خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سوسکی که بی اجازه وارد کلاس شد!!

حسبی الله

سلام!
توی اين دو - سه روز يک کم وبلاگ گردی کردم. يکی ميگفت مگه وبلاگ دفتر خاطراته. يکی ميگفت بايد وبلاگ آموزشی باشه. يکی ميگفت اگه حرفای دلم رو اينجا ننويسم پس کجا بنويسم. یکی میگفت یه سری فقط شعرای من رو کپ میزنند!!! يکی ديگه ميگفت .....
خلاصه من هم گر گيجه گرفتم. نفهميدم بايد چکار کنم. يه کم هم فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که اینجا شهر فرنگه هر کسی یه چیزی مینویسه ولی همه باید در قبال چیزی که مینویسند مسئول باشند. من چون در حال نوشتن چند قصه هستم با تعریف کردن خاطرات ریزه میزه میخوام قدرت قلمم زیاد بشه و حسن وبلاگ اینه که هر کسی میتونه اونو بخونه و براش پیام بزاره پس من با نظر عمومی هم آشنا میشم.
ولی توی اين مدت من خيلی چيزها ياد گرفتم. حتی از اونهایی که وبلاگشون خاطره بوده و اصلا هم جنبه آموزشی نداشته. زندگی مثل یه قصس که بعضی از فصلهاش تکراریه. اگه ما آخر این فصل رو بدونیم میتونیم تصمیم بگیریم که این فصل توی زندگیمون باشه یا نباشه. خاطرات دیگران هم فصلهای کتاب زندگیشونه که شاید این فصلها توی کتاب زندگی ما هم باشه. خواندن خاطره ها برای من خیلی جالبه.

p style="text-align: center">-------- قصه آقا سوسک بی ادب ------------


يه روز توی کلاس نشسته بودم و حسابی مواظب پرستيژم بودم که يه وقت جلوی بچه ها گل نکارم. به صندلی زوار در رفته ام تکيه داده بودم و داشتم جزوه يکی از بچه رو ورق ميزدم.
خلاصه حسابی توی حس و کلاس معلميم غرق شده بودم. يه شاگرد داشتم که آمپول زن بود برای همين هم ازش حساب ميبردم (هميشه شکل آمپول ميديدمش.) صندلش هم جلوی کلاس و تقريبا چسبيده به من بود.
خلاصه همينجور که توی احساس قشنگم غرق بودم ديدم شاگردم با صدای لرزان گفت: خانوم..... و يه چيزی زمزمه کرد. چون متوجه حرفش نشدم برگشتم طرفش تا ببينم چی ميگه آقا چشمتون روز بد نبينه ديدم يه سوسک قد يه دمپايی روی صندليمه عين فنر پريدم بالا و داد زدم سوسک سوسک. همه کلاس به هم ريخت يه ولوله افتاد توی کلاس که نگو همه به هم ريختند.من هم ديدم که آقا سوسکه داره مياد طرفم دويدم و رفتم ته کلاس. يکی دو نفر هم شروع کرده بودند به مزه پرانی و تيکه انداختن.
هيچکس هم جرات اينکه آقا سوسکه رو بکشه نداشت اون هم با خيال راحت روی صندليم جا خوش کرده بود. خلاصه يه شير پاک (پاک يادت نره! X) خورده ای آمد و سوسکه رو از روی صندليم انداخت پايين که بکشدش. سوسکه هم که افتاده بود پايين راه افتاد طرف من . من و ميگی عين جن ديده ها يه جيغ کشيدم و توی يک چشم به هم زدن مثل تارزان پريدم روی ميز. جاتون خالی نمی دونين چه کلاسی شده بود. عين باغ وحش بچه ها از سر و کول هم بالا ميرفتن. اونهايی هم که از سوسک نمی ترسيدن با اين عکس العملهای تارزانی من روی ميز بودند. ديگه هیچکس روی زمين نبود همه داشتند از درو ديوار بالا ميرفتن . خب حق داشتند بت بزرگشون که من باشم و بپرم روی ميز وای به حال بچه ها!!!!!!!!!! نمیدونید چه بلوایی به پا شده بود. فرار از آقا سوسکه و جیغ دسته جمعی از بچه ها.
اون روز تمام آموزشگاه رو به هم ريختم. تا آخر زنگ هم بچه ها در مورد اون سوسکه حرف زدن و ديگه هيچکس به درس گوش نداد.تا دو هفته من روی اون صندلی ننشستم تا مستخدم اومد و پاکش کرد خلاصه قضيه اون روز نقل مجلس همه شده بود. از شاگردها بگیر تا معلمها و مدير. و باعث شد که مسئول آموزشگاه به فکر سم سوسک بيافته تا ديگه از اين شوکهای وحشتناک به کسی وارد نشه!!!!
هنوز هم که هنوزه با اينکه چند ترم از اون ماجرا گذشته هر شاگرد جديدی هم که مياد اين قضيه رو يه جوری به روم مياره! ولی من به روی مبارک نمیارم و انگار که اتفاقی نیافتاده از کنارش رد میشم. من نميدونم اين اخبار چطوری پخش ميشه نکنه که روی اينترنته!
----------

راستی در مورد عکس بگم که فهميدم که ميشه يه فضايی رو توی اينترنت به خودمون اختصاص بديم و عکس دلخواهمون رو توی اون نگهداری کنيم. و هر کجا که خواستیم آدرس او نو بنویسیم. بعضی از سایتها این امکان رو به کاربر میدهند. وقتی اطلاعاتم کامل شد با جزئیات براتون توضیح میدم.

اگر قصه آقا سوسک بی ادب رو خونديد برای من پيغام بگذاريد تا بدونم چقدر آبروم رفته. خيلی يا کم. بهم بگيد چطور مينويسم.

ناراحت نميشم! حرف دلت رو بزن.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۱