خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

زیبایی یا جلب توجه؟

حسبی الله

جلساتِ آخر ِ درس Windows آموزش نصب و نگهداری از ویندوز و نصب ِ برنامه های مختلفه!

یه شاگرد قدیمی دارم به اسم زینب که مدتها بود ندیده بودمش. یه شب زنگ زده بودم بهش برای احوال پرسی صحبتا کشیده شد سر کلاسهای الان و همین جلساتِ آخر.

زینب گفت : "یاسی جون میشه من هم این جلسات ِ آخر رو بیام؟ چون خوب بلد نیستم که برنامه ها رو نصب کنم! و دلم هم برات تنگ شده می خوام ببینمت!"

منم گفتم: "بیا!"

فرداش زینب هم از خدا خواسته اومد کلاس...

 

اولش که دیدمش اصلا نشناختمش! خودش رو شکل این سرخ پوستا آرایش کرده بود صورت برونزه و لباهای اندازه ی لنگه کفش! راستش رو بخواین اومد که بوسم کنه کلم رو کشیدم عقب! آخه دلم جیری ویری میرفت! با اون قیافش!!!!!!!!!!! منم که اصلا راغب نبودم ببوسمش!

خلاصه سر کلاس هم هی زل زده بود به من! منم هی نیگام رو ازش بر میداشتم و مینداختم روی بقیه بچه های کلاس!

از شانس من! راه برگشتمون هم یکی بود وقتی داشتیم با هم بر میگشتیم خودش گفت که مامانش نمیذاشته بیاد کلاس و بهش میگفته می خوای بری عروسی یا کلاس ِ کامپیوتر! و اونم با کلی دعوا اومده بود کلاس.

منم اگه میدونستم این جوری میخواد بیاد کلاس اصلا دعوتش نمیکردم که بیاد! آخه بعضی ها حدود رو نمیشناسن ! نمیدونن شان کلاش با شان عروسی با شان خیابون گردی فرق داره! آدمی که میره کلاس چیز یاد بگیره که تیپ این دخترای خیابون گرد رو نمیزنه! منم بهش گفتم: "زینب میدونی! همه ی مشکلهایی که توی خونه داری (همیشه از مشکلاتش با من حرف میزنه) به خاطر حس ِ جلب توجه کردن بیش از حد توئه! مثلا توی خونه برای اینکه کسی بهت اهمیت نمیده گیر میدی به این و اون و دعوا راه میندازی! توی خیابون هم که دیگه خودت بهتر میدونی! دست به هر کاری میزنی که جلب توجه کنی! و به مادرت هم هیچ اهمیت نمیدی! " بهش گفتم که: "تو توی خیابون همی حواست به اطرافته! جای اینکه جلوی پات رو نگا کنی ببینی زیر پات چاه نباشه، داری مردم رو نگاه میکنی... برای همینه که خیلی می افتی توی چاه." یه کم دیگه هم حرفهای خصوصی تر! زدم که هیچ دخلی نداره اینجا بنویسم!

خلاصه اونروز کلی توی خیابون خجالت کشیدم چون همه ی عالم و آدم داشتن ما رو نیگا میکردن! نه به تیپ ساده ی من و نه به تیپ جنگولک اون! هیچ تناسبی با هم نداشتیم! منم از خجالت کل مسیر سرم پایین بود!

وقتی رسیدیم در خونشون برای خداحافظی که اومدم بوسش کنم نگاش کردم دیدم که ...... صورتش دیگه برونزه نیست و لباش هم.... !

با خنده بوسیدمش و دستش رو نگاه کردم.......

   + یاس حسینیه - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢