خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

در قطار....

حسبی الله

سر و صدای اطراف میخواهد از یاد تو بکاهد! اما نمیتواند
هیاهوی قطار... خنده های دوستان .... و حتی مناظر دونده ی روبروم و آن خانه گِلی و لبخند ملیح کودکان.
همه و همه میخواهند از یاد تو در ذهن من بکاهند. ولی هرگز نخواهند توانست.
همه ی مناظر میدوند، جز آن کوه.
روبرویم ایستاده : صبور؛ آرام.
گویی دشت در حال دویدن است و من و کوه در مقابل هم، ساکت اما پر از حرف.
کوه برایم حرفهایی دارد : صلابت؛ ایمان.
و من تنها شنونده ام! که برای کوه حرفی در چنته ندارم.
قطار مشتاقانه از جلوی خانه های گِلی میدود و دشت برایم پیام : گذشتن. میدهد. دشت بزرگ است و وسیع اما در گذر است مثل لحظه لحظه های من: وسیع اما رونده.
هیاهوی قطار آرام میگیرد......... وحشتی از دیر رسیدن در رگهایم میجوشد و غمی به نگاهم مینشیند.
روستای کوچک و فقیریست! در جوار تو !! ..... پس کرمت کو؟ « دل این خانه های گِلی را شاد کن ... آمین»
هوس پیاده شدن در نگاههایم است و سوار شدن به چرخ و فلک کوچک روستا؛ و وارد شدن به خانه های با صفای روستائیان و هم لقمه شدن و نشستن بر سر سفره ی مهرشان.
......
دلم هوای گریه کردن را دارد برای تو! دوستی آمد به دنبالم برای برگشتنم...
دلم تنهایی میخواست و اشک و یاد تو. چه کنم؟
نمه اشکی در چشمم جمع است اما جرات چکیدن ندارد!
یاریم کن. اشکم را روان.....
دلم میخواهد هیچکس نباشد. من باشم و تو باشی و اشکم.....
دلم گریه کردن را میخواهد برای تو!
23/11/81

   + یاس حسینیه - ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۱