خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

من فقط دیدم:

حسبی الله

در دفتر شعر ِ بچه هایی که فقط خدا را میبینند
من آخرین سطر هستم
مثل نقطه ی بعد از
پایان.
---
نمی دانم چه بگویم! و برای این نگفتنم هم مواخذه شده ام،

سعی میکنم که بگویم:


آری! اتوبوسی بود که روی ابرها ره میپیمود، و در آن بچه هایی بود که دریچه ی افق دیدشان به روی خدا باز می شد، و انوار خدا دلشان روشن می کرد.
آری بچه هایی روشندل که برای دیدن قدرت خدا حس ِ بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و حس ششم داشتند. هر چند که حس بیناییشان نزد خدا به امانت مانده بود.
با این بچه ها یک روز رفتم تا باغ و حش! جایی که همه میروند تا حیوانات را ببینند اما این کودکان رفتند تا حیوانات را حس کنند.
من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک دنیا حس. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه کنجکاوی. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه بو! صدا! حرکت! من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و حسهای درک نشده اشان. آنها بودند و یک دنیای پر از حیوان. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و ...
من آنجا خرگوش را دیدم؛ آنها صدایش را شنیدند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را لمس کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
آنجا من شیر را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من از شیر ترسیدم؛ آنها او را دوست داشتند. من شیر را دیدم؛ آنها صدایش را تقلید کردند. من شیر را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
من فقط اسب را دیدم. آنها لمسش کردند؛ با او بازی کردند؛ سوارش شدند؛ به او خندیدند... من فقط اسب را دیدم. آنها اسب را درک کردند و نوازشش.
من آنجا تنها، دیدم. آنها شنیدند. من دیدم آنها لمس کردند. من دیدم آنها بوییدند. من دیدم آنها درک کردند.


و هنوز من همان نقطه ی بعد از پایانم....
پایان.


-----------------------------------------------------------------------------------
ریحانه گزارش کاملش رو نوشته. برید بخونید.

   + یاس حسینیه - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢