خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دوستت دارم

حسبی الله

ولادت امام رضـــــــــــــا مبارک.



هنوز چشمهايم به در خيره است، شايد که باز بيايي
هنوز اون تصوير گنگ و مبهم ولي آغشه از عشق در جلوي چشمانم است.
هنوز نگاه مهربانت که به من ميخندد را از پشت آن دستار ميبينم.
هنوز آن دست مهربانت به سويم دراز است و هر روز کليدي جديد از تو دريافت ميکنم.
هنوز آن شب که به خانه ام آمدي يادم هست
تنها آمدي کليدها را دادي و رفتي.....
با يک لبخند، با يک دنيا لبخند
.....
کجا رفتي ؟؟
چرا هر چه منتظرت ماندم ديگر نيامدي؟؟
فقط آمدي بودي دل مرا ببري؟
يادت هست که من حتي نامت را اشتباه خواندم؟ يادت هست که من حتي به احترامت به پا نخواستم؟ يادت هست که من هنوز به جاي پايت خيره بودم؟
يادت هست! آن شب با خواهرت صحبت کرده بودم و از تو گلايه!
گفتم: «تو مرا نميخواهي ببيني» .... يادت هست همون شب اومدي و دسته کليدم رو دادي و رفتي؟ آره؟
خب کجا رفتي؟ هان؟ چرا ديگه نيومدي؟ من اومده بودم پيش خواهرت ...
باز هم اومدم پيش خواهرت ، ولي تو ديگه نيومدي....
مي دونم که هنوزم به من فکر ميکني... ميدونم هميشه مواظبمي ... نگاهت رو هنوز حس ميکنم.
هنوز يادمه با چه شتابي کليدها رو از دستت گرفتم. چه عجله اي داشتم؟ نميدانم!
ببين .....
بازم مياي؟ آره؟
ميام در خونت. ميام. يعني خدا کنه بيام. ميام و در ميزنم. بالاخره مياي که در رو باز کني؟ مگه نه؟ اونوقت دوباره ميبينمت. اينبار یه دنيا ، سير نگات ميکنم. اگه هم تعارفم نکني تو سرم رو ميندازم پايین و ميام تو!!
آخه روم خيلي زياد!! ميام و بست ميشينم تو خونت...... يه دنيا سير نگات ميکنم.
فرسنگها بين ما فاصلست .. ولي انگار همينجا نشستي و هنوز با اون چشمهاي قشنگت به من نگاه ميکني ......
دوستت دارم.

------------------------------------------------


راستي تولد يوسفه !!
يوسفم تولدت مبارک.

   + یاس حسینیه - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸۱