خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

میخواستم خورشید را در پاکت بگذارم، باور کن...

حسبی الله

بهانه ی شادی، امروز مرا برد به شفق سرخ خورشید.
و بودند همه کسانی که قلمشان جاری بود، فکر میکردند و مینوشتند.
100 تا آدم، 200 تا... 300 تا.... شاید هم 400 تا آدم.
بودند همه کسانی که میخواستند خورشید را در پاکت بگذارند...
اما در پاکتها جز پولهای پَست چیزی نگذاشتند.
راستی مگر خورشید خریدنیست؟ مگر میشود خورشید را خرید؟ چرا همه در پاکتهایشان جای خورشید پول گذاشتند؟
نمیدانم! شاید فکر کردند که خورشید خریدنست. یا شاید فکر کردند شادی، محبت، همدلی خریدنیست!
غمگینی آن همه کودکِ در ویترین غمگینم کرد. کاش این بچه ها را در ویترین نمیگذاشتند. دلم گرفت!
من نرفتم ببوسمشان! و یا حتی نوازشی....
دوست داشتم آن کودکِ تنها برایم یک ابر نقاشی کند. ولی.....
نمیدانم!
ایستادم نزدیکشان... دلم پر زد برای آن نقاشی ابر. اما تا آمدم دفترم را به دستش بسپارم 100 چشم و یا شاید 400 چشم گفتند: نه!
من ماندم و دفتر خالی ای که هیچگاه ابری بر روی کاغذهای سفید آن نقاشی نشد!
من ماندم و حسرت یک ابر.
اما بودند آدمهایی که بجای خریدن خورشید... مهربان بودند با آن بچه ها.
من تنها حسرت یک نوازش را داشتم بر سر کودکی بی نوازش
و اکنون من ماندم و دستی خالی از نوازش و حسرت یک ابر.
و باز هم اما بودند آدمهایی که دیدمشان.....
کاش کمی با خود رو راست تر بودم!
امروز به بهانه گذاشتن خورشید در پاکت، رفتم تا خورشید را با پول بخرم، نه با محبت....
در عوض بودند آدمهایی که....
16/11/81

   + یاس حسینیه - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۱