خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

 

حسبی الله

مربع

شیدا با تکه های پارچه و نقاشی خودش را درست کرده بود، به خاله بهاره گفت کنارم مامان و بابا بکش.

مربیشون گفته بود برای بچه ها نقاشی نکشیم، خاله بهاره توی یه ورق دیگه براش فیل کشید، همه‌ی حواس من و بهاره لابلای شیطنت های یکی دوتا بچه ها گم شده بود، خصوصا توجه بیشتر به ماهان بزرگه، که دست‌هاش کوچیکتر از حد طبیعیش بود.

یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت مامان امیر علی اومد دنبالش، امیر علی رفت خونشون.

شیدا زد زیر گریه، شروع کردیم به ساکت کردنش، یک بند گریه می‌کرد. هیچ کاری اثر نمی‌کرد نه بغل و ناز و نوازش؛ نه بوس و بازی چرخونک، به بهاره گفتم چاره ش اینه که دیگه بهش توجه نکنیم. اونقدر گریه کرد که جیگرمون کباب شد، بالاخره به یکی از مربی ها گفتیم و مربیش باهاش که حرف زد.

شیدا گفت عکس مامان و بابامو برام بکشید. خاله بهاره که نقاشیش تموم شد شیدا هم ساکت شده بود.

همین

   + یاس حسینیه - ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳