خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

معلم راستکی شدم!‌ِ D:

حسبی الله

این روزها اونقدر سرم شلوغه که هیچ جای اینترنت نمیمونه! منم شرمنده ی همه ی دوستان شدم. هنوز بازدید سفر پس نداده ام.

از 3 مهر میرم مدرسه و اولین  روز اردو داریم... و من دلواپسی عجیبی دارم! یک کمی هم بگی نگی میترسم. دوست دارم که معلم خوبی باشم. اولین باره که به این گروه سنی درس میدم اونم کلاس 23-24 نفری! کنار اومدن با بچه های توی این سن کمی سخته. خدا کنه که از عهدش بر بیام.

الان بزرگترین دل نگرانیم همینه!

خلاصه! از دل مشغولی که بگذرم روز 3 شنبه شورای معلمین مدرسه بود من هم رفتم مدرسه! از همه اونجا کوچیکتر من بودم! یکی از معلمها با لبخندی به من نگاه میکرد انگار که من دانش آموزم! هی منم این پا و اون پا میکردم که قدم بلندتر بشه و هی حلقه ام ر به رخ معلمه میکشیدم که فکر نکنه که من بچم ... ولی نمیدونین چه نگاهی به من میکرد! دلم واسه خودم سوخت.

یک دختر دیگه هم اونجا مشغوله که 24- 25 به نظر میاد ولی چون خیلی توی بحثا شرکت میکرد و از کارکنان قدیمی مدرسه اس کسی چپ بهش نیگا نمیکردش. خلاصه ما رفتیم مدرسه و با معلمها دمخور شدیم!

 

به هر حال درس دادن توی مدرسه از درس دادن توی آموزشگاه خیلی سخت تره! برم ببینم چی به چیه! شاید معلم خوبی شدم.. خدا عالمه! شاید هم ماه دیگه حکم اخراج زیر بغلم راهی همون آموزشگاه قدیمی شدم!

 

 


دست به قلم شدم تا از سفرم بنویسم... سفری که باید رفت گفتن از این سفر سخت است و به همان اندازه شیرین.

 

 

سفرنامه نوشتن را نمیدانم! تنها توصیفاتیست از همه ی آنچه که دیدم و میتوانم بگویم نه از آنچه که حس کردم و گفتنی نیست......

 


از دفعه ی بعد، بعد از هر مطلب انشالله یک قسمت از توصیفاتم از سفر حجم رو  مینویسم!‌منتظر باشید

   + یاس حسینیه - ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٢