خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

خاطرات سفر شمال ۲

حسبی الله

شنبه:28/4/82

صبح از آنجایی که آقایان نمی توانستند برای بیدار کردن ما بوسیله  مشت و لگد وارد اطاق شوند تمام زورشان را در صداهایشان جمع کرده بودند و ما هم بیدی نبودیم که با این امواج صوتی بلرزیم و همچنان به خواب خود ادامه دادیم ولی زمانی که اطلاع دادند قرار است مهمان بیاید به حکم مهمان نوازیمان از مونس تنهائیمان یعنی رختخواب جدا شدیم و با زدن آب به دست و صورت خود را مثلا شاداب و سحرخیز جلوه دادیم .

 

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای زنگ در، من توانستم با دو وبلاگ نویس دیگر از جمع وبلاگیها آشنا بشوم، آقای پینو و خانم ناگفته های زینب .

 به علت اینکه محل استقرار خانم ها در اندرونی ویلا بود و بخاطر خفن بودن هوای اندرونی ،  متاسفانه مجبور شدیم در یک محل از خانم وآقای مهمان پذیرائی کنیم که به چیزی شبیه خاله بازی تبدیل شده بود، با این تفاوت که بجای شام قصد داشتیم به مهمانانمان صبحانه بدهیم. البته حدس میزنم چون طرز صبحانه خوردنمان در سفر قبلی به گوششان رسیده بود از خوردن صبحانه امتناع می کردند ( در حالی که دیدند چه صبحانه با کلاسی چیده بودیم )  و بیشتر از چند دقیقه مهمان ما نبودند . در هر حال ما آن روز صبحانه ای کاملا با کلاس خوردیم که حاوی خامه، کره ، پنیر، مرباو از همه مهمتر قاشق و بشقاب بود ( چون در سفر قبلی همیشه یا در جنگل و یا در ساحل دریاصبحانه میخوردیم همیشه بشقابهایمان تنه درخت و کیسه پلاستیک و لیوان و قاشقهایمان هم انگشت و شاخه درخت بود ) .

  

بعد از صبحانه به علت شکستگی ای که در پایه های سفت و محکم  آقایان سایموند و نریمان ایجاد شده بود و باید به تهران برمی گشتند برای خریدن بلیط   قصد رفتن به چالوس را کردند ماهم چون به گفته آقای راننده تاکسی نزدیکترین آبادی برای گذراندن اوغات فراغتمان جالوس می بود توفیق اجباری شد که آقایان شکسته پا را تا چالوس بدرقه بنماییم و در ضمن برای برگشت خودمان هم بلیط تهیه کنیم بعد از تهیه بلیط به فکر یک جای  متفاوتی بودیم تا عامل سپری شدن اوغات فراغتمان بشود که دو باره سر از تفرجگاه در آوردیم.

برای مهمان کردن خودمان به صرف جوحه کباب آقایان سعی در روشن کردن آتش کردند که به معنای واقعی جای آقای شهاب خالی بود .

بعد از صرف جوجه کبابی خوشمزه و لذیذ، آقایان دوباره به سمت دریای آبی و نیلگون حمله ور شدند . خانمها هم برای اینکه زیاد از دریا دور نباشند در نزدیک ترین نقطه ساحل به دریا نشستند . چون جلوی دریا مملو از انسانهای از هر جهت آزاد بود ما مجبور بودیم که به دور دستها نظر بیندازیم که البته با موجی که باعث خیس شدن البسه و کیف و کتاب و از همه مهمتررویاهایمان شد ، متاسفانه مجبور شدیم نگاهی هم به ساحل دریا بیندازیم .

آقایان قرار بود راس ساعت 7 در محلی که از قبل معین شده بود حضور یابند که به احتمال زیاد به علت نبود جذبه و خشم قبلی از طرف خانمها توانستند 7 را به 30/7 موکول کنند که به عنوان تجربه برای سفر بعدی استفاده خواهد شد.

در راه برگشت با خریدن چند عدد ماهی از یکی از آبادیهای شهر به منزل برگشتیم. در منزل هم بعد از یک سری صحبتهای کاملا جدی و البته سری آقایان در ساعت 30/1 و خانمها حدودا 3 صبح به خواب رفتند. و تا ساعت 11 فردا صبح چشم باز نکردند.

 

یکشنبه: 29/4/82

از آنجایی که بلیط برگشت برای ساعت 4 بعد از ظهر بود تصمیم گرفته شد همه وسایلمان را به همراه ماهی غلتیده شده در آب نمک و آبلیمو  با خود به جایگاه همیشگیمان یعنی تفرجگاه ببریم و همینجا از خانه و خاطراتش خداحافظی کنیم ولی به علت انجام اموراتی از قبیل نظافت خانه ساعت 30/1 توانستیم دل از خانه بکنیم و حرکت  کنیم .

خوشبختانه به علت درک بالای آقایان در مورد ضیق وقت، ایندفعه بیخیال دریا شدند و به سرعت ماهی ها را پختند. چون هنوز وقت برای حرکت داشتیم به فکر تحویل گرفتن خودمان افتادیم و آنهم دوربینی کردن (از نظر هنری میتوان گفت فیلمبرداری) خودمان بود که زیاد طول نکشید و ساعت 30/3 (البته قرار بود 3 باشد ولی به علت مسایل حاشیه ای آقایان، تالار اندیشه و این حرفا) به سمت ترمینال حرکت کردیم .

به علت داشتن یک برنامه ریزی دقیق (جدی میگم) سر ساعت 4 داخل اتوبوس ( از اونهایی که باهاش آزاده ها رو می آوردند تهران) قرار گرفتیم. البته به علت مناسب نبودن مکان نشستن با بیقراری آقایان مواجه شدیم که البته بر اساس قانون انتخاب طبیعی استاد داروین برای بقا مجبور شدند خود را با شرایط سازگار کنند.

 

یکشنبه: ساعت 9 شب

هیچی دیگه! رسیدیم تهران .

ولی برای اینکه این قسمت هم خالی از عریضه نماند به خلاصه نویسیهای من در این سفر توجه کنید.

کسی که بیشتر از همه عمل سقایی را انجام داد...................................مجتبی

کسی که بیشتر از بقیه ابیات حافظ را خواند...........................................نریمان

کسی که بیشتر از همه کار غیر عاقلانه کرد .........................................نریمان

کسی که  عقلش را بیشتر ازبقیه به دست آقای نریمان سپرد..................سایموند

کسی که بیشترین اخمهارا کرد..........................................................خواهر لولک

کسی که بیشتر از بقیه مورد اخم واقع شد...........................................لولک

کسی که بیشتر از بقیه ماهی خورد...................................................آقا یوسف

کسی که کمتر از بقیه ماهی خورد...................................................خانم آقا یوسف

کسی که بیشتر از بقیه درس خواند....................................................سید

کسی که کمتر از بقیه درس خواند......................................................خواهر پشت کنکوری لولک

کسی که بیشتر از بقیه گناهانش آمرزیده شد..................................شهاب ( بخاطر جمله خدا بیامرزدش که خیلی بکار رفت )

کسی که بیشتر از بقیه  تقه به آبگرم کن زد ....................................آقای هادیزاده ( چون به این قسمت خلاصه نویسی می گویند توضیح بیشتر را از دوستان آمده در شمال بخواهید)

    

تنها کسانی که شبها مسواک می زدند ............................... خانمهای جمع

 

   + یاس حسینیه - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٢