خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

 

حسبی الله

سلام

دیروز یوسف با سایموند و شهاب و پوریا و سید رفت.... 10 روز دیگه انشالله بر میگرده. یوسف که رفته انگار همه ی حال و حوصله ی منو گذاشته توی ساکش و برده!

انقدر کم حوصله هستم که حتی سر کلاس دکتر قیصر هم نرفتم! منی که همیشه برای روز شنبه لحظه شماری میکردم که کلاس کی شروع میشه! امروز اصلا حس رفتن به کلاس رو نداشتم و گرفتم خوابیدم....

خیلی وقته که خاطرات روزم رو ننوشتم! خاطره نویسی یادم رفته!

* امشب افطاری خونه ی مامان بزرگ دعوتم، دیشب هم که خونه ی ریحانه دعوت بودم! تا صبح هم دیگه موندم اونجا.

* برای یوسف 2 شنبه میخوام آش پشت پا بپزم! قراره که : زهرا - مرضیه - زینب - فاطمه - پریناز - زینب - معصومه - خواهر لولک - خواهر شهاب - رهگذر- فاطمه - نگین و هر کسی دیگه ای که دوست داره! بیان خونه ی ما...

راستی اگه دوست داری بیای برام ایمیل بزن که آدرس خونه رو (البته این خونه دیگه آدرسش yas115.persianblog.ir نیست!) برات بفرستم و بیای.

* راستی بچه هام هم همه حالشون خوبه سلام میرسونن! و به زودی هم نعش بنده رو تحویل میدن! البته این بچه ها از اون بچه ها نیستن ها! منظورم همون شاگردهای گرانقدر و معلم دوستمند!!!!!!!!(آره جون خودشون و عمه شون)

درس دادن توی مدرسه هم عالمی داره... من به این نتیجه رسیدم همه ی معلمهایی که میرن توی مدرسه ها درس میدن همه شون دیوونه اند! تعجب نداره که! اگه دیوونه نبودن که معلم نمیشدند! در ضمن منظور من از دیوونه همون عاشقه!!! البته عاشق ِ دیوونه!

یه وقت دیگه که حال داشتم یه کم از دردسرهای معلمی میگم!

فعلا خدا حافظ

   + یاس حسینیه - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢