خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

بیت الزهرا :

حسبی الله

خونه ی فاطمه غریبانه ترین....

غریبانه ترین جای دنیا خونه ی فاطمه ست... خونه ای کوچک که دری کوچک دارد با قفلهایی بزرگ!

به در کوچک خونه ی زهرا قفلهایی زده اند به بزرگی کینه و نفرتشان! من هیچ نفهمیدم لزوم آن قفلهای بزرگ چیست! مگر فاطمه در ِ خانه اش را به امت رسول الله بست که حالا به در خانه ی زهرا آن قفلهای بزرگ شایسته باشد؟

وقتی که می ایستی و چشم به در خانه ی زهرا میدوزی انگار حزن 1400 ساله ای روی قلبت می افته وقتی میایستی و مجسم میکنی که یاس ِ خدا اینجا پشت همین در پرپر شده دلت پر میکشه .... وقتی که با خودت میگی اینجا مشهد المحسنه، محسن ِ علی رو اینجا شهید کردند همچین حزنی می افته روی دلت..... وقتی که یادت می افته همینجا ریسمان به گردن علی انداختن و کشیدنش روی زمین و به زور بردنش.... اونوقت... دوست داری وایستی پشت در خونه ی فاطمه و با صدای بلند زیارت عاشورا بخونی و انوقت هی داد بزنی : الهم العَن اوَلَ ظالم ٍ ظَلَمَ حقَ محمد ٍ و آل محمد و اخِرَ تابع ٍ لهُ علی ذلِکَ.....

غریب تر از زهرا در مدینه هیچکس نیست، هیچکس.

پشت در خونه ی فاطمه دوست داری این قسمت از زیارتنامه اش رو با گریه بخونی، یعنی اصلا نمیتونی آروم بمونی همچین حضرت فاطمه صدای مظلومیتش میاد که دوست داری برای غربت و تنهایی فاطمه اشک بریزی :

صل ِ علی البتول، درود بر بتول؛ الطاهرة الصدیقة المعصومة، پاک و راستگو و معصوم؛ التقیة النقیة، باتقوا و نقیه؛ الرضیة المرضیة الزکیة الرشیدة؛ المظلومة المقهورةالمغضوبةحقها، ستمدیده و مقهوره که غصب شده حق او؛ الممنوعة ارثها، ارثش را بردند؛ المکسورة ضِلعُها، دنده اش را شکستند؛ المظلوم بَعلُها، بر شوهرش ستم کردند؛ المقتول ِ ولدُها، فرزندش را کشتند؛ فاطمه بنت رسولِک و بِضعة لَحمِهِ و صمیم ِ قلبهِ و ...، فاطمه دختر رسول خدا ، پاره تن او و سویدایی دل او .....

 

 

محراب:

من محراب رو ندیدم.... یعنی هیچ زنی اونجا نمیتونه محراب پیامبر رو ببینه! اما اگه بشینی و گوش بدی صدای نجوای پیامبر میاد که داره به حال امتش گریه میکنه.... هنوز صدای پیامبر توی روضه میاد صداهای نجوای شبانه اش و تکرار همان دعای اجابت نشده....."خدایا در امتم تفرقه و دو دستگی ایجاد مکن...."

 

 

منبر:

منبر.... منبر رسول خدا ... و اکنون منبری که جای منبر قدیم ساخته اند. محل خطابه های پیامبر.

 

راستش همیشه فکر میکردم که من از پیامبر خیلی دورم. همیشه احساس میکردم که شخصیت پیامبر یک شخصیت قابل احترامه، یک شخصیت دور ِ دور. یک شخصیتی که برای دوست داشتن نیست! فقط برای احترام گذاشتنه.

اما...

حالا احساس میکنم پیامبر خیلی به من نزدیکه، مثل یک پدر مهربون برام میمونه. الان  احساس میکنم که پیامبر چقدر مهربون و غمخوار مردمه. دیگه پیامبر برام یه شخص دست نیافتنی نیست احساس میکنم که مهربونترینه، و همینجاست! همینجا کنار دلم 

   + یاس حسینیه - ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢