خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

شه‌ناز 2

حسبی الله

قسمت اول را اینجا بخوانید.

اشاره: شهید مدد خانی

نوجوان بود، اما به جای فوتبال بازی کردن توی کوچه‌ها رفت جبهه، همانجا دو تا همدم همیشگی پیدا کرد: سردرد شدید ناشی از موج گرفتگی و کمی خردل ناشی از شیمیایی.

جوان که شد؛ هنوز دست از مبارزه برنداشته بود. جنگ تمام شده بود و جهاد نه! آرام و قرار نداشت می‌گفت ما باید از خون شهدا و رفقایمان پاسداری کنیم، باید فساد را ریشه کن کنیم. در این راه هم ثابت قدم بود و ثابت قدم ماند. عشقی داشت که همان عشق تا لحظات آخر مونس و همدم و چراغ راهش بود، و آن عشق چیزی نوبد جز عشق به ولایتِ مولای خودش «سید علی» روحی فداه. همیشه اسم آقا که می‌آمد بعدش می‌گفت روحی فداه، هر وقت که در تلوزیون سخنرانی‌های ایشان را نشان می‌داد از ابتدا تا انتهای برنامه را اشک می‌ریخت و خیره به عکس مولایش می‌شد. با این حال اگر در آن شرایط کسی وارد خانه می‌شد کانال را عوض می‌کرد، می‌گفت: "من نمی‌خواهم چیزی را به کسی تحمیل کنم، وظیفه‌ی من تنها معرفی‌ست، اجبار نیست. من فقط وظیفه دارم دیگران را امر به معروف کنم، همین." سر همین اعتقادش هم ماند. در همان جوانی‌هایش در سال 1374 طی مأموریت و در حین انجام همین اعتقاد امر به معروف و نهی از منکر با اراذل و اوباش منطقه فلاح تهران، در ساختمان در حال احداث درگیر شده بود و پس از سقوط از ارتفاع 16 متری دچار ضایعه نخاعی شد. یک عمل سنگین انجام داد و در ستون فقراتش یک میله پلاتینی قرار دادند.

هنوز مسعود سرپا بود! و هنوز جهاد ادامه داشت، در درگیری‌های تیرماه سال 78 و کوی دانشگاه بود که،‌ ارازل و اوباش مسعود و دوستش را از موتور پیاده کرده بودند و مورد ضرب و شتم شدید قرارشان داده  بودند و موتورشان را هم به آتش کشیده بودند. آن حمله‌ی اوباش باعث شد که میله‌ی پلاتینی بشکند و در گوشت بدن فرو برود. همین موقع‌ها بود که سومین همدم مسعود که درد وحشتناک کمر بود به همدم‌های زمان جنگش اضافه شد. تا سه سال بعد از آن هم به خاطر مشکلات مالی نشد که او را عمل کنند.

مسعود اهل آرام نشستن نبود، می‌گفت تا وقتی فساد هست باید با آن مبارزه کرد، حتی در همین خانه‌نشینی‌اش دست از جهاد نکشید و با حرف‌هایش خطاب به مسئولین فریضه‌اش را انجام می‌داد.

همان سال 78 با همان وضعیت وخیم دردهای جسمی مسعود ازدواج کرد،‌آن روزها مسعود 30 ساله و شهناز 27 ساله بودند. و از همان سال بود که جهاد دیگری شروع شد.

همیشه جهاد و رشادت‌ها مال مردها نیست، گاهی یک زن را می‌بینیم که رشادت‌هایش در جهاد راه خدا، از یک مرد چیزی کم ندارد و قابل الگو برداری برای همه‌ی زن‌هاست. یک جهاد را آن مرد کرد با مجاهدت در راه خدا،‌یک جهاد اکبر هم این زن کرد و پاداش جهاد مرد را با جهاد اکبر خودش داد.

 

-          به نظر شما جهاد یعنی چه؟

جهاد یعنی کار برای خدا

-          چطوری ازدواج کردید؟

یکی از دوستان شهید مرا به ایشان معرفی کرد و باعث این ازدواج شد.

-          خانواده‌تان با این ازدواج موافق بودند؟

خانواده‌ام به شدت مخالف بودند، مادرم حرفی نداشت، اما برادرهایم مانع ازدواج بودند، آنها می‌گفتند که زندگی با کسی که ضایعه‌ی نخاعی دارد سخت است، من می‌گفتم سختی‌اش برای من است و من تحمل می‌کنم اما آنها مخالفت می‌کردند، بخاطر همین مخالفت‌ها جریان خواستگاری تا ازدواج ما 5 سال طول کشید. خانواده‌ام شرایط سختی برای مسعود گذاشتند و مهریه‌ی بالایی گفتند تا او پشیمان شود. به مسعود گفتم نگران مهریه نباش اما او دستش را گذاشت روی زمین و گفت وقتی یا علی گفتم یعنی تا آخرش هستم و قبول کرد. و سر همین حرفش هم وقت عقد خانواده‌ام کمی نرم شدند و مهریه را تا 250 سکه کم کردند. به مسعود گفتم من همین را هم به تو می‌بخشم اما مسعود گفت بگذار همین مهر در سند بماند.

-          مراسم ازدواج‌تان چطور بود؟

یک عقد ساده گرفتیم، خیلی ساده. یک انگشتر من برای او خریدم و یک انگشتر هم او برای من، خرید عروسیمان همین بود. مهمانهایمان هم فقط خواهر و برادرهایمان و پدر و مادرمان بودند.

-          شرایط زندگیتان چطور بود؟

مسعود اغلب مواقع درد داشت؛ هم سردردهای وحشناک هم کمر درد، اما هیچ‌وقت از درد شکایت نمی‌کرد و داروی مسکن مصرف نمی‌کرد.  زمان‌هایی که درد به اوج خودش می‌رسید فقط یک استامینوفن می‌خورد و می‌گفت به خودم تلقین می‌کنم که همین قرص درد مرا کم می‌کند. دکترش گفته بود که بهتر است از داروی مخدر با پروتکل استفاده کند تا دردش ساگن شود. اما مسعود می‌گفت من به خاطر امر به معروف و مواد مخدر و حجاب به این وضع افتادم! حالا بیایم خودم مواد مخدر مصرف کنم؟! شرایط زندگی ما سخت بود،‌اغلب مواقع با کمبود هزینه‌های مالی روبرو بودیم، خرج دکتر و درمان مسعود از یک طرف و خرج اجاره منزل و خورد و خوراک هم از یک طرف به ما فشار می‌آورد. بارها پیش آمد که حتی برای گذران روزمره‌مان دچار سختی می‌شدیم. مسعود مشکلاتش را به دیگری نمی‌گفت، همیشه توی خودش می‌ریخت، صبرش خیلی زیاد بود و همیشه خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت: «خدایا بگذر از من، ممنون خدا که محتاج دیگران نشدم» همیشه سختی‌هایش را با سکوت می‌گذراند. هر چه به او می‌گفتم بگذار برای درمانت کمک بگیریم، اما اجازه نمی‌داد، من هم تحت تاثیر صبر او صبور شده بودم و از شرایط زندگی‌ام راضی بودم. مسعود می‌گفت که ما آمده‌ایم که انتقام سیلی زهرا سلام‌الله‌علیها رو بگیریم ما کسی نیستیم که بخوایم به خودمون غره بشیم،‌ سال 91 یک عمل جراحی دیگر از ناحیه‌ی پهلو انجام داد هر وقت ایشان را می‌شستم ناله میکرد و می‌گفت: «آی آی چقدر درد می‌کنه نفسم بالا نمیاد، ببین حضرت زهرا چی کشید...»

-          شرایط زندگی‌تان خیلی سخت بوده چه چیزی باعث می‌شد این زندگی را تاب بیاورید؟

صبری بود که خود خدا قرار داد، من هیچ موقع از این شرایط شکایت نکردم، خدا را شاهد میگیرم هیچ وقت در این 15 سال پیش نیامد که به مسعود بگویم کاش من این رو داشتم؛ کاش من فلان لباس را می‌پوشیدم؛ کاش این را می‌خریدم؛ کاش مسافرت می‌رفتم؛ در این سالها ما فقط راه دکتر و بیمارستان را رفتیم، هیچ‌کجا نرفتیم،‌ خیلی دوست داشت که به امام زاده صالح برویم اما هیچ‌وقت نشد، دوستش می‌گفت: «آقا مسعود بیام دنبالت ببرمت شاه‌عبدالعظیم بعدش هم بیا خونه ما،‌نزدیکه.» مسعود می‌گفت: «باشه، بذار شرایط فراهم بشه میام.» هیچ‌وقت شرایط براش مهیا نشد که بخواهد راحت باشد و جایی بره، می‌گفت: «آدم یک جایی میره که براش لذت مادی یا معنوی فراهم بشه، بتونه از محیطش لذت ببره، چطور برم جایی وقتی همیشه درد دارم، چطور بنشینم وقتی درد دارم.» در این سالها هیچ مراسمی از خانواده را شرکت نکردم، دیگران هم می‌خواستند به خانه ی ما بیایند باید شرایط را می‌سنجیدیم، حداکثر زمانی که مهمانها میتوانستند بمانند 40 دقیقه تا یک ساعت بیشتر نمیشد.

-          هیچ وقت خسته نشدید؟

خود مسعود از من می‌پرسید خسته نشدی؟ میگفتم: «دشمن خسته‌است.» او هم می‌گفت: «الله اکبر!» و من جواب می‌دادم «جانم فدای رهبر» خیلی ازین جواب من خوشش می‌آمد. ما خیلی هم را دوست داشتیم با هم دیگر خوشحال بودیم، به من می‌گفت وقتی می‌بینمت قلبم می‌تپد، هیچ وقت نمی‌فهمم که خانواده‌های دیگر چطور می‌گویند ما با هم تفاهیم نداریم و بینشان بحث یا دعواست، از این چیزها در خانه‌ی ما نبود و یکی از کارهایی که می‌کردم این بود که همیشه غسل حضرت زینب سلام‌الله علیها می‌کردم، میگفتم خدایا صبرمو زیاد کن که هیچ وقت نگم خسته شدم.

 

-          اعتقاداتشون چطور بود؟

هیچ وقت از مواضع خودش عقب نشینی نکرد؛ ثابت قدم بود. آن اوایل که سرپا بود و میتوانست گاهی از خانه بیرون برود چفیه‌اش را می انداخت، دوستانش به او می‌گفتند: «تیپت خفن میشه! چفیه ننداز» مسعود می‌گفت: «شما چرا چفیه‌هاتون را برداشتید؟» دوستانش می‌گفتند: «ما اگر خودمان هم بخواهیم زن‌هامون نمی‌ذارند. تو اگر خانه نشین نمی‌شدی حتما شهید می‌شدی.» مسعود همه چیزش فرق می‌کرد،‌خیلی دلسوز و مهربان بود، تنگ دست بود ولی از همان مال اندکش به دیگران کمک می‌کرد، خیلی دقیق و روی نظم کار می‌کرد.

-          شما مخالف فعالیت‌ها و کاری ایشان نبودید؟

نه، او به این راه عشق داشت، وقتی عشق در کاری باشه نمی‌شه جلوی اون رو گرفت. می‌گفت کار جداٰ خانواده جدا. خیلی غصه‌ی دیگران را می‌خورد یک بار یکی از سرداران سپاه به منزل ما آمدند چند تا از دوستانشون مشکلاتشان را گفته بودند که مسعود منعکس کند، مسعود همینطور که حرف می‌زد آن سرداد به ایشان گفت: «آقا مسعود یکم از خودت بگو، همش که حرف این و آن را گفتی.» مسعود گفت: «دغده‌ی ما دیگران بودند نه خودمان، ما برای خودمان نرفتیم اینطوری بشویم که، برای دیگران رفتیم.» این روحیه‌ی او را خیلی دوست داشتم. غصه‌ی خودش را کمتر می‌خورد.

-          قبل از ازدواج چطور فکر می‌کردید؟‌آیا هیچ وقت همچین شرایط سختی رو برای زندگیتون متصور بودید؟ یا فکر می‌کردید یک شاهزاده با اسب سفید میاد خواستگاریتون و زندگی خوب و خوشی دارید؟ وضعیت زندگی‌تان چطور بود؟

همچین شرایطی که رو نه تصور نمی‌کردم، اما منتظر یه شاهزاده هم نبودم. مسعود می‌گفت باید زندگی‌مان بسیجی‌وار باشد، باید زندگی ما آینه‌ی زندگی بسیجی باشه، بسیجی این نیست که چفیه بندازیم و ریش بذاریم و لباسمون رو روی شلوار بندازیم،‌بسیجی باید زندگی‌ش هم بسیجی باشد. ما اصلا درگیر تجملات نبودیم و زندگی‌مان خیلی ساده بود.

-          تا حالا چه چیزی بوده که خیلی دوست داشته باشید به آن برسید ولی به خاطر شرایط همسرتان نتوانسته باشید به آن برسید؟

حسرت هیچ چیز را نخوردم، من هیچ موقع مسعود را تنها نگذاشتم، تنها بیرون رفتن هایم از خانه مربوط به خرید مایحتاج و دارو بود، حتی برای سر زدن به اقوام و خانواده هم مسعود رو تنها نذاشتم؛ پدرم دی ماه به رحمت خدا رفتند دو سه باری برای مراسم‌های ایشان مجبور به ترک خانه شدم و آن هم پسر خواهرش آمد مراقب مسعود بود، وقتی به خانه بر می‌گشتم مسعود گریه می‌کرد و می‌گفت دلم در همین یکی دو ساعت برایت تنگ شده.

در مناسبت‌های مختلف مثل تولدم، روز زن، سالگرد عقدمان و ... به من پول می‌داد و می‌گفت من نمی‌تونم برم برایت هدیه بخرم، برو از طرف من هر چی دوست داری برای خودت بخر.

-          ناتوانی جسمی همسرتان شما رو تحت تإثیر نذاشت؟ همیشه زن‌ها دوست دارند که همسرانشان قهرمان‌هایی شکست ناپذیر باشند.

مسعود قهرمان بود، با همین وضعیت و شرایط وقتی نگاهش می‌کردم یک مرد قوی می‌دیدم؛ اصلا ضعیف نبود. روحیه‌اش اخلاقش و منشش جوری بود که هرگز فکر نکردم که او ناتوان است.

-          تعریفتان از خوشبختی چیست؟

به نظر من خوشبختی در زندگی ساده است، در دوست داشتن است. هر چقدر وارد تجملات بشیم کمتر خوشبختی رو میشه حس کرد. آرامش در سادگی زندگی‌ست.

-          خوشبخت بودید؟

بله، ما همدیگر را دوست داشتیم و با شرایطمان کنار می آمدیم.

-          اگر یک بار دیگر به شما فرصت زندگی کردن بدهند آیا همین همسر و همین راه را انتخاب می‌کنید؟

بله، مسعود و راه او انتخاب من بود، هست و باقی می‌ماند.

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳