خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

یک روز خوش با دوستان :)

حسبی الله

دیروز ساعت 10 با پروا قرار داشتیم. که با هم بریم خونه زینب.
خلاصه با هر مصیبتی که بود و با معجزه یه نگاه ما تونستیم که با هم بریم!...
مشکوک نشین بهتره که من قضیه رو تعریف کنم :
وقتی که من دیگه نا امید شدم از اومدن پروا سوار اتوبوس شدم و مشغول شدم به نوشتن!!! اتوبوس که اومد راه بیافته یه نگاه انداختم بیرون! دیدم ای بابا پروا نشسته توی ایستگاه اتوبوس .... فکرش رو بکنید که من چه عکس العملی داشتم؟
خوب شد نبودید که ببینید چقدر پشت در بسته ی اتوبوس بال بال زدم تا پروا منو ببینه!! ولی ندید! راننده در رو زد و من پیاده شدم و با پروا دوباره سوار شدیم.
-----
توی خونه حسابی از طرف زینب و فاطمه پذیرایی شدیم
-----
ساعت ۲ با مژگان بانو و نیکو و هدی و مامانشون و خواهر نازشون تو امام زاده صالح قرار داشتیم.

-----
مژگان بانو که یه مشکل بوجود اومد و نتونست بیاد. نیکو و مامانشون و الهه خوشگله هم که جایی کار داشتند زودی رفتند.
بعد ما ۵ نفر (من؛پروا؛زینب؛فاطمه؛هدی) رفتیم درکه و ناهار خوردیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اندازه 4344/1324324 روز خندیدیم!

بچه ها ممنون خیلی خوش گذشت.

 


البته قابل ذکر است که بنده حامی حقوق بشر شناخته شدم!!! دلیلش؟
خب آخه هر کسی که جلوی ماشین ظاهر میشد صدای من بلند میشد که: ‌زینب!! زینب!! مواظب اون باش! ؛ زینب!! زینب!!! اینو زیر نکنی! ؛‌ زینب!! زینب!! اونو بپا!!
خلاصه شده بودم عین این مامان بزرگا!

   + یاس حسینیه - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۱