خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

همسایه دیوانه و یوگا!!!

من یک یوگی هستم.میدونید یوگی یعنی چی؟ یعنی کسی که یوگا(ورزش روح و جسم) انجام میدهد. این مسئله رو همسایه دیونه مون فهمیده بود. البته تقصیر خودم بود چون هیکلش مثل نهنگ بود یه بار ازم پرسید چطوری اینقدر لاغری من هم با افتخار کامل گفتم چون یوگی ام!!! و این شد اول بدبختی من.
خودش با خودش (بدون اینکه نظر من رو بخواد) قرار گذاشت که من تمرینات منظم ورزش یوگا را طی 28 روز هر صبح راس ساعت 7 به او آموزش بدم. دو سه روز اول خوب بود هر چند بچه پارازیتش همیشه در خانه ما در حال خرابکاری بود. بدنش هم خیلی خشک بود و اصلا خم و راست نمیشد.
من بیچاره اول صبحی با چشمهای ورم کرده کلی زور میزدم که دستهای چاقش رو از پشت به هم برسونم. (از بس که بازوهاش چاق و کمرش پت و پهن بود)هر روز ازم میپرسید «یاس! من لاغر شدم؟چقدر لاغر شدم؟ وزنم کمتر شده؟ و ...» هر چی بهش میگفتم که این ورزشها رو باید یک ماه آموزش ببینی تا بدنت نرم بشه و بعد از یک ماه هم باید مدام انجام بدی تا لاغر شی به خرجش نمی رفت که نمیرفت. و هر روز این سوالهای اجق و وجق رو ازم میپرسید.
من این آموزشها رو از روی یک کتاب قدیمی به اون میدادم. یه تمرین مخصوص پوست صورت داشت به نام حرکت شیر که باید سیخ میشستی و زبونت رو تا ته در می یووردی و چشمهات رو هم عین وزغ باز میکردی و موهات رو کمی میکشیدی. این تمرین رو من هر روز صبح بهش میدادم و خودم هم از خنده روده بر میشدم، هر وقت هم که به من میگفت تو خودت چرا این تمرین رو نمیکنی بهش میگفتم «آخه من این تمرین رو هر روز یک ماه کردم که الان صورتم لاغر شده!!» (آره جون خودم من فقط برای خندیدن و انتقام گرفتن بهش این تمرین رو میدادم) هر روز صبح عین خروس آواز خوان میپرید دم در خونمون و زنگ میزد و من رو از خواب شیرین بیدار میکرد که چی ورزش یوگا یادم بده!
یه روز کتاب رو ورق زد و رسید به تمرین روز 28تم، یعنی آخرین تمرین که مربوط به تمرکز حواس با شمع بود. اون هم گیر داد که الا و بلا باید این تمرین رو یادم بدی! هر چی گفتم اول باید تمرکز حواس تنفسی و ... رو یاد بگیری قبول نکرد. من هم نامردی نکردم گفتم باشه.
اول باید لوتوس بشینی (یک حرکت سخته که شبیه به چهار زانو نشستنه) بعد هم شمع رو به جای اینکه تو فاصله 1 متری بذارم گذاشتم تو فاصله 0/5 متری بعد هم گفتم باید 3 دقیقه به شمع خیره بشی!!! اون هم با خوشحالی اطاعت کرد. 30 ثانیه اول رو خوب اومد. بعد کم کم چشماش شروع کرد به سوختن هر چی اصرار کرد که پلک بزنه گفتم نه تمرکزت به هم میریزه دیگه هم حرف نزن. من هم یه مورد خوب برای گرفتن انتقام پیدا کردم و ...
توی 1.5 دقیقه حسابی چشماش اشک مییومد و خلاصه هنوز به 3 دقیقه نرسیده چشماش عین چغندر قرمز شد. من هم حسابی دلم خنک شد. آخرش هم بلند شد و گفت تمرکز حواس نخواستم و برق رو روشن کرد و حسابی پدر چشمش در اومد این انتقام رو خودش به جای من از خودش گرفت.
تا 3-2 روز چشماش قرمز بود الحمدالله شوهرش هم دعواش کرد که یوگی یعنی چی ؟ این مسخره بازیها چیه؟ و ... و قضیه برای مدت طولانی مسکوت ماند.

   + یاس حسینیه - ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۱