خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

مدیرهای خالی بند!

حسبی الله

سلام! امروز من یه چند قدمی توی بارون قدم زدم! انگار که قلم خشک شده ام روی کله ی خیسم بود!! چون قلمم تر شده و باز نوشتنم گرفته:

خلاصه بگم براتون از مدیرهای خالی بندی که هر صبح سر صف شاگردها رو به صداقت و راستگویی دعوت میکنند..........

یکشنبه ی هفته ی پیش بود که یکی از دوستای خواهرم زنگ زد و بعدِ احوال پرسی گفت : "یاسی! یکی از دوستام مدیر مدرسست. معلم کارگاه ندارند میای بری معلم شی اونجا؟" گفتم: "مدرسش چیه؟" گفت: "دبیرستان" چون من هم بدم نمیومد که تو دبیرستان هم یه کل کلی با بچه ها بکنم گفتم باشه و شماره گرفتم و 3 شنبه صبح زنگ زدم مدرسه.

خانوم مدیر با کلی دنگ و فنگ اومد پای گوشی و شروع کرد با من صحبت کردن در مورد مدرسه و کلاس. اولا که اصلا معلم نمیخواستن! ایشون متصدی کارگاه میخواست! منم با اینکه زیاد دل خوشی از متصدی نداشتم گفتم عیب نداره! آخه این شیطونه نشسته بود توی کلم و میگفت: "یاسی!! دبیرستانه ها! برو ببین چه خبره اگه خوشت نیومد کار رو بده به هما (هما یکی از دوستامه که در به در دنبال کاره)" با همفکری شیطون خان گفتم باشه میام. آدرس رو پرسیدم گفت: " منطقه 18 - یافت آباد!!!" اومدم بگم نه که باز شیطون خان پرید وسط و وساطت کرد. خانوم مدیر گفت:"همین الان بیا سر کار!!! چون مسئول قبلی کارگاه هست شما رو توجیه کنه" منم کلی کار داشتم و بدون برنامه ریزی نمیتونستم برم. خانوم مدیر گفت عیب نداره شنبه بیا. خلاصه با کلی دل به شکی قبول کردم که برم. با خانوم مدیر هم همه ی حرفها زده شد و حتی اینکه گفت ما سرویس هم داریم و میتونی شنبه صبح که اومدی مدرسه از همکارها بپرسی که کجاها وامیسته....

خلاصه شنبه صبح شد و کلاس دکتر قیصر! ولی من به خانوم مدیر قول داده بودم که برم! و حتی خانوم مدیر گفته بود که شنبه کلاس هم دارم!! خلاصه اومدم که برم یافت آباد.....

ای بابا امان از نابلدی راه! از جلیلی تا آذری رو گز کردم تا رسیدم به مدرسه ی فوق! چشمتون روز بد نبینه بعد از منتظر موندن برای تشرف مدیر خان! بنده که با کلی عطر و اتو خدمت رسیده بودم! سکه ی یک پول شدم!

مدیر خالی بند تا فهمید بنده همان بنده! هستم گفت خانوم کی به شما گفت که بیای مدرسه !!!! و رو کرد به ناظم محترمه و گفت:"سه شنبه مگه خانوم ِ (3 نقطه) نیومد اینجا و برای کارگاه توجیه نشد؟ دیگه به این خانوم که نیازی نیست!!" و رو کرد به من و با کمال خالی بندی فرمود: " من بهتون گفتم که با شما تماس میگیرم!!! من نگفتم که شما بیاین اینجا!!!" البته پر واضحه که این خانوم بی صفا! با من 8 صبح شنبه قرار گذاشته بود ولی انگار که کار رو داده بود به یکی دیگه! خلاصه من از نامردی این خانومی که فامیلش صفا داشت و خودش نداشت دلم گرفت! و کلی عصبانی شدم که چقدر وقت تلف کردم تا رسیدم به مدرسه و بعد از کلی انتظار تازه خانوم اومده خالی میبنده!

اما بهتر بعدش رفتم سر کلاسهای دکتر قیصر و با خودم شرط بستم که دیگه با شیطون همفکری نکنم و برای شنبه هام که کلاس دارم برنامه نریزم!

 

   + یاس حسینیه - ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢