خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

:

حسبی الله

سلام... سلام .... 100 تا سلام. به همه شما خوبان.
راستش شرمنده که من این مدت وبلاگم رو به روز نکردم ....
از روی همه شما خجلم..... و ممنون که به یادم بودید و اومدید اینجا.
راستی یه همکار جدید به وبلاگم اضافه شده!
من و این همکار عزیزم توی ایام عید با هم رفته بودیم سفر و همون جا بود که به هم دست همکاری دادیم. البته همکاری شدید ایشون از بعد از کنکور آغاز میشه.
خلاصه که اینکه دیگه توی این خونه دونفر هستند، هر وقت اومدین دیگه مثل این بار پشت در نمیمونید. قدمتون رو چشم.
در ضمن این متن زیر توسط همکار محترمه نوشته شده که جزئئ از سفر نامه است:
☺ یاس ☻


شمال نامه (قسمت اول):
- یک شنبه 10 فروردین 1382 ساعت 7 صبح:
حرکت لولک و خواهر و مادرشون به سمت امام زاده داوود و شروع ماجرای آشنایی مادر لولک با رفیقای پسر عمله اش.
- همون روز منزل لولک:
مادر: اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ پسر این بچه ها چقدر باحالن «به زبون حزب عملستان : چقدر عمله اند.» سفر شمال را با آنها مطرح کن ببین اگر قبول کردن برین شمال.
از آنجایی که همه ی آنها ( البته به جز یاس و یوسف: این قسمت توسط یاس اضافه شده!) عمله ی عمله هستند با شنیدن این پیشنهاد با ... گردو میشکستند.
ولی اتفاق جالبی که افتاد این بود که این سفر به خواهر بسیار درسخوان و پشت کنکوری لولک بستگی داشت. که اگر کمی دوگوله سنگین خود را به کار بیاندازید متوجه میشوید! چونکه اگر ایشون نمی امدند خانوم یاس«همسر آقای یوسف» هم نمی آمدند و به علت وفاداری شدید این آقا به خانومشان و همچنین برای اینکه الگوی خوبی باشند برای عمله های مجرد عملستان، مسلماً آقا یوسف هم نمی آمدند، و اگر آقا یوسف نمی آمد لولک هم نمی آمد و در نهایت سفر کنسل میشد. (حالا پیدا کنید نخود فروش را)
و در نتیجه دیگران منتظر جواب این خانوم غیر وبلاگی بودند و از آنجایی که این خانوم هم خون وبلاگی در رگهایش میجوشید جواب yes را صادر کردند و سفر آغاز شد.

و همسفران عبارت بودند از:
لولک و خواهرشیاس و یوسفسایموندسیدساکتنریمانشهاب.
...........
آغاز سفر:
- سه شنبه 12 فروردین 1382 صبح ساعت 30/7
..... : الو؟ لولک داری میای دیگه؟
لولک : باشه بزار جورابمو بپوشم دارم میام.
...... : لولک تو رو خدا بدو ما داریم زیر بارون یخ میزنیم. «ولی پیدا بود که خالی میبستند! چون توی کتاب درسیمون نوشته که بارون یخ رو آب میکنه!»
- همون روز ساعت 8 صبح- ترمینال بیهقی کنار یک اتوبوس خوشگل زیر بارون در حال خیس شدن:
من باید همانند سفر آقای هاشمی در کتاب مدنی سال سوم ابتدایی مو به مو ریز ِ وقایع را برایتان بازگو کنم، تا مدیون کسانی که به این سفر عارفانه نیامدند نشوم.

ادامه دارد......



.: خواهر لولک :.

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢