسودا نميتونستند ببينند که باغ او اين قدر بزرگه. اين قدر قشنگه.
يه روز باغبون تصميم گرفت که يه گل بکاره. اومدو يه بوته ياس کاشت. باغبون اين بوته ياسش رو خيلي دوست داشت . اين بوته ياس هم هي بزرگ شد و بزرگتر ... هي خوشبو شد و خوشبو تر تا بوي اون و آوازه اون تو تمام شهر و کشور پيچيد.
باغبون به اين بوته ياس خيلي ميرسيد. خيلي دوستش داشت. خيلي براش زحمت کشيد. باغبون همه حرفاي دلشو به ياس ميزد. باغبون جز ياس و چند تا گل ديگه ... کسي براش نمونده بود.
اون حسودا ديگه نتونستند طاقت بيارند وقتي ديدن باغبون اينقدر گلاشو دوست داره. راه نفس باغبون بستن و باغبون رو کشتن .....
اونا فکر کردن با اين کارشون اون باغ هم خشک ميشه!
ولي اون بوته ياس خوشبو تر شد. انگار که هنوزم باغبون بهش آب ميداد. اون بوته ياس شرو کرد به حرف زدن. حسودا ريختن تو باغ و پاشونو گذاشتن روي بوته ياس و ياس ما کبود شد..... اونا ياسو آتيش زدن.......... حتي به غنچه هاي اونم رحم نکردن.
اما باغبون براي ياس يه نگهبان گذاشته بود. نگهبان ياس اومد و ياسو بردو يه جاي ديگه کاشت.
حسودا که اومدن و ديدن ياس نيست يه نفس راحت کشيدن. فکر کردن که ديگه راحت شدن.....
ولي بوي ياس همه جاي شهرو گرفته بود. همه از ياس حرف ميزدن و اون بوي عجيب.
هيچکي نميدونست که ياس کجاست ولي بوي اون بود. جاي ياس ديگه روي زمين نبود. جاي ياس شده بود توي دلاي مردم. توي آسمون. توي فکرا. ياس ديگه همه جا بود. هميشه بوي اون ياس تازه به مشام ميرسه....
شما هم اگه يک کم بو بکشيد بوي اون ياسو ميفهميد......

   + یاس حسینیه - ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳۸۱