خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

جلسه آخر

حسبی الله

امروز آخرین جلسه کلاسهام بود....... دیگه تموم شد و رفت تا بعد از عید یا شاید هم تابستون.
توی این آخرین جلسه 2 تا رفتار از شاگردهام دیدم که تا حالا ندیده بودم.....

خدایا منو ببخش.......

 

العفو.........


جلسه آخر بود و طبق رسم و رسوم، امتحان پایان ترم. داشتم از مولود (یکی از شاگردام) سوال میپرسیدم. یکی دوتا سوال کردم که بلد نبود گفتم: خب بعدی....
یه دفعه مولود با لحن ملتمسانه ای گفت : «خانوم تو رو خدا رحم کنید..... من اون هفته امتحان داشتم.»
بچه ها گفتند آخی خانوم نگا چه التماسی میکنه و بهش خندیدند .......
یک دفعه صدای بغض مولود توی تمام رگهام پیچید......
-------------
در آخر جلسه هم برای اینکه یک مقدار نمره های بچه ها بیاد بالا گفتم یک سوال ارفاقی میپرسم. هر کسی که جواب داد ۳نمره ارفاقی علاوه بر نمره اش میگیره...
یکی از بچه ها (سمانه) که ۱۰۰ شده بود و احتیاجی به نمره ارفاقی نداشت به بچه های دیگه تقلب رسوند. از بدشانسیش اونقدر بد تقلب رسونده بود که بچه ها به جای نوشتن logo.sys به فارسی نوشته بودند داک سیسی- لوگا سیستم!! و ...
من هم عصبانی شدم و گفتم این ۳ نمره ارفاقی رو به هیچ کس نمیدم و از سمانه همون ۳نمره رو کم میکنم که اونم یاد بگیره که تقلب نرسونه!!!
هرچی بچه ها گفتند که خانوم از ما نمره کم کنید از سمانه نکنید من زیر بار نرفتم و نمره نهایی سمانه رو نوشتم ۹۷ یک دفعه سمانه زانو زد روی زمین و لباس منو گرفت و گفت : «خانوم تو رو خدا ... خانوم التماس میکنم .... »

اون بغض شکسته شده مولود و اون نگاه ملتمس سمانه و دستش که به لباسم بود..........
خدایا مرا چه میشود؟ چطور به اینجا رسیدم....... خدایا نکنه که با من قهری؟
همه نفسهایم انگار که برای خفه کردنم هجوم آوردند. چه میتوانم بنویسم؟

هیچ.................


میخواهم فریاد بزنم:

نه! نه! نـــــــــــــــــــــــــــه!

برای خودم متاسفم.......


شما در حق من دعا کنید شاید بخشیده بشم...............

برای پیدا کردن خود باید از غرور بی وزن هوا گذشت.



یکشنبه 4/12/1381

   + یاس حسینیه - ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۱