خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

من زنده شدم.

حسبی الله

هو حی


من آمده ام تا برای زیستن مقابله کنم با نفس.
من زاده شده ام برای زندگی ای زیبا. برای رسیدن به همه خواستن ها....
آرزوها را دور ریخته ام و خیال پردازی ها را رها کرده ام آمده ام که با زندگی دست آشتی دهم.
میخواهم از برای بودن بال بگشایم.
اما نه در آسمان آمال و خیالها بلکه در آسمان واقعیت ذهنم.
ذهن من از آن آرزو و خیال نیست بلکه از آن طبیعت و جهان است. آمده ام تا جهانی شوم.
من جهانی شدن را برای بار اول است که میخواهم تجربه کنم. تا کنون در همه خیالها و آرزوهایم بودم و چشم بر جهان بسته .
من اکنون چشم باز کرده ام و همه آرزوهایم را پشت سر نهاده ام تازه فهمیدم که آسمان آبیست و پرنده پرواز میداند. تازه دست در گریبان عشق انداخته ام. تازه فهمیدم که برای بودن تنها کافیست که باشی! تازه فهمیدم که زندگی آنی نیست که در آرزوها می آید. تازه فهمیدم که مردی که بالای برج است تنها شده است. انگار که تازه متولد شده ام.....
من دیگر آرزویی ندارم! من تنها میخواهم که زندگی کنم... به بهترین شکل موجود. بدون هیچ آرزو و خیالی و دوست داشتنی.
برای زندگی کردن تنها باید بخواهی که زنده شوی ..... که آرزو و خیال زنده شدن هیچ است.
من آموزش دیده ام برای زنده شدن... ذهنم را فعال کرده ام و جهان فعالتر از همیشه است.
شاید بگویی آموزشت ناقص است. که براستی اینگونه است! اما میروم به دنبال جهان دیدن.
میروم به دنبال خود آموزی. به دیده تمسخر به یک زنده نگاه نکن که تو خود مرده ای! و من امروز به مرگ خود واقف شدم و خواستم تا زنده شوم. به مرگ خود واقف شو تا زنده شوی.
میخواهم زنده شوم. این است تمام ذهن من:

------» زنده بودن «------


و اکنون من زنده ام چون ذهنم زنده است و همه ماهیت این جهان. چون طبیعت زنده است و خدا زنده است.

یا حیُ یا قیوم.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱