خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

/:)

حسبی الله

وقتی که 121324355 نفر آدم که وبلاگ ندارند و تو رو میشناسن، صاف صاف صبح علی الطلوع هنوز صورتشونو نَشُستن میان میشینن پای کامپیوتر و هنوز به مامانشون صبح به خیر نگفتن وبلاگ تو رو میخونن! تا سر از درونیاتت در بیارن. چه حسی بهت دست میده؟ دق می کنی؟؟ یا ذوق مرگ میشی؟
من این مدت داشتم فکر می کردم که باید دق کنم یا ذوق مرگ بشم! و دیدم بالاخره نتیجه هر دوش یکیه! محو بنده از صحنه ی روزگار!
البت وقتی بفهمی که چه انسانهایی و چه آدمهایی میان و وبلاگت رو میخونن چشات چپ میشه! احتمالا چشای اونا هم از خوندن وبلاگ تو چپ شده! این به اون در!!!
حالا من بی خیال ریس و شازده خان قاجار و لیلا خانوم سر کوچمون و دختر عمه ی بابای دختر خاله ی عموی مادر شوهر خال جان! میخوام خاطرات سفر عیدمو بنویسم!

 

 قسمت اول

"سفر یاس خاتون"

 

روز اول عید که سال تحویل شد.
روز دُیوم هم ما داشتیم بار سفر روز سِیُم رو می بستیم.
روز سِیُم صبح ِ خروس خون راه افتادیم رفتیم به محل قرار اتوبوسها و حرکت به سمت جنوب.
توضیح کامله و واضحه:
- سفر به جنوب برای بازدید از مناطق جنگی بود.
- من توی این سفر هیچ کس رو نمی شناختم!! و تصمیم داشتم که این تنهایی من تا آخر سفر بر قرار باشه! یعنی تنها برم تنها بیام تا گربه شاخم نزنه! -می خواستم جای شر بازی یه کم آدم شم!!-
- این سفر در 3 اتوبوس یکی آقایون، یکی خانومها، و یکی متاهلی برقرار شد! که طبق همون اصل تنهایی من رفتم تو اتوبوس خانومها و یوسف تو اتوبوس آقایون!

 

شرح ما وقع:
ساعت 7 صبح روز سِیُم رفتیم به محل قرار که روبروی دانشگاه بود. قرار بو که با اتوبوس ولوو ساعت 7:30 به سمت جنوب حرکت کنیم که به خاطر بد قولی آژانس اتوبوسها ساعت 1 ظهر با اتوبوسهای بنز! حرکت کردیم!

در اول سفر کیس های مناسبی برای دوستی پیدا کردم!! اما طبق قولی که به خودم داده بودم که این سفر کاملا تنها باشم! همه ی کیس ها رو رد کردم.

اتوبوس ما همه دختر های جوون بودن که چند نفر چند نفر با دوستاشون اومده بودن و فقط من و یکی دونفر دیگه بودم که تک بودیم.
کنارم مهدیه نشسته بود که با دو تا از دوستاش اومده بود و همش داشتن با هم حرف میزدن و منم توی تنهایی خودم داشتم تو دفترم چیز میز مینوشتم. و هی اون یاس ِ درونیم منو ویشگون می گرفت که بچه جون چطور می خوای همه ی این سفر رو تنها باشی دو کلمه با بغل دستیت حرف بزن کفر که نمیشه!

منم محکم و قاطع گفتم :
نه! همین که گفتم! تنهای تنها!!!!

 

کات
بروجرد - شب - داخل رستوران.

سر میز غذا من در حال سوزاندن آتیش بودم و بالا رفتن از سر کول نه تنها مهدیه بلکه تمام افراد دور و نزدیک صندلیم!!!

 

شب رو تو اتوبوس سر کردیم و صبح ساعت 10 رسیدیم به اردوگاه فرات.

ادامه دارد.... !

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳