خاطراتِ کوچکِ یک معلم کامپیوتر:
میخوام از کلاسم که شبیه ترین جای دنیا به خونست بنویسم! از شاگردایی که شاید جای بچه های من نباشند! ولی اونقدر دوستشون دارم که احساس میکنم شاید بچه های من بوده اند از اول!
من چند سالیه که توی یک آموزشگاه کوچیک درس میدم و اونقدر این آموزشگاه کوچیک و صمیمی رو دوست دارم که هر کاری که به من پیشنهاد شده رو رد کردم برای همون 4 ساعت آموزشگاهم!
این آموزشگاه یه خونه ی قدیمیه با یه حیاط بزرگ و پر از درخت. با شاگردایی که همشون برای من یه خاطره اند!
این آموزشگاه بچه های راهنمایی رو هم پذیرش میکنه.(یعنی شرط پذیرفتن دانشجو تنها دونستن حروف انگلیسیه.)
کلاس مبانی این ترم رسیدم به درس Dos و دستور DIR واستاده بودم سر کلاس و بلند داشتم میگفتم:"بچه ها بنویسین D I R .....DIR" نگام افتاد به یکی از شاگردام(حدود 35-30 سالشه) که هی اینور و اونور رو نیگا میکرد و جزوش رو ورق میزد!
و یه کلمه ای شبیه به DAB نوشته بود! و قیافش هم عین این آدمهایی که برق میگیردشون شده بود. نگاش کردم اونم نگام کردم گفتم : " بنویس DIR" اونم انگار که داره به یه معلم مریخی نیگا میکنه زل زد به من!
رفتم بالا سرش و گفتم :" عزیزم DIR… D..I..R" دیدم هی داره فاصله میزنه بعد اینتر میزنه! دکمه ی دیلیت میزنه! کنترل میزنه!!! منم گفتم نگا کن ...D …I… R و براش تایپ کردم.. یه دفعه گفت: "این )دستش روی R) بود! شبیه B یه!" تازه اون موقع بود که به شباهت B و R پی بردم!
و اینکه این شاگرد بنده هیچ حروف انگلیسی رو بلد نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم :"بنویس سی دونقطه بَک اِسلش سَمی" و با انگشتم اسم فهرست سَمی رو بهش نشون دادم! طاهره هم عین یه شاگرد زمینی که به یه معلم مریخی نگا میکنه یا عین یه شاگرد مریخی که به یه معلم زمینی نگا میکنه زل زد تو چشای بنده!
تازه دوزاریم افتاد که بـَـــــــــــــــــــــلِه! انگلیسی خانوم تعطیله! اون موقع بود که دیوارای کوچیک خونه ریخت رو سرم!
ولی خودم رو نباختم و دفترش رو گرفتم و نشستم کنارش و براش نوشتم:
Aa ای Bb بی Cc سی ....... Zz زد.
وقتی تموم شد انگار که من به زبون مریخی چیزی نوشتم دفتر رو گرفت و نگا کرد
و گفت :" خانوم! اینا چین؟ فرموله کامپیوتره؟"
با این جملش حالا دیگه من بودم که برق گرفتمو عین یه مریخی نیگاش کردم
و در حالی که نفسم که احساس میکردم آتیشه از دهنم دادم بیرون و گفتم: "نه عزیزم اینا حروف انگلیسیه! شما تا جلسه ی بعد اینا رو بخون یاد بگیر بعد بیا کلاس."
تازه حالا بود که می فهمیدم چرا همش سوالای نامربوط میکنه! و چرا کسی توی کلاس باهاش ارتباط برقرار نمیکنه! راستش من همیشه روز اول کلاس تحصیلات بچه ها رو میپرسم ولی طاهره از نیمه ی کلاس اومد.
خیلی به کامپیوتر علاقه داره... هر جلسه هم می پرسه: "خانوم برای یاد گرفتن اینا باید کامپیوتر بخریم؟" و من هم هر جلسه میگم:"عزیزم. شما میخوای کامپیوتر بخری مشکلی نیست.... فعلا درس ما مبانیه و کامپیوتر احتیاج نداره." یه حسی بهم گفت که به دفتر گزارش نکنم چون عذر طاهره رو میخوان.... سعی میکنم که بهش حتی اگه شده انگلیسی هم یاد بدم! حداقل بتونه انگلیسی بخونه! آخه پس اون همه شوق و ذوقش چی میشه؟ با اون همه علاقه اگه از کلاس برونمش مسئولم! باید سعیم رو بکنم! شما هم منو دعا کنین.
من میدونم طاهره میتونه ! مگه نه؟


