خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

زن بودن

حسبی الله

از وقتی رها رفته

تکه ایی در من گم شده ک نامش، زن بودن است. 

معلم خوبی ست ، رها

یک زن بزرگوار ک خوب یادم داد مهربانی کردن چه شکلیه، خندیدن در اوج خستگی چطور امکان پذیره، یادم داد ک چطور میشه مثل یک آدم معمولی بود اما معمولی نبود. چطور از خود گذشت ک دیگری ب لبخند بشینه.

مثل زیحانه، رها هم مُُرد که کس دیگه ایی زندگی کنه، داستان زندگی زیحانه و رها، داستان زندگی زن هاست، زن هایی ک میمیرند تا دیگران زندگی کنند.

مردن زنها، با همه ی اشتباهات، لبخندها، اشک ها، غصه ها، فکرها، بی خوابی ها، دویدن ها، رسیدن ها، جا موندن ها، عاشق شدن ها، با همه ی همه ی زن بودن ها، قابل تحسینه.

..

در من یک زن بودن گم شده، یک زن بودن

یک هویتِ مرموز و راز آلود

 

 

پی نوشت:   زیحانه تو را دوست دارم، چنان ک بودن را.

                  رها با تمام انتخابهات بزرگی و دوستت دارم.

 

 

#مخاطب_خاص

   + یاس حسینیه - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦

من و بهاره

حسبی الله

سی اُم بهمن پارسال توی یکی از پیش نویسهام نوشته بودم که:

"دلم برای بچه‌های پرورشگاه تنگ شده، همونهایی که به خاطر قدرت طلبی یک مدیر بی لیاقت، از وجودشون بی بهره شدم.
مدیری که بجای برخورد درست با مشکلات، دنبال آتو گرفتن از بقیه و نمایش قدرت تو خالی خودش باشه، مجموعه‌ش پیشرفت نمی‌کنه.
به این نتیجه رسیدم که خیلی نرم دنبال کار کردن با آدمهای جدید و محیطهای ناشناخته! مردم اونقدر عجیب شدند که برای شناختشون باید کل دایرة المعارف‌های دنیا رو بخونی و در آخر یک دایرة المعارف جدید بنویسی."

 

الان بیست و هفتم آُم مرداده، و بعد از پرورشگاه با چندتا محیط جدید آشنا شدم و کلاسهای خلاقیت و سبک زندگی م رو در چند جای کوچیک دوباره راه انداختم. البته این جدا از کلاسهای اصلیمه.

کارکردن با بچه های پرورشگاه خیلی سخته، بچه ها پرخاشگر و عاصی اند و دنبال جلب محبت از راه های غیر معمول هستند. اما لذتی که در به دست آوردن فکر و حواس یک کودک پرورشگاهی هست، در هیچ کجای عالم نیست.

ماه رمضان پارسال من و بهاره با هم میرفتیم پرورشگاه، راه دور بود و هوا گرم اما نیروی عشق محرک آدم که باشه مسافت و گرما تاثیری در روند کار نداره. من و بهاره چه روزهای سختی رو داشتیم. با بچه هایی که در اول مقابل مربیشون جبهه میگیرند تا به زانو بیوفته و یا به طرز وحشیانه ایی نیروی خلاقِ آزار دهنده شون رو سرکوب کنه.

من و بهاره بهمون سخت گذشت هیچکدوم نه اهل زانو زدن بودیم و نه اهل سرکوب کردن! پس راه عشق رو پیش گرفتیم و در نهایت صبوری، اون نیروی مرموز آزار رسون رو کنترل کردیم. به طوری که سرکشترین بچه ها سر کلاس ما مطیعترین بچه ها بودند و مخرب ترین بچه ها، سازنده ترین.

از خودم و بهاره تعریف و تمجید الکی نمی کنم! واقعیتی که دیده نشد رو بازگو می کنم.

به اپیزودهای زیرتوجه کنید!

--------------

اپیزود اول کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با کلاسی پر از کاغذ خورده، مداد رنگی، مداد شمعی، چسب ریخته شده روی زمین، میزهای خط خطی، نخ هایی که دورتا دور صندلیا و میزا به صورت شگفت آوری پیچیده شده بودند و ... مواجه بودیم و باید همه ی این موارد رو از هم تفکیک میکردیم و توی کمد میذاشتیم.

اپیزود دوم کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با همکاری بچه ها در حال گذاشتن وسایل توی کمد بودیم نه چیزی از زمین جمع می کردیم و نه مداد رنگی و مداد شمعی رو از هم تفکیک!

------------------

اپیزد اول عرفان :

عرفان کوچیکه تا وارد کلاس می شد مدادها که تعدادشون به 300-400 تا میرسید رو به اطراف پرت میکرد و هم رو پاش می داد، کتابها رو پاره می کرد و زیر میز می رفت از پای بچه ها ویشگون میگرفت. یک ریز جیغ می زد و از کلاس بیرون نمی رفت. به طرز مرموزی اشیاء خاص رو پیدا می کرد و اونها رو خراب میکرد.

اپیزود دوم عرفان:

عرفان کوچیکه مبصر کلاس شده بود. آخر ساعت کار به صورت داوطلب و کاملا خودجوش! میومد و مدادها رو جمع میکرد و آشغالها رو یه دونه یه دونه از زمین جمع میکرد و حتی گاهی بچه های دیگه رو برای کمک کردن به جمع کردن کلاس تشویق میکرد.

---------------

اپیزود اول امیرحسین:

وقتی که برای تشویق بچه ها رو می بوسیدیم اصلا تمایل نشون نمی داد، وقتی تاج مهربونی سرش بود و باید همه ی بچه ها رو می بوسید، یواشکی ازشون نیشگون می گرفت و یا اصلا اونها رو نمی بوسید و می گفت من با این قهرم، من اونو دوست ندارم، این پوستش خیسه و...

اپیزود دوم امیر حسین:

به راحتی با دوستانش مهربونی می کرد، وسایلش رو به بقیه بچه ها می داد و حداقل سرکلاس ما کسی رو نمی زد! سر کلاس ما با کسی قهر نبود و خیلی راحت هم بغل ما میومد و هم من و خانم بهار رو می بوسید.

--------------

اپیزود اول یوسف:

جلوی من که می رسید به صورت کاملا غیر ارادی! عینکم رو میکشید و شروع به دویدن می کرد و بقیه بچه ها هم دنبالش!!! (بیچاره عینکم! هنوز هم کج و کوله ست!)

اپیزود دوم یوسف:

هر وقت جلوی من میرسید، می پرسید یه دقیقه عینکتو میدی؟ منم عینکم رو بهش میدادم و بعد یه صف طولانی پشت سرش درست می شد و یکی یکی بچه ها عینک من رو روی صورتشون امتحان می کردند و یه لبخند میزدند.

------

اپیزود اول جمعی:

بچه مدام در حال مشاجره و جیغ و گریه بودند. و وقت ما بیشتر صرف ساکت کردن بچه ها می شد.

اپیزود دوم جمعی:

جو کلاس آروم و منطقی بود، بچه ها مشغول انجام کارهاشون بودند، لازم نبود که 400 تا مداد رنگی توی کلاس پخش و پلا باشه، حداکثر با 3 جعبه مداد رنگی کار ما راه میفتاد، روحیه ی تعاون و همکاری بین بچه ها بالا رفته بود و ما همه ی وقتمون رو با مهربونی به بچه ها میگذروندیم.

 

و ده ها اپیزود که الان یادم نیست بنویسم! البته فکر نکنید این اتفاقات در طی سالها وقت صرف کردن و آموزش دادن به بچه ها افتاده بود!! نه فقط در عرض 5 ماه با ارائه ی درس <سبک زندگی و خلاقیت> من و بهاره تونسته بودیم اون محیط ناسازگار  رو دچار تحول کنیم. شاید فقط در ساعات حضور ما این اتفاقات شگفت انگیز می افتاد اما همین اندک هم اتفاق بزرگی بود.

اما

خودخواهی و کم کاری یکی از مسئولین داخلی پرورشگاه، همه ی کارهای ما رو از دید مدیر ارشد پرورشگاه مخفی کرد و وقتی هم که مدیر پرورشگاه متوجه ی این بی عدالتی شد، به جا گرفتن طرف حق، طرف کارمندش را گرفت.

در تمام  این مدت حتی یکبار از ما تشکر نشد، بعد از سه ساعت تلاش، پذیرایی از ما چهره ی طلبکار و ناراضی مسئول داخلی بود که چرا بچه ها سر کلاس ما مثل عروسک کوکی به صندلیشون میخ نشدند! از حق نگذریم در طول این 5 ماه یک بار بستنی و دوبار چای به ما دادند!!! و من و این همه خوشبختی محاله!

خداروشکر وقتی بچه ها رو برای نیم چاشت میبردند ، من و بهاره گاهی وقت میکردیم و توی آبدارخونه صبحونه ایی که خودمون از خونه آورده بودیم رو می خوردیم، بماند که با چه منتی به ما لیوان میدادند که چایی بخوریم!!!!

تجربه ایی که تا حالا با  کار کردن در پرورشگاه های دولتی به دست آوردم اینه که، یک کارمند نمونه برای پوشوندن کم کاری خودش زیرآب نیروهای داوطلب رو می زنه. و نیروی داوطلب نه پشتیبانی داره و نه از جایی حمایتی میشه.

البته چند بار این موضوع رو توی پرورشگاه های دولتی تجربه کرده بودم. برای همین وقتی برای بازدید از خیریه بانوان استان البرز و پرورشگاه کودکان استثنایی کرج رفتم خیلی تعجب کردم.

پرورشگاهی که این بخش خصوصی داشت از داوطلب های مردمیش  مثل گوهرهای با ارزش قدردانی میکرد. وقتی مدیر پرورشگاه از نیروی مردمیش که زنی بازنشسته و یا زنی تنها بود حرف میزد انگار که از  یک تیم تمام عیار حرفه ایی تعریف می کنه و هم و غم مدیر پرورشگاه جذب نیروهای بیشتر مردمی بود.

آدمها یکی بودند: نیروی داوطلب در مقابل نیروی داوطلب و مدیر در مقابل مدیر.

اما رفتارها بسیار متفاوت بود،‌مدیر بخش خصوصی و مدیر بخش دولتی !

جای نقد بیشتر نیست! اون هم با این زبان عامیانه! من و بهاره کارستونی کردیم که توی بخش دولتی نه دیده شد و نه ارزش گذاری شد و اگر این نیرو و تلاش در بخش خصوصی بود بدون شک همچنان به کار خودمون مشغول بودیم نه اینکه با دغل و دروغ زیر آبمون خورده بشه و مدیر ارشد پرورشگاه هم با اینکه بدونه حق با نیروی داوطلبه، خطای کارمند بی عرضه ی خودش رو لاپوشونی کنه.

 

پینوشت: دلیل نوشتن این متن این بود که به بهاره ی عزیزم بگم  که خسته نشه، از تک و تا نیوفته هنوز بچه های زیادی در جهان هستند که به نیروی عشقش نیاز دارند.

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

درباره آدمها

حسبی الله

سخت ترین مجازات خداوند میدونید چیه؟

از درک و اسفل السافلین بدتر!
سخت ترین مجازات خدا اینه که: خدا کسی رو نوکر بی جیره و مواجب دشمنای خودش می کنه.
زمان امام حسین جان که سلام خدا بر او؛ یه لشگر آدم جلوش وایستادن چون شکمشون از حرام پر شده بود و پولی معادل ۱۳میلیارد (بلکم بیشتر) امروزی به جیب زده بودند. خب مزد دستشون بود؛ خیانت به امام زمانشون کرده بودند پولشم گرفته بودند. اینا مشمول بدترین و سخت ترین عذاب خدا نشدن هنوز! چون بی جیره و مواجب نبودن. جیره و مواجب گرفتن و جلو امام زمانشون وایستادن.
اما
امان از دشمنای امروزیِ امام زمان روحی فداه. یه سری آدم از سر نادونی یا .... نه همون نادونی! شدن نوکر بی جیره و مواجب دشمنای خدا! روز و شب بلندگوی اونور آبی ها شدن و هی آب به آسیاب دشمن میریزند و چندتا مثل خودشونم جیغ و دست و هورا میکشند و اینا هم کیف میکنند.
اینا مصداق بدترین عذاب خدا شدن؛ بترسیم از روزی که حرفهای ما و اونور آبی ها (که قداره از رو بستن برای اسلام کشی و دشمنی با خدا) یکی بشه.
اینجا جای فرقان و میزانه؛ وقتی دیدیم حرف یکی منطبق شد با دشمنای اسلام؛ حساب کار دستمون بیاد. این بصیرت و فرقان رو گم نکنیم. این خط قرمز رو فراموش نکنیم که توی زیارت عاشورا دوبار تکرار میکنیم
«انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم»
من در صلحم با هر کس که با تو در صلح و دوستیه و دشمنم با هرکس با تو در دشمنی و جنگه.
حداقلش اینه که
بعضیا دشمن بی جیره و مواجب امام زمان نشن! حداقل نرخشونو بگیرین‌ یعنی به یه قرون کمتر از ۱۳میلیارد - بدون احتساب ۱۴۰۰سال تورم! - تن ندن‌. اگه دشمن به تک تکشون اینقدر برای جنگ با امام زمانشون پرداخت نکرد عمرا باهاش پای میز مذاکره بشینن.
خداییش با این همه سال ترقی و علم و حتی لباس های برند یعنی از مردم کوفه کمترن؟!!
پ.ن:۱کپی از پلاس خودم؛ مربوط به دوماه قبلتر بعد صحبت بایکی از شاگردهای قدیمی ام که دقیقا پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست اسیر دام شده بود و رقص کنان از پیاله دوشین مست و میانه میدان مین عرض اندام میکرد!
پ.ن۲: در پاسخ و توضیح متن اضافه شده بود:
+gomnam binam سلام؛ خداییش خب بعضیا اینقدر مفت و مجانی جیغ جیغ میکنند آدم دلش میسوزه!
 خب حداقل یه پولی بگیرند اینقدر مفت مفت سواری ندن؛ ما هم دلمون خوش باشه هم به عذاب الیم خدا دچار نشدن هم بالاخره دوروز دنیا کیف و حال دستشونو گرفته. منظورم بیشتر به آدمهای خرده نه بالادستیا. آدمهایی که دقیقا از سر بی فکری و جو گیری محض افتادن تو بازی ای که اصلا تو قد و قواره شون نیست.
لشگریان یزید حداقلش این بود که مال و منالی دستشونو گرفته بود یا بهشون وعده شده بود؛ اما اینا چی که تو لشگر یزید زمان بوق بوق میکنند؛ اونم بی جیره و مواجب.نه وعده ی خوشی گرفتن و نه خشکه باهاشون حساب شده.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

شه‌ناز 2

حسبی الله

قسمت اول را اینجا بخوانید.

اشاره: شهید مدد خانی

نوجوان بود، اما به جای فوتبال بازی کردن توی کوچه‌ها رفت جبهه، همانجا دو تا همدم همیشگی پیدا کرد: سردرد شدید ناشی از موج گرفتگی و کمی خردل ناشی از شیمیایی.

جوان که شد؛ هنوز دست از مبارزه برنداشته بود. جنگ تمام شده بود و جهاد نه! آرام و قرار نداشت می‌گفت ما باید از خون شهدا و رفقایمان پاسداری کنیم، باید فساد را ریشه کن کنیم. در این راه هم ثابت قدم بود و ثابت قدم ماند. عشقی داشت که همان عشق تا لحظات آخر مونس و همدم و چراغ راهش بود، و آن عشق چیزی نوبد جز عشق به ولایتِ مولای خودش «سید علی» روحی فداه. همیشه اسم آقا که می‌آمد بعدش می‌گفت روحی فداه، هر وقت که در تلوزیون سخنرانی‌های ایشان را نشان می‌داد از ابتدا تا انتهای برنامه را اشک می‌ریخت و خیره به عکس مولایش می‌شد. با این حال اگر در آن شرایط کسی وارد خانه می‌شد کانال را عوض می‌کرد، می‌گفت: "من نمی‌خواهم چیزی را به کسی تحمیل کنم، وظیفه‌ی من تنها معرفی‌ست، اجبار نیست. من فقط وظیفه دارم دیگران را امر به معروف کنم، همین." سر همین اعتقادش هم ماند. در همان جوانی‌هایش در سال 1374 طی مأموریت و در حین انجام همین اعتقاد امر به معروف و نهی از منکر با اراذل و اوباش منطقه فلاح تهران، در ساختمان در حال احداث درگیر شده بود و پس از سقوط از ارتفاع 16 متری دچار ضایعه نخاعی شد. یک عمل سنگین انجام داد و در ستون فقراتش یک میله پلاتینی قرار دادند.

هنوز مسعود سرپا بود! و هنوز جهاد ادامه داشت، در درگیری‌های تیرماه سال 78 و کوی دانشگاه بود که،‌ ارازل و اوباش مسعود و دوستش را از موتور پیاده کرده بودند و مورد ضرب و شتم شدید قرارشان داده  بودند و موتورشان را هم به آتش کشیده بودند. آن حمله‌ی اوباش باعث شد که میله‌ی پلاتینی بشکند و در گوشت بدن فرو برود. همین موقع‌ها بود که سومین همدم مسعود که درد وحشتناک کمر بود به همدم‌های زمان جنگش اضافه شد. تا سه سال بعد از آن هم به خاطر مشکلات مالی نشد که او را عمل کنند.

مسعود اهل آرام نشستن نبود، می‌گفت تا وقتی فساد هست باید با آن مبارزه کرد، حتی در همین خانه‌نشینی‌اش دست از جهاد نکشید و با حرف‌هایش خطاب به مسئولین فریضه‌اش را انجام می‌داد.

همان سال 78 با همان وضعیت وخیم دردهای جسمی مسعود ازدواج کرد،‌آن روزها مسعود 30 ساله و شهناز 27 ساله بودند. و از همان سال بود که جهاد دیگری شروع شد.

همیشه جهاد و رشادت‌ها مال مردها نیست، گاهی یک زن را می‌بینیم که رشادت‌هایش در جهاد راه خدا، از یک مرد چیزی کم ندارد و قابل الگو برداری برای همه‌ی زن‌هاست. یک جهاد را آن مرد کرد با مجاهدت در راه خدا،‌یک جهاد اکبر هم این زن کرد و پاداش جهاد مرد را با جهاد اکبر خودش داد.

 

-          به نظر شما جهاد یعنی چه؟

جهاد یعنی کار برای خدا

-          چطوری ازدواج کردید؟

یکی از دوستان شهید مرا به ایشان معرفی کرد و باعث این ازدواج شد.

-          خانواده‌تان با این ازدواج موافق بودند؟

خانواده‌ام به شدت مخالف بودند، مادرم حرفی نداشت، اما برادرهایم مانع ازدواج بودند، آنها می‌گفتند که زندگی با کسی که ضایعه‌ی نخاعی دارد سخت است، من می‌گفتم سختی‌اش برای من است و من تحمل می‌کنم اما آنها مخالفت می‌کردند، بخاطر همین مخالفت‌ها جریان خواستگاری تا ازدواج ما 5 سال طول کشید. خانواده‌ام شرایط سختی برای مسعود گذاشتند و مهریه‌ی بالایی گفتند تا او پشیمان شود. به مسعود گفتم نگران مهریه نباش اما او دستش را گذاشت روی زمین و گفت وقتی یا علی گفتم یعنی تا آخرش هستم و قبول کرد. و سر همین حرفش هم وقت عقد خانواده‌ام کمی نرم شدند و مهریه را تا 250 سکه کم کردند. به مسعود گفتم من همین را هم به تو می‌بخشم اما مسعود گفت بگذار همین مهر در سند بماند.

-          مراسم ازدواج‌تان چطور بود؟

یک عقد ساده گرفتیم، خیلی ساده. یک انگشتر من برای او خریدم و یک انگشتر هم او برای من، خرید عروسیمان همین بود. مهمانهایمان هم فقط خواهر و برادرهایمان و پدر و مادرمان بودند.

-          شرایط زندگیتان چطور بود؟

مسعود اغلب مواقع درد داشت؛ هم سردردهای وحشناک هم کمر درد، اما هیچ‌وقت از درد شکایت نمی‌کرد و داروی مسکن مصرف نمی‌کرد.  زمان‌هایی که درد به اوج خودش می‌رسید فقط یک استامینوفن می‌خورد و می‌گفت به خودم تلقین می‌کنم که همین قرص درد مرا کم می‌کند. دکترش گفته بود که بهتر است از داروی مخدر با پروتکل استفاده کند تا دردش ساگن شود. اما مسعود می‌گفت من به خاطر امر به معروف و مواد مخدر و حجاب به این وضع افتادم! حالا بیایم خودم مواد مخدر مصرف کنم؟! شرایط زندگی ما سخت بود،‌اغلب مواقع با کمبود هزینه‌های مالی روبرو بودیم، خرج دکتر و درمان مسعود از یک طرف و خرج اجاره منزل و خورد و خوراک هم از یک طرف به ما فشار می‌آورد. بارها پیش آمد که حتی برای گذران روزمره‌مان دچار سختی می‌شدیم. مسعود مشکلاتش را به دیگری نمی‌گفت، همیشه توی خودش می‌ریخت، صبرش خیلی زیاد بود و همیشه خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت: «خدایا بگذر از من، ممنون خدا که محتاج دیگران نشدم» همیشه سختی‌هایش را با سکوت می‌گذراند. هر چه به او می‌گفتم بگذار برای درمانت کمک بگیریم، اما اجازه نمی‌داد، من هم تحت تاثیر صبر او صبور شده بودم و از شرایط زندگی‌ام راضی بودم. مسعود می‌گفت که ما آمده‌ایم که انتقام سیلی زهرا سلام‌الله‌علیها رو بگیریم ما کسی نیستیم که بخوایم به خودمون غره بشیم،‌ سال 91 یک عمل جراحی دیگر از ناحیه‌ی پهلو انجام داد هر وقت ایشان را می‌شستم ناله میکرد و می‌گفت: «آی آی چقدر درد می‌کنه نفسم بالا نمیاد، ببین حضرت زهرا چی کشید...»

-          شرایط زندگی‌تان خیلی سخت بوده چه چیزی باعث می‌شد این زندگی را تاب بیاورید؟

صبری بود که خود خدا قرار داد، من هیچ موقع از این شرایط شکایت نکردم، خدا را شاهد میگیرم هیچ وقت در این 15 سال پیش نیامد که به مسعود بگویم کاش من این رو داشتم؛ کاش من فلان لباس را می‌پوشیدم؛ کاش این را می‌خریدم؛ کاش مسافرت می‌رفتم؛ در این سالها ما فقط راه دکتر و بیمارستان را رفتیم، هیچ‌کجا نرفتیم،‌ خیلی دوست داشت که به امام زاده صالح برویم اما هیچ‌وقت نشد، دوستش می‌گفت: «آقا مسعود بیام دنبالت ببرمت شاه‌عبدالعظیم بعدش هم بیا خونه ما،‌نزدیکه.» مسعود می‌گفت: «باشه، بذار شرایط فراهم بشه میام.» هیچ‌وقت شرایط براش مهیا نشد که بخواهد راحت باشد و جایی بره، می‌گفت: «آدم یک جایی میره که براش لذت مادی یا معنوی فراهم بشه، بتونه از محیطش لذت ببره، چطور برم جایی وقتی همیشه درد دارم، چطور بنشینم وقتی درد دارم.» در این سالها هیچ مراسمی از خانواده را شرکت نکردم، دیگران هم می‌خواستند به خانه ی ما بیایند باید شرایط را می‌سنجیدیم، حداکثر زمانی که مهمانها میتوانستند بمانند 40 دقیقه تا یک ساعت بیشتر نمیشد.

-          هیچ وقت خسته نشدید؟

خود مسعود از من می‌پرسید خسته نشدی؟ میگفتم: «دشمن خسته‌است.» او هم می‌گفت: «الله اکبر!» و من جواب می‌دادم «جانم فدای رهبر» خیلی ازین جواب من خوشش می‌آمد. ما خیلی هم را دوست داشتیم با هم دیگر خوشحال بودیم، به من می‌گفت وقتی می‌بینمت قلبم می‌تپد، هیچ وقت نمی‌فهمم که خانواده‌های دیگر چطور می‌گویند ما با هم تفاهیم نداریم و بینشان بحث یا دعواست، از این چیزها در خانه‌ی ما نبود و یکی از کارهایی که می‌کردم این بود که همیشه غسل حضرت زینب سلام‌الله علیها می‌کردم، میگفتم خدایا صبرمو زیاد کن که هیچ وقت نگم خسته شدم.

 

-          اعتقاداتشون چطور بود؟

هیچ وقت از مواضع خودش عقب نشینی نکرد؛ ثابت قدم بود. آن اوایل که سرپا بود و میتوانست گاهی از خانه بیرون برود چفیه‌اش را می انداخت، دوستانش به او می‌گفتند: «تیپت خفن میشه! چفیه ننداز» مسعود می‌گفت: «شما چرا چفیه‌هاتون را برداشتید؟» دوستانش می‌گفتند: «ما اگر خودمان هم بخواهیم زن‌هامون نمی‌ذارند. تو اگر خانه نشین نمی‌شدی حتما شهید می‌شدی.» مسعود همه چیزش فرق می‌کرد،‌خیلی دلسوز و مهربان بود، تنگ دست بود ولی از همان مال اندکش به دیگران کمک می‌کرد، خیلی دقیق و روی نظم کار می‌کرد.

-          شما مخالف فعالیت‌ها و کاری ایشان نبودید؟

نه، او به این راه عشق داشت، وقتی عشق در کاری باشه نمی‌شه جلوی اون رو گرفت. می‌گفت کار جداٰ خانواده جدا. خیلی غصه‌ی دیگران را می‌خورد یک بار یکی از سرداران سپاه به منزل ما آمدند چند تا از دوستانشون مشکلاتشان را گفته بودند که مسعود منعکس کند، مسعود همینطور که حرف می‌زد آن سرداد به ایشان گفت: «آقا مسعود یکم از خودت بگو، همش که حرف این و آن را گفتی.» مسعود گفت: «دغده‌ی ما دیگران بودند نه خودمان، ما برای خودمان نرفتیم اینطوری بشویم که، برای دیگران رفتیم.» این روحیه‌ی او را خیلی دوست داشتم. غصه‌ی خودش را کمتر می‌خورد.

-          قبل از ازدواج چطور فکر می‌کردید؟‌آیا هیچ وقت همچین شرایط سختی رو برای زندگیتون متصور بودید؟ یا فکر می‌کردید یک شاهزاده با اسب سفید میاد خواستگاریتون و زندگی خوب و خوشی دارید؟ وضعیت زندگی‌تان چطور بود؟

همچین شرایطی که رو نه تصور نمی‌کردم، اما منتظر یه شاهزاده هم نبودم. مسعود می‌گفت باید زندگی‌مان بسیجی‌وار باشد، باید زندگی ما آینه‌ی زندگی بسیجی باشه، بسیجی این نیست که چفیه بندازیم و ریش بذاریم و لباسمون رو روی شلوار بندازیم،‌بسیجی باید زندگی‌ش هم بسیجی باشد. ما اصلا درگیر تجملات نبودیم و زندگی‌مان خیلی ساده بود.

-          تا حالا چه چیزی بوده که خیلی دوست داشته باشید به آن برسید ولی به خاطر شرایط همسرتان نتوانسته باشید به آن برسید؟

حسرت هیچ چیز را نخوردم، من هیچ موقع مسعود را تنها نگذاشتم، تنها بیرون رفتن هایم از خانه مربوط به خرید مایحتاج و دارو بود، حتی برای سر زدن به اقوام و خانواده هم مسعود رو تنها نذاشتم؛ پدرم دی ماه به رحمت خدا رفتند دو سه باری برای مراسم‌های ایشان مجبور به ترک خانه شدم و آن هم پسر خواهرش آمد مراقب مسعود بود، وقتی به خانه بر می‌گشتم مسعود گریه می‌کرد و می‌گفت دلم در همین یکی دو ساعت برایت تنگ شده.

در مناسبت‌های مختلف مثل تولدم، روز زن، سالگرد عقدمان و ... به من پول می‌داد و می‌گفت من نمی‌تونم برم برایت هدیه بخرم، برو از طرف من هر چی دوست داری برای خودت بخر.

-          ناتوانی جسمی همسرتان شما رو تحت تإثیر نذاشت؟ همیشه زن‌ها دوست دارند که همسرانشان قهرمان‌هایی شکست ناپذیر باشند.

مسعود قهرمان بود، با همین وضعیت و شرایط وقتی نگاهش می‌کردم یک مرد قوی می‌دیدم؛ اصلا ضعیف نبود. روحیه‌اش اخلاقش و منشش جوری بود که هرگز فکر نکردم که او ناتوان است.

-          تعریفتان از خوشبختی چیست؟

به نظر من خوشبختی در زندگی ساده است، در دوست داشتن است. هر چقدر وارد تجملات بشیم کمتر خوشبختی رو میشه حس کرد. آرامش در سادگی زندگی‌ست.

-          خوشبخت بودید؟

بله، ما همدیگر را دوست داشتیم و با شرایطمان کنار می آمدیم.

-          اگر یک بار دیگر به شما فرصت زندگی کردن بدهند آیا همین همسر و همین راه را انتخاب می‌کنید؟

بله، مسعود و راه او انتخاب من بود، هست و باقی می‌ماند.

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳

شه‌ناز 1

حسبی الله

زمانی که یه دختر بچه‌ی 15 ساله بودم خواهرم یه دوستی داشت به اسم نرجس، برادرش جانباز بود، هم جانباز اعصاب و روان بود و هم ستون فقراتش آسیب دیده بود و روی صندلی چرخدار می‌نشست.

نرجس وقت و بی‌وقت از برادرش و سختی‌ای که می‌کشید می‌گفت و آرزو داشت که برادرش ازدواج کنه. همیشه می‌گفت کاشکی یکی پیدا می‌شد و عروس ما می‌شد. تا 17 سالگی به این موضوع فکر می‌کردم که یک زن چطور می‌تونه با مردی که مشکل جسمی و احیانا روحی داره ازدواج کنه. کلی ابعاد شخصیتیِ خودم رو زیر و رو کرده بودم و زیر زیرکی از مشکلات و مصائب زندگی با همچین آدمی پرسیده بودم، داشتم کم کم به این فکر می‌کردم که موضوع پیش اومده رو با خانواده‌ام مطرح کنم یا نه که، یکهو "عشق آمد و آتش به همه عالم زد" و منِ سر به هوای سر به آسمان، عاشق یوسف شدم و همه‌ی اون ماجراها از یادم رفت.

در زمان جنگ بخاطر اوج گرفتن اهداف آسمانی و بلند در بین خانواده‌ها و زنان، زیاد از اینطور اتفاقات می‌افتاد و زنان فهمیده‌ی زیادی فداکاری می‌کردند و جهاد اکبر خودشون رو به نمایش میذاشتن.

از 15 سالگی‌ام دقیقاً بیست سال می‌گذره و اون موقع‌ها تب و تاب زنده‌گی‌ها رنگ و لعاب مادی به خودشون گرفته بود و کمتر شاهد این‌طور جهادهای زنانه بودیم. این سوال هنوز و همچنان در ذهنم بود که واقعا غیر از زمان جنگ و جهاد که مردم از رشد معنوی بالایی برخوردارند چطور زنی می‌تونه خودش رو وقف یک آدمی کنه که از نظر جسمی و احیانا روحی آسیب دیده. در اطرافیانم آدم‌های فداکار زیاد دیده بودم که وقتی همسرشون دچار مشکل شده باز هم باهاش مونده باشند و کنارش ادامه داده باشند، اما آدمی که با وجود دیدن مشکلات مردی، حاضر به ازدواج با او شده باشه اون هم زمانی که زنده‌گی‌ها از رنگ و لعاب جهادی در اومده باشند و رنگ و لعاب دنیویی گرفته باشند،‌اتفاق نادر و قابل توجهیه.

×××

اولین بار توی مسجد امام صادق دیدمش، ایستاده بود مثل یک کوهِ قد بلند، قبلا شنیده بودم که حاضر شده با مردی ازدواج کنه که از نظر جسمی دچار مشکل شده بوده. چیز زیادی ازش نمی‌دونستم. آخرین دقایق مراسم ختم همسرش بود -همان مرد جانبازی که حدود 15 سال همسرش بود- در چهره‌اش علاوه بر غم یک ایمان و اراده‌ی قوی مشخص بود،‌ ایستادم نزدیکش و فقط بهش نگاه کردم،‌ یکی‌یکی فامیل‌ها و دوستان و آشنایان آمدند و خداحافظی کردند و رفتند، من اما فقط همان طور نگاهش می‌کردم تا لحظه‌ای که نگاهش به نگاهم گره خورد،‌ شاید انتظار داشت من هم خداحافظی کنم و بروم، اما به‌اش گفتم می‌شود چفیه را ببوسم؟ چفیه‌ی آقا دستش بود،‌همان چفیه‌ای که "مسعود"، همسرش سالها آرزوی بوئیدن و بوسیدنش را داشت...

با مهربانی گفت بفرمایید، چفیه را که بوسیدم چند قدم رفتم عقب‌تر و باز ایستادم به تماشا، دیگر خیل جمعیت رفته بودند و افراد کمی مانده بودند که گاهی کسی می‌آمد و او را در آغوش می‌کشید و خداحافظی می‌کرد و می‌رفت و شاعری که با شور و حرارت نزدیکش ایستاده بود و شعری را مزمزه می‌کرد که در خواب به‌اش گفته بودند امروز بخواند. همانطور محو تماشای زنی بودم که مطمئنا سالها با ایستادگی و مهربانی مردی را پرستاری کرده بود که یک روز  برای آسایش و امنیت ما در خیابانهای همین شهر بزرگ و بی در و پیکر با جان خود بازی کرده بود.

دیگر کسی در مسجد نمانده بود که آمدند و گفتند خانم مددخانی را جلوی در کار دارند، با گامهای محکم و سریع به سمت در مسجد راه افتاد،‌ انگار تازه فهمیدم فقط نگاهش کردم نه تسلیتی گفتم و نه تبریکی و نه حتی...

رفتم پشت سرش و گفتم:‌"خانم مددخانی!" برگشت سمتم و گفت: "بله؟" گفتم:‌ "میخواستم از شما تشکر کنم که این همه سال از شهید مددخانی پرستاری کردید،‌دلم می‌خواهد توی یک فرصت مناسب با شما حرف بزنم." گفت: "باشه، در خدمتم." گفتم: "چطور می‌تونم پیداتون کنم؟" گفت: "شماره‌ی منو داشته باشید، تماس بگیرید" شماره‌اش را داد و زود رفت.

از در مسجد که بیرون آمدم در خلسه‌ای عمیق بودم در بین  جمعیت یک آشنای آشنا را دیدم و تنها به او گفتم سلام! و آنقدر فکرم مشغول بود که مسافت بسیار زیادی تا نمی‌دانم کجای عالم، پیاده راه رفتم.

روزیِ اونروزم فقط نگاه بود و یک بوسه از چفیه‌ی آقا و یک سلامِ آشنا و قدمهایی تا نمی‌دانم کجای عالم... و یک شماره که پل ارتباطی بین ما شد.

 

ادامه دارد...

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳

قاعده نفی سبیل

حسبی الله

توی یه مدرسه‌ایی که 70درصد دانش آموزانش سنی مذهبِ افغان بودند، دین و زنده‌گی و خلاقیت درس می‌دادم.بعد از 7 ماه ازم خواستند که دیگه مدرسه نرم، به این دلیل که هدفم از تدریس دراین مدرسه "تجهیز مسلمانان علیه کفار*" است.

و این هدف از نظر آقای "الف" غلط بود! از نظر ایشان یک معلم نباید به هیچ سوال غیر درسی‌ای جواب بدهد، مثلا اگر بچه ها از یک معلم محجبه بپرسند "چرا باید حجاب داشته باشیم"، باید بگوید "نمیدانم!" و نباید از کرامت انسانی و حجاب درونی برای بچه ها توضیح بدهد.

و وقتی از ایشان سوال کردم "واقعا آموزش‌های شما در این مدرسه مبتنی بر دین اسلام است؟" جواب داد که "مبتنی بر دین اسلامی که من می‌گم هست" یعنی کاملا برداشت شخصی از دین را به بچه ها منتقل کردن، آن هم به این دلیل که این بچه ها دغدغه‌های مهمتری از دین دارند!! مثلا یکی‌شان از خانه فرار کرده یا دیگری را به زور می‌خواهند شوهر بدهند.

البته اگر آموزش‌های صحیح مبتنی بر اسلام واقعی به بچه ها تعلیم داده می‌شد، هیچوقت شاهد از خانه فرار کردن بچه‌ها نبودیم.

وقتی اغلب بچه‌های مدرسه از من در مورد جایگاه زن در خانواده و جامعه سوال کردند، که چرا اینقدر زن در اسلام بی‌اهمیت و کم ارزش است، تصمیم گرفتم که جایگاه واقعی‌ای که اسلام واقعی از زن نشان داده را به آنها نشان بدم که فرصتش مهیا نشد. اما کاملا مشخص بود که نه در عرصه خانواده و نه مدرسه به سوالات آنها جواب داده نشده بود  و این احساس کم ارزش بودن بدجوری در روحیه‌ی آنها اثر گذاشته بود.

 

 

"تجهیز مسلمانان علیه کفار"

با توجه به قاعده نفی سبیل، برای من به عنوان یک معلم اصلا فرقی نداشت که بچه‌هایی که به آنها درس می‌دهم شیعه هستند یا سنی. قاعده‌ی نفی سبیل از اصول اسلام و قاعده‌ای برای همه مسلمان‌هاست، در این قاعده هرگونه تسط کفار بر مسلمانان را در هر زمینه‌ای از جمله سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی، رد می‌شود، وقتی اسارت افغان‌ها در دست آمریکایی‌ها و گروهک‌های زیر دستشان را می‌بی‌نم، بر خودم واجب می‌دانم که اگر کاری از دستم برمی‌آید برای آن‌ها انجام بدهم.

البته این روزها شاهد انقلاب فکری مسلمانان و بیداری اسلامی در مشرق زمین هستیم، به امید روزی که مسلمانان بر کفار پیروز بشوند.

 

آیه مربوط به قاعده‌ی نفی سبیل:

الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قَالُوا أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَإِنْ کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصِیبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَنَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ۚ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ۗ وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا

همان منافقان که در انتظار فرصتند تا اگر فتحی از ناحیه خدا نصیب شما شود خود را از شما دانسته، می گویند: مگر مابا شما نبودیم و اگر نصیب کافران شود به آنان می گویند: مگر نبود که ما رهنمودهای خود را به شما قبولاندیم و نمی گذاشتیم به دین مؤمنین بگروید، ولی خدا در قیامت بین شما حکم خواهد کرد و خدا تا ابد اجازه نداده که کافران کمترین تسلطی بر مومنان داشته باشند

 

 

پ.ن: از آقا سید علی‌، روحی فداه یاد گرفتم: "در جمهوری اسلامی در هر جا قرار گرفتید همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است.

 

   + یاس حسینیه - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳

فضل‌الله فناء فی الله

حسبی الله

چند ساعت زندگی به سبک «شهید فضل‌الله همت»

در کنار دختر و همسر شهید (بتول همت و طاهره همت)

 

-          اشاره: «فضل‌الله» از آن آدم‌هایی‌ست که جبهه برایش سکوی پرواز بود، نه که برای بقیه این‌طور نبود! نه! اما «فضل‌الله» را مانده که بشناسیم، قبل از اینکه دوره‌ی خلبانی‌اش تمام شود پروازِ آسمانی‌اش تمام شد و جبهه و شهادت و مفقودالاثری و گمنامی و جاویدالاثری همه و همه در انتظار آمدنش هشت سال صبر کرده‌ بودند. تنها چندماه مانده بود به قطعنامه، که بالاخره آرزوی هشت ساله‌اش او را به دور از چشم مادر تا  شلمچه‌ی عراق کشاند و دیگر هرگز برنگشت. خونین پر و بال به دیدار اربابش سید الشهدا علیه‌السلام شتافت، «فضل‌الله» همه چیزش را برای حسین علیه السلام داد جسم، روح، جان ، نام و نشان را هم داد، «فضل‌الله» فناء فی الله شد و هیچ چیز از او باقی نماند، جز یادش که همیشه عجین است با یا خدا. محال است که جایی نامی و یادی ازو باشد و این نام و یاد ما را پرواز ندهد تا خدا.

«فضل‌الله» در این 24 سال زندگی پر برکتش به اندازه‌ای به مولایمان علی علیه السلام نزدیک شده بود که بردن نامش با دستگیری از محرومان و دست نوازش بر سر کودکان کشیدن یادآور می‌شود، هر کس که او را می‌شناسد، می‌داند که علی‌وار زندگی کرد و چون مادرش زهرا سلام‌الله‌علیها بی‌نشان از این دنیا سفر کرد، و نشان او نه قبر است و نه صحن و سرا، بلکه سرایی‌ست که در دل‌ها با نام علی علیه‌السلام روشن شده است.

 

 

«طاهره» پدر را خوب یادش است، با اینکه فقط 5 سال او را درک کرده اما همان 5 سال به اندازه‌ی همه‌ی عمرش از پدر سبک زندگی آموخته است، از «طاهره» که پرسیدم: «چطور با آن سن کم با شهادت پدرت کنار آمدی؟» گفت: «من و برادرم روز شمار داشتیم، هر روز می‌پرسیدیم: «مامان، بابا چند روز دیگر به خانه می‌آید؟» از سال 67 تا 69 خیلی به ما سخت گذشت، خبری از پدرمان نداشتیم، با برادرم «جواد» کارمان این شده بود که هر روز سرهایمان را به هم می زدیم و بلند بلند گریه می کردیم. 17 سال بعد از شهادت پدرم، «سپاه» در حسینیه‌ی «عاشقان ثارالله» - شیراز- مراسمی گرفت و آب پاکی را روی دستمان ریخت و تمامی مفقودین را شهید گمنام اعلام کردند و گفتند که دیگر منتظر نباشید...»

اما مگر می‌شود که منتظر نبود؟! هنوز و همچنان مادر شهید ««فضل‌الله»» منتظر بهترین پسر و سوگلی فرزندانش است و قصه‌ی شهادت او را باور نکرده است، «طاهره» می‌گوید: «من همیشه فکر می کنم که علت گمنامی پدر شهیدم، کم طاقتی مادرشان است. آخر مادربزرگم طاقت ندارند که بشنوند بهترین فرزند و سوگلی‌شان شهید شده، فکر می‌کنم حداقل تا زمانی که مادربزرگم سایه‌شان بالای سرماست پدرم مفقودالاثر باقی بمانند، آن دو سال اول که ما هم از شهادت پدر خبر نداشتیم  اصلا مادر بزرگم خبر نداشتند که بابا به جبهه رفته است.»

«بتول همت» همسر شهید می‌گوید: ««فضل‌الله» خیلی زیاد دوست داشت به جبهه برود ولی مادرش رضایت نمی‌داد. «فضل‌الله» احترام بسیار زیادی به پدر و مادرش می‌گذاشت، اصلا پدر و مادر را مقدس می‌دانست و هیچ‌وقت هم روی حرفشان حرف نزد، در تمام این هشت سال هروقت دلش می‌گرفت به دارالرحمه شیراز می‌رفت. هر پنج‌شنبه با هم می‌رفتیم دارالرحمه، تشییع شهدا هرطور شده خودش را به جلو تشییع کنندگان می‌رساند و داخل قبر می‌شد و شهدا را با دست خودش به خاک می‌سپرد، می‌گفت: «خون، زمانی که بماند بو می‌گیرد ولی وقتی شهدا را که می‌آوردند بو نمی‌دهند.»، خیلی شب‌ها رو به آسمان می‌کرد و با خدا حرف می‌زد. با آرزوی شهادت زنده‌گی می‌کرد اما روی حرف مادرش حرف نمی‌زد، بالاخره بعد از هفت سال دیگر طاقت نیاورد سال 66 استخدام نیرو هوایی سپاه شد، برای خلبانی امتحان داد و قبول شد، به تهران رفت و دوره دید و از همان تهران هم اعزام شد به جبهه که مادرش بویی نبرد. خودش و برادرش همزمان با هم به جبهه می‌رفتند و اوایل خرداد شصت و هفت هم همزمان، با هم در جبهه ناپدید شدند، دو سال از هر دوشان بی خبر بودیم تا خبر رسید که «فضل‌الله» مفقود الاثر شده و برادرش هم اسیر شده است.»

-          خانم همت، بارزترین اخلاق شهید «فضل‌الله» چه بود؟

هنوز بعد از این همه سال که از شهادت «فضل‌الله» گذشته است هر وقت در فامیل حرف می‌شود، همه می‌گویند: «اگر «فضل‌الله» بود الان وضع فامیل این‌طور نبود، همیشه ذکر خیرش هست، خیلی به صله رحم اعتقاد داشت، اهل سر زدن به فامیل بود. در همین سر زدن ها به مشکلاتشان رسیدگی هم می کرد.با یک تیر دو نشان می زد، هم به صله رحم می رفت و هم دستگیری می کرد.

دو برادرم با هم شریک بودند و ریخته‌گری داشتند برای حساب و کتاب‌هایشان به مشکل که می‌خوردند، «فضل‌الله» بین آنها قضاوت می‌کرد.بعد از شهادت همسرم مشکل بینشان دیگر حل نشد. یک خاله‌ای داشت که وضع مالیش خوب نبود، همیشه دست پر به خانه‌اش سر می‌زد یا زمانی که خاله‌اش به شیراز می آمد خاله را که می‌بوسید دست در جیبش می‌کرد و می‌گفت‌: «خاله توی جیبت چی داری؟ بگذار دست داخل جیبت کنم.» در همین حین پول توی جیبش می‌گذاشت. این‌ها را ما بعد از شهادت «فضل‌الله» فهمیدیم. هنوز هم هر زمانی که خاله مشکلی دارد «فضل‌الله» به خوابش می‌رود به او آدرس دقیق می‌دهد تا بیاید و از من چیزی بگیرد. او همیشه معتقد بود فقیر را نباید دست خالی رد کرد.

-          در رابطه با شما و فرزندانشان هم همینطور بودند؟ خیلی وقت‌ها می‌شنویم که بعضی‌ها مردم‌دار هستند اما در خانه خوش‌اخلاق نیستند، شهید همت اخلاق‎شان با شما و بچه‌ها چطور بود؟

مهربان‌تر از «فضل‌الله» تا حالا ندیده‌ام، حاصل ازدواج ما 3 فرزند است. سر فرزند سوممان باردار بودم که «فضل‌الله» شهید شد. «فضل‌الله» تا قبل از سال 66 کار آزاد می کرد، گاهی ریخته گری، گاهی بنایی، زمان به دنیا آمدن «طاهره» سر کار بود و هنوز به خانه نیامده بود وقتی از بیمارستان شوشتری به خانه برگشتم، «فضل‌الله» از ذوق نمی دانست چکار کند با دست کثیفش جلو آمده بود ولی از خوشحالی نمیتوانست کاری بکند. خیلی بچه دوست و با حوصله بود، ساعتها با بچه‌ها حرف می‌زد و با آنها بازی می‌کرد و بچه‌ها را به پارک می‌برد.

 «طاهره» دختر ارشد شهید ادامه داد: «بابا خیلی مهربان بود، همیشه برای ما وقت می‌گذاشت، اصلا برایش مهم نبود که سرکار چقدر خسته شده، هروقت و هرطور که به خانه می‌آمد برای ما حوصله داشت، یادم است یک بار وقتی از سر کار آمد آنقدر خسته بود که همان گوشه‌ی هال دراز کشید، من و برادرم رفتیم سراغ بابا که با او بازی کنیم و بابا با مهربانی گفتند: «ببینم کدومتون زودتر جوراب بابارو در میارید.» و من و برادرم با خوشحالی شروع کردیم به در آوردن جوراب بابا.

یکی از اخلاقهای بابا این بود که همیشه قبل از اینکه برای ما چیزی بگیرند اول رویای شیرینِ داشتن آن چیز را به ما هدیه میدادند، یک بار به من و برادرم گفتند که: «می‌خوام براتون دوچرخه بگیرم، توی سبد جلوی دوچرخه را هم پر از لواشک و آبنبات چوبی و قره‌قوروت میکنم براتون بعد سوار دوچرخه میشید میرید تا ته کوچه و...» هر دفعه یک ساعت قصه دوچرخه داشتن ما رو تعریف می‌کردند و من و «جواد» با شور و شوق بهشان گوش می‌دادیم، البته بابا فرصت خریدن این دوچرخه‌ها رو پیدا نکردند، ولی قبل از اقدام به خرید اونا ما رو به رویای شیرینی می بردند.»

 بتول همت ادامه داد: «حالا هر کدام از بچه هایم خصلتی از اورا به یادگار گرفتنه اند. «طاهره» صله ی رحم او را به ارث برده است، پسرم «جواد» چهره‌اش خیلی به پدرش شباهت دارد و دختر آخرم «معصومه» مقید به درس خواندن بودنش را از پدرش به ارث برده است.»

 -          از خصوصیات اخلاقی شهید و سبک زندگی‌شان بیشتر برایمان بگویید.

«فضل‌الله» خیلی ساده پوش بود. به تمیزی ومرتب بودن لباسش اهمیت می‌داد، لباس رنگ روشن را خیلی دوست داشت و تنها یک پیراهن مشکی داشت. علاقه بسیار زیادی به عطر تیروز داشت، مقید بود با لباس های تمیز، اتو شده، عطر خورده، کفش واکس زده شده، موهای شانه شده بیرون برود. عید که می شد لباس نمی خرید. می گفت هر موقع که لازم داریم  باید لباس بخریم.

هرزمانی که حقوق می گرفت به پدر ش ومادرش و خواهرهایش مقداری از درآمدش را می داد البته سهم من هم جدا بود، من مادرم را در کودکی از دست دادم، «فضل‌الله» هم برایم مادری می کرد هم معلمی، واقعا همسری نمونه و مهربان بود، هر وقت در کارهایم نیاز به راهنمایی داشتم با نهایت مهربانی این‌کار را می‌کرد. همیشه به من می گفت: «بدی را با بدی جواب نده.» من هم می گفتم: «اینجوری فکر می کنند که نفهمیدیم!» جوابم می داد: «شما بزرگی خودت را نشان بده و از حرف ها بر داشت خوب کن.»

از کودکی خودش کار می کرد و خرج خانواده و تحصیل خودش را در می آورد. زمانی که ازدواج کردیم هم درس می‌خواند. روزها سر کار می رفت شب ها به مدرسه شبانه. من از روی دفتر دوستش برایش جزوه‌هایش را می نوشتم که زمان امتحان ها جزوه داشته باشد.

مراسم های محرم همیشه صف اول بود. علاقه زیادی به زنجیر زنی داشت و زنجیر زنی می رفت.خیلی ساده و بی ریا بود. زمانی که بین خواهرهایش یا بین من و مادر شوهرم بحث می‌شد، جلویمان قضاوت نمی کرد، جدا جدا با ما صحبت می کرد و با مهربانی مسئله را حل می کرد.

خیلی مقید به محرم و نامحرم بود واهل تفریح و گردش دسته جمعی بود، بچه ها را کول می کرد و به کوه می رفتیم، به یاد دارم آخرین13بدری که بود می خواستیم به پار ک برویم و وسیله‌ی نقلیه‌مان تنها یک موتور بود برای اینکه با بزرگترها بیرون باشیم و دور هم جمع شویم «فضل‌الله» 11 مرتبه با موتور مسیر بین پارک تا خانه را طی کرد و همه‌ی مسیر با شوق و ذوق و خنده این کار را می‌کرد.

همه چیزش سر جای خودش بود. کار و خانواده و تفریح و عبادتش. یک کتاب دعای کوچک داشت که همیشه همراهش بود، زمانی که می توانست به مسجد برود بچه ها را هم همراه خودش می برد. ماه رمضان که می‌شد، خودش امام جماعتمان می شد و همه با هم نماز جماعت می خواندیم.

مقید بود یکشنبه شب ها به زیارت آستانه برود همیشه با وضو و طهارت می رفت، موتور داشتیم با موتور به زیارت می رفتیم هر موقع که می رفتیم نوبتی یکی از خواهر هایش را می بردیم. یک بارتا به آستانه رسیدیم هر کدام از بچه ها بهانه چیزی را گرفتند، یکی‌شان بستنی، یکی‌شان بادکنک، خلاصه «فضل‌الله» دوتا بچه هایمان را بغل کرد من هم رفتم دست خواهر کوچکش را گرفتم تند راه می‌رفتم تا به در ورودی آستانه رسیدیم، «فضل‌الله» دست من را گرفت و گفت از این جا به بعد باید آهسته راه رفت اینجا جای بزرگی‌ست....

اهل ورزش بود میله بارفیکس جلوی اتاقمان وصل کرده بود، عصرها تا می آمد بارفیکس می زد و من برایش می‌شمردم، کوهنوردی را دوست داشت و زیاد کوه می‌رفت. والیبال هم خوب بازی می کرد.

 

طاهره همت اضافه می‌کند که : ما با مادربزرگم و عمه‌هایم زندگی می‌کردیم، هروقت با عمه‌هایم که نوجوان بودند با هم جایی بودیم، پدرم در محبت کردن بین ما بچه‌ها با هم فرقی نمی‌گذاشت با همه‌ی ما یک‌جور برخورد می‌کرد و به بهترین نحو این زندگی دسته جمعی را مدیریت می‌کرد، به یاد دارم که وقتی برای عید به خرید رفته بودیم برای همه‌ی ما روسری‌های یک شکل خرید.

 -          خاطره‌ای از حضور شهید در زنده‌گیتان دارید؟

حضورش را در زندگیمان زیاد احساس می کنیم. حتی «معصومه» با وجودی که او را ندیده است، خیلی بودن او را حس می‌کند. سر «معصومه» که  باردار بودم همسرم شهید شد. «معصومه» حتی پدرش را ندید. یک‌بار «معصومه» سه روز تب کرد، حالش خیلی بدبود. هر چه دکتر بردمش خوب نشده بود، خسته شده بودم بهش دارو دادم و خودم کنارش خوابیدم. در خواب و بیداری بودم که دیدم «فضل‌الله» آمد دولا شد چشم تو چشم هم شدیم بعد پیشانی «معصومه» را بوسید رفت. به خودم آمدم دیدم «معصومه» از خواب بیدار شد و گفت: «مامان آب می خواهم.» بهش آب دادم  دیدم دیگر از تب و مریضی خبری نیست. شد مصداق آیه: «ولا تقولو لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیا ولکن لاتشعرون - به آن ها که در راه خدا کشته می شوند، مرده نگویید! بلکه آنان زنده اند ولی شما نمی فهمید.»  (آیه154 سوره بقره)

یک زمانی بود زیاد گلایه می کردم که چطور شهید شده‌ای؟ قبرت کجاست؟ اصلا شاید اسیر شده‌ای، شب خوابش را دیدم  توی خواب به من گفت: «همانطور که خانم حضرت زهرا سلام اله علیه قبر ندارد منم قبری ندارم. شما بدان که ما در شلمچه شهید شده‌ایم. روی یک بلندی بودیم، یک گودالی  را نشانم داد و گفت ما اینجاییم. چطور بیاییم؟» منم پرسیدم: «تو کجا هستی؟» انگشتش را از خاک بیرون آورد و نشانم داد و گفت: «دیگر انتظارم را نکشید ولی همیشه با شماها هستم.»

 

اسوه|شماره14|صفحه 6و7

#شهید #فضل‌الله #همت #بتول_همت #طاهره_همت #مصاحبه #همسر_شهید #دختر_شهید #شهدای_استان_فارس #شیراز

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳

ام البنین‌ها هنوز هم زنده‌اند

حسبی الله

مادری آرام بود، انگار بارها به تعداد تک‌تک موهای یک‌دست سفیدش خاطرات پسرانش را یک به یک مرور کرده باشد.
بغض‌هایش فقط لحن صدایش را تغییر می‌داد و وقتی این بغض‌ها بیشتر شد، شروع کرد به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک کرد. آخر «محمدرضا»یش وصیت کرده بود که بر مصائب حسین جان و خواهرش فقط گریه کند و خودش یک چنین محمدرضاهایی را پرورش داده بود.
مادر پنج پسر، که چهارشیر پسرش به سپاه حسینِ زمان خود پیوسته‌اند و سه‌تایشان سر و جان در راه حسین داده‌‌اند. این اتفاق می‌تواند از «ماه‌منظر» یک «ام‌البنین» بسازد، ام‌البنینی که مربیِ جان‌برکفانِ ولایت است.
از همان روزهای اول انقلاب که صدای الله‌اکبرهایش پیچید به صدای الله‌اکبرهای پسرانش و تا اوج آسمان بالا رفت، روح مبارزه و شهادت‌طلبی را در دل این پسران زنده کرد و این شد که هر سه پسر برای به حسین پیوستن، ارباً اربا شدن را انتخاب کردند.
روی سخنم با «ماه منظر عیوض محمدی» مادر شهیدان «حسین، محمدرضا و علی خانه‌عنقا» است.

 

آدرس را از مادر شهدا گرفتم، در دفترم یادداشت کردم و وقت رفتن با تلفن همراهم از آن عکس انداختم که دیگر دفترم را با خودم نبرم و آدرس همراهم باشد. حدود خیابان‌های محل سکونت «ماه‌منظر» خانم را می‌شناختم، از خانه که زدم بیرون و سوار ماشین شدم برای دیدن آدرس دست به جیب بردم و دیدم که بله! تلفن همراهم را جا گذاشته‌ام؛ ساعت از 10 هم گذشته بود و قرار ما رأس ساعت 10 بود، دلم را زدم به دریا و گفتم اگر رسیدنی باشم خود شُهدا من را به خانه‌شان می‌رسانند؛ آن‌ها هم مرا رساندند به درب منزلشان، بدون آدرس و تلفن! به همین راحتی.
خانه‌ی نقلی ماه‌منظر آرام و صمیمی بود و این صمیمیت در تک‌تک کلمات و حتی در تک‌تک آجرهای خانه موج می‌زد، آرامش و لبخندهای عمیقش روح آدم را جلا می‌داد و احساس سبکی و آرامش را منتقل می‌کرد.
«ماه منظر» سه پسرش را در راه اسلام و انقلاب هدیه کرده بود و حالا که برف ِ زندگی، موهایش را یکدست سفید کرده بود در خانه‌اش تنها زندگی می‌کرد.

 

-  حاج خانم چرا تنهایید؟ مگر جز این سه شهید، بچه‌های دیگری ندارید؟
چرا دو پسر و یک دختر دارم که مدام به من می‌گویند بروم با آن‌ها زندگی کنم، اما من نمی‌روم! بچه‌ها(منظورشان شهدایشان است) آدرس خانه‌ی آن‌ها را ندارند و اگر بروم دیگر من را پیدا نمی‌کنند که بیایند و به من سر بزنند.
- از شهدایتان بگویید.
حسین زودتر از همه شهید شد؛ اوایل انقلاب منافقین با یک تصادف ساختگی او را شهید کردند، سال بعدش محمدرضا در طلائیه مفقودالاثر شد و هفت سال قبل هم علی در مأموریت تصادف کرد و از دنیا رفت.
هر سه تایشان در سپاه مشغول بودند؛ حسین و محمدرضا بعد از انقلاب به سپاه پیوستند، همیشه می‌گفتند ما هم دیپلم گرفتیم، هم شاه را بیرون کردیم. سال61 بود؛ حسین یک موتور داشت که با آن هر روز به سرکار می‎رفت و برمی‌گشت، اما یکبار رفت و دیگر برنگشت.
-  اون موقع‌ها توی همین منزل بودید؟
بله، همین‌جا بودیم؛ فقط قدیمی بود. حسین و کبری دو قلو بودند، حسین زودتر به دنیا آمده بود، پسر کوچکترم مهدی شیطنت می‌کرد و گاهی نمی‌گذاشت بچه‌ها درس بخوانند، یک‌بار دیدم محمدرضا از جا لباسی آویزانش کرده، گفتم چرا بچه را آنجا گذاشتید، گفت که نمی‌گذاشت ما درس بخوانیم، من هم آویزانش کردم!
- بچه‌ها شیطنت می‌کردند؟
زمان انقلاب یک‌بار محمدرضا با سنگ زده بود قاب عکس شاه و چند شیشه را شکسته بود، آقای شیرازی مدیر مدرسه من را خواست مدرسه و گفت که مواظب بچه‌ها باشم -پسر همین آقای مدیر هم بعدها در جنگ مفقودالاثر شد-، بعد آقای مدیر به من گفت: «محمدرضا مثل طوفان است، چندتا از این طوفان‌ها در خانه داری؟» گفتم: «پنج تا» گفت: «مواظبشان باش، گیر نیافتند.»
- زمان انقلاب بچه‌ها چکار می‌کردند؟ شما هم آن موقع‌ها به اصطلاح جزو انقلابی‌ها بودید؟ روش تربیتی‌تان چطور بود که بچه‌ها اینطور انقلابی و شهادت‌طلب بودند؟
بچه‌ها زمان انقلاب در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردند، من هم که دلم آرام نمی‌گرفت دنبال سرشان می‌رفتم، شب‌ها که روی پشت بام‌ها الله‌اکبر می‌گفتند من هم بودم؛ بچه‌های محل می‌گفتند خوش به حالتان! مادرهای ما اجازه نمی‌دهند توی کوچه بیاییم، اما مادر شما همراهتان می‌آید!
محمدرضا و حسین، روزها تایرها را جمع می‌کردند توی حیاط و شب‌ها در کوچه‌ها آتش می‌زدند. دوران انقلاب من هم هم‌پای بچه‌ها در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردم، نمی‌توانستم تنهایشان بگذارم. وقتی محمدرضا به جبهه می‌رفت به او گفتم من طاقت رفتنت را ندارم، اگر بروی و مثل حسین شهید بشوی می‌آیم توی کوچه و داد می‌کشم که من مادر شهید خانه‌عنقا هستم، یک نگاهی به من انداخت که هنوز یادم هست و گفت تو این‌کار را نمی‌کنی از حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) خجالت می‌کشی.
محمدرضا می‌خواست من را هم ببرد منطقه برای کمک به بسیجی‌ها، که لباس‌ها را بشورم و پشت جبهه کمک کنم، اما چون بچه‌ی کوچک داشتم نرفتم. بهش گفتم که تو برو من هم برای خودم اینجا جبهه‌ای دارم.
- مثل اینکه شما شهید محمدرضا را از همه بیشتر دوست دارید؟
مگر برای مادر، بچه‌ها فرقی هم می‌کنند؟ نه! اما گاهی یکی از بچه‌ها خودشان را می‌چسبانند به آدم، خودشان را برای مادر شیرین می‌کنند، محمدرضا از آن بچه‌ها بود.
-         از محمدرضا برایمان بیشتر حرف بزنید.
حاج خانم وصیت‌نامه محمدرضا را به من نشان می‌دهد و می‌گوید بلند بلند برایش بخوانم:
«...خواهرانم نگذارید دشمن شاد شود؛ هیچ فرصتی به آن‌ها ندهید که بخواهند از شما سوءاستفاده کنند و سعی کنید بر نفستان غلبه کنید... خواهش می‌کنم اگر جسمم آمد مرا حتماً در کنار حسین خاک کنید تا روحم شاد شود و اگر جسمم نیامد بدانید که بیشتر روحم شاد و شادتر است، چون جسم را هم در راه خدا داده‌ام...»
-         رابطه‌تان الان با شهدا چطور است؟!
روز هفتمی بود که خبر شهادت محمدرضا را برایم آورده بودند، از شدت ناراحتی از هوش رفتم و دیدم محمدرضا کنارم نشسته، با آرنجم محکم زدم بهش، گفت: «اِ...! مامان چرا می‌زنی؟» گفتم: «تو اینجایی، من فکر کردم شهید شدی!» گفت: «من زنده‌ام! آره همین‌جا کنار توام». چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم نیست، اما آرامشی به قلبم وارد شد که تاب تحمل نبودنش را به من داد.
-         تا حالا اتفاقی افتاده که حضور شهدایتان را حس کنید؟
بله! بارها انگشتر محمدرضا شکسته بود، آخرین باری که داشت می‌رفت جبهه آن انگشتر را به من داد تا مواظبش باشم که وقتی برگشت بدهد لحیمش کنند. بعد از آن محمدرضا دیگر برنگشت و خبر شهادتش را آوردند، خودش وصیت کرده بود که وسایلش هرکدام به جایی بخشیده شود و فقط چند یادگار کوچک از او مانده بود که یکی‌ همین انگشتر شکسته بود که در جانماز گذاشته بودمش، قبل از نماز نگاهش می‌کردم، دستم می‌کردم و زود درش می‌آوردم، آخه به انگشتم خیلی بزرگ بود و می‌ترسیدم گم شود. چند سال پیش مشرّف شدم به کربلا و خیلی از خداوند خواستم که نشانی‌ای از محمدرضا به من بدهد، وقتی برگشتم و رفتم سراغ جانمازم دیدم انگشتر درست شده و دقیقاً اندازه‌ی دستم است، به همسرم گفتم: «کِی این انگشتر را درست کردی؟ مگر اندازه‌ی انگشت من را می‌دانستی؟» همسرم با ناباوری گفت: «این کار محمدرضاست!» گفتم: «چطور؟!» ایشان گفتند: «وقتی که کربلا بودی یک شب خواب دیدم محمدرضا با دوتا از دوستانش آمدند خانه و رفتند توی اتاق صدای حرف‌زدنشان را می‌شنیدم، وقتی از اتاق آمدند بیرون یکی از دوستانش به محمدرضا گفت: «پدرت را بیدار نمی‌کنی که ببیندت؟» محمدرضا گفت: «نه! من را ببیند نمی‌گذارد که بروم، اما برایشان یک چیزی گذاشتم که بفهمند من آمده‌ام.» و حالا که انگشتر درست شده معلوم شد که برایمان چی گذاشته بود.
بعد ما آن انگشتر را به چند نفر از علما و انگشترسازها نشان دادیم؛ گفتند این انگشتر لحیم‌کاری نشده و از ابتدا رکابش همین‌طور بوده است؛ الان هم انگشتر در موزه شهداست.
-         حاج خانم اگر دوباره زمان برگردد عقب و بچه‌هایتان پیشتان باشند، به شهادتشان راضی هستید؟
آن‌ها خودشان راهشان را انتخاب کردند و اگر بارها هم زنده شوند، همین راه را می‌روند. خدا ازشان راضی باشد.
- با توجه به اینکه شهید محمدرضا جاویدالاثر است، آیا هنوز منتظر برگشتنش هستید؟
اینجای حرف‌ که می‌رسد، نگاه ماه‌منظر خانم بر‌می‌گردد سمت در خانه و می‌گوید:
وقتی محمدرضا سرباز بود، تا از پادگان به خانه برسد، شب از نیمه می‌گذشت و همیشه صدای زنگ‌زدن نیمه شب برای من آمدن محمدرضا بود؛ بارها اتفاق افتاد که نیمه‌شب‌ها با صدای زنگ تا در خانه دویدم، یک بار یکی از اقوام که اتفاقاً اسمش هم محمد بود از ابهر آمده بود و نیمه‌شب رسید؛ وقتی زنگ زد از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره پرسیدم «کیه؟!»، گفت: «منم محمد!» آنچنان حول کردم که نفهمیدم چندبار به زمین خوردم تا خودم را رساندم دم در...
 
ماه منظر شروع می‌کند به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب(سلام‌الله‌‌علیها) و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کند.

- از شهید محمدرضا برایمان بیشتر حرف بزنید.
حاج خانم وصیت‌نامه محمدرضا را به من نشان می‌دهد و می‌گوید بلند بلند برایش بخوانم:
«...خواهرانم نگذارید دشمن شاد شود؛ هیچ فرصتی به آن‌ها ندهید که بخواهند از شما سوءاستفاده کنند و سعی کنید بر نفستان غلبه کنید... خواهش می‌کنم اگر جسمم آمد مرا حتماً در کنار حسین خاک کنید تا روحم شاد شود و اگر جسمم نیامد بدانید که بیشتر روحم شاد و شادتر است، چون جسم را هم در راه خدا داده‌ام...»
- رابطه‌تان الان با شهدا چطور است؟!
روز هفتمی بود که خبر شهادت محمدرضا را برایم آورده بودند، از شدت ناراحتی از هوش رفتم و دیدم محمدرضا کنارم نشسته، با آرنجم محکم زدم بهش، گفت: «اِ...! مامان چرا می‌زنی؟» گفتم: «تو اینجایی، من فکر کردم شهید شدی!» گفت: «من زنده‌ام! آره همین‌جا کنار توام». چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم نیست، اما آرامشی به قلبم وارد شد که تاب تحمل نبودنش را به من داد.
- تا حالا اتفاقی افتاده که حضور شهدایتان را حس کنید؟
بله! بارها انگشتر محمدرضا شکسته بود، آخرین باری که داشت می‌رفت جبهه آن انگشتر را به من داد تا مواظبش باشم که وقتی برگشت بدهد لحیمش کنند. بعد از آن محمدرضا دیگر برنگشت و خبر شهادتش را آوردند، خودش وصیت کرده بود که وسایلش هرکدام به جایی بخشیده شود و فقط چند یادگار کوچک از او مانده بود که یکی‌ همین انگشتر شکسته بود که در جانماز گذاشته بودمش، قبل از نماز نگاهش می‌کردم، دستم می‌کردم و زود درش می‌آوردم، آخه به انگشتم خیلی بزرگ بود و می‌ترسیدم گم شود. چند سال پیش مشرّف شدم به کربلا و خیلی از خداوند خواستم که نشانی‌ای از محمدرضا به من بدهد، وقتی برگشتم و رفتم سراغ جانمازم دیدم انگشتر درست شده و دقیقاً اندازه‌ی دستم است، به همسرم گفتم: «کِی این انگشتر را درست کردی؟ مگر اندازه‌ی انگشت من را می‌دانستی؟» همسرم با ناباوری گفت: «این کار محمدرضاست!» گفتم: «چطور؟!» ایشان گفتند: «وقتی که کربلا بودی یک شب خواب دیدم محمدرضا با دوتا از دوستانش آمدند خانه و رفتند توی اتاق صدای حرف‌زدنشان را می‌شنیدم، وقتی از اتاق آمدند بیرون یکی از دوستانش به محمدرضا گفت: «پدرت را بیدار نمی‌کنی که ببیندت؟» محمدرضا گفت: «نه! من را ببیند نمی‌گذارد که بروم، اما برایشان یک چیزی گذاشتم که بفهمند من آمده‌ام.» و حالا که انگشتر درست شده معلوم شد که برایمان چی گذاشته بود. بعد ما آن انگشتر را به چند نفر از علما و انگشترسازها نشان دادیم؛ گفتند این انگشتر لحیم‌کاری نشده و از ابتدا رکابش همین‌طور بوده است؛ الان هم انگشتر در موزه شهداست.
- حاج خانم اگر دوباره زمان برگردد عقب و بچه‌هایتان پیشتان باشند، به شهادتشان راضی هستید؟
آن‌ها خودشان راهشان را انتخاب کردند و اگر بارها هم زنده شوند، همین راه را می‌روند. خدا ازشان راضی باشد.
- با توجه به اینکه محمدرضا جاویدالاثر است، هنوز منتظر برگشتنش هستید؟
اینجای حرف‌ که می‌رسد، نگاه ماه‌منظر خانم بر‌می‌گردد سمت در خانه و می‌گوید:
وقتی محمدرضا سرباز بود، تا از پادگان به خانه برسد، شب از نیمه می‌گذشت و همیشه صدای زنگ‌زدن نیمه شب برای من صدای آمدن محمدرضا بود؛ بارها اتفاق افتاد که نیمه‌شب‌ها با صدای زنگ تا در خانه دویدم، یک بار یکی از اقوام که اتفاقاً اسمش هم محمد بود از ابهر آمده بود و نیمه‌شب رسید؛ وقتی زنگ زد از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره پرسیدم «کیه؟!»، گفت: «منم محمد!» آنچنان حول کردم که نفهمیدم چندبار به زمین خوردم تا خودم را رساندم دم در...
 
ماه منظر شروع می‌کند به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب(سلام‌الله‌‌علیها) و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کند.

 

|اسوه|شماره12|صفحه 6و 7|

#شهید #مصاحبه #محمدرضا_خانه_عنقا #خانه_عنقا #حسین_خانه_عنقا #ماه_منظر_عیوض_محمدی #مادر_شهدا #تربیت_شهید #مادر_شهید

 

   + یاس حسینیه - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢

حرف‍های چهارخانه‌ی شطرنجی

حسبی الله

از آن وقتهایی‌ست که دلم یک‌هو برای نوشتن تنگ شده است، دلم وبلاگم را خواسته‌ است که بیایم و حرف‌های چهارخانه‌ و شطرنجی‌ام را تویش بنویسم.

از آن وقت‌هایی که دلم یک‌هو برای خودم تنگ شده است، برای آن خود واقعی‌ام که پشت حرف‌های راه‌راه و خطی خطی آدم‌های دیگر گم نشده است.

چقدر بد است که آدم توی لباس‌های با کلاس باشد، مثلا لذتش از زنده‌گی این باشد که خدادتومن پول لباسش است و توی آن لباس اصلا نتواند زنده‌گی کند؛ چون همه‌ی حواسش به لباس شیکش است که مبادا خراب شود و چیزی از زنده‌گی نمی‌فهمد.

شده مثال من، منی که توی یک لباس گیر کرده‌ام و تنم کرخت شده از حمل بار آن لباس.

دلم می‌خواهد مثل دختر بچه‌ها صورتی شوم، با یک لبخند دنیا برایم ارغوانی شود و با یک اخم همه چیز خاکستری شود، دلم برای دویدن تنگ شده است، دویدن پا برهنه روی چراگاه گوسفندها، اگر تجربه کرده باشی قلقلک کف پایت را روی چراگاه‌ها آنوقت می‌فهمی آرزوی کودکی‌ام آنقدرها هم نم‌کشیده نیست. یادم نمی‌رود آخرین جمعه‌ی عید هفده‌سالگی‌ام را...

آخرین باری که رو به باد شروع کردم به دویدن در دشت، لای علف‌ها غلت زدم و موهایم را سپردم دست خورشید تا با نوازشش شانه‌اش کند، یادم هست آن شکوفه باران درختهای گیلاس را که مثل «آن شرلی» دست‌هایم را بالا گرفتم و شروع کردم به چرخیدن لابلای درختهای از شکوفه سفید و زمین سبز و تو که اینجا نشسته‌ای نمی‌فهمی که چقدر باران شکوفه‌های سفید روی چادر مشکی قشنگ است.

دلم برای روستای پدری‌ام «حسینیه» تنگ است، نمی‌دانم چطور 17 سال از آن 17 سالگی‌ام رد شده و دیگر «حسینیه» آن «حسینیه» نیست، نه «بی بی» را دارد و نه «عمه ایران» را و نه آن رودخانه‌ی دراز و بلند «سنجون» را...

دیگر حتی عیدها هم که بروی روستا، درختها شکوفه ندارند و برای علف‌ها روز جمعه و غیر جمعه‌ فرقی ندارد، گنجشک‌ههایش تک و توک عاشقند و دیگر گاوها را به چرا نمی‎برند، چراگاهِ کاه‌های خشک را میریزند جلوی گاوها، اصلا دیگر تک درخت سیب «عمو تقی» 17 سال است که رد پاهای بدون جوراب مرا لمس نکرده است، اصلا از کجا معلوم شاید عمو آن باغش را فروخته باشد و با پولش برای خودش ماشین خریده است، دیگر آن پیکان قدیمی کفاف زنده‌گی‌های امروزی را نمی‌دهد.

اصلا نمی‌دانم این همه شکاف بین ما و عمو و باغ و «حسینیه» ربطی به نبودن بی‌بی دارد یا نه...

فقط می‌دانم 17 سال است که من 17 سالگی نکرده‌ام، بزرگ شده‌ام، معلم شده‌ام، مادر شده‌ام، چاق شده‌ام و دیگر شیطنت به قامتم نمی‌آید.

آخرین باری که از درخت بالا رفتم مربوط می شود به 8-7 سال پیش در پارک طالقانی تهران، یادش بخیر نصفه شب بود و پارک خلوت و من هی به یوسف گفتم درخت‌های اینجا من

را صدا می‌کنند، من که از درخت بالا رفتم با همان چادر و شیطنت کودکانه‌ام کم کم همراهان هم شاخه‌های آویختن خودشان را انتخاب کردن.

گاهی خوب است لباس بزرگ‌سالی‌مان را در بیاوریم و مثل کودکان عریان از خط و خطوط بچه‌گی کنیم.

-شاید هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که کودکی کردن را یادم برود!-

پ.ن:

1- عکس: عمه ایران + من + زیحانه (خواهرم)

2- اگر دوست داشتید عمه ایران و بی‌بی رو یه صلوات یا فاتحه مهمون کنید.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢

زمین زدن

حسبی الله

زمین زدن خوبه، اگه خودتو زمین بزنی. همین.

   + یاس حسینیه - ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

اجابت ارباب

حسبی الله

بسم رب‌الشهدا و الصدیقین

شهید «محمدرضا نادری» از شهدای کربلای سال61هجری ا‌ست که از قافله‌ی امام‌حسین(ع) جا نماند و لبیک‌گویان به دعوت «هل من ناصر ینصرنی» حضرت، به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در روز عاشورای 63شمسی، علی‌اکبروار و عباس‌وار در کربلای طلائیه‌ی ایران به کاروان شهیدان کربلا پیوست.

در مورد این شهید با همرزم او «سیدحسن» به گفت‌وگو نشستیم.

در مورد سن و سال شهید بفرمایید.

-          «محمدرضا» متولد سال43 بود، هم‌سن و سال خودم و رفیق یار و غارم بود. 19سالش که بود شهید شد، در عاشورای سال63 و در طلائیه.

شهید  «محمدرضا» اهل کجا بودند؟

-          از تهران اعزام شده بود، اما اصلیت آن‌ها طالقانی بود.

از خصوصیات اخلاقی ایشان می‌خواهم بدانم، از خلقیات و عادت‌ها و کارهایی که مداومت داشتند.

-          ورزشکار بود و مثل همه پهلوان‌ها، لوطی‌مسلک و همیشه تسبیح به دست. راه که می‌رفت، پاشنه کفشش را می‌خواباند و صدای کِرش کِرش کفشش همیشه آمدنش را خبر می‌داد.  محمدرضا با آن صدای گرفته و حزینش همیشه در سلام‌کردن سبقت می‌گرفت و خیلی با حال نماز می‌خواند، البته به خاطر رفتار لوطی‌مسلکش ‎خیلی از رفقا فکر می‌کردند اصلاً نمازخوان نیست و بعضی از هم‌محلی‌ها هم توی تهران تهمت‌هایی به ایشان زده بودند، گفته بودند لات و حتی عرق‌خور... محمدرضا همه رنگ و بویی داشت، الّا شهادت.

خیلی وقت‌ها می‌آمد پیش من و درد دل می‌کرد.

داستان شهادت ایشان را بفرمایید.

-          محمدرضا می‌خواست گمنام باشد. می‌گفت دوست دارم بی‌سر باشم چون اربابم حسین(ع). می‌گفت دوست دارم، دستانم در بدن نباشد چون اربابم عباس(ع). می‌گفت دوست دارم ارباً اربا باشم چون علی‌اکبر حسین(ع)... .

خمپاره که آمد و کنارش به زمین خورد، دست راستش را با خود برد، صورتش را که برگرداند گفت: «سید! دستم!» و بعد خندید. قیامتی به پا کرده بود پاتک دشمن، منطقه طلائیه، روز تاسوعای63؛ آسمان یکپارچه آتش بود و دود، باران خمپاره و گلوله‌های خمسه خمسه، امان را بریده بود، تیرهای دوشکا آنی قطع نمی‌شد، سر را که بلند می‌کردی، ده‌ها گلوله پیدایت می‌کردند، انگار تمامی‌شان آن‌طرف سنگر منتظرت بودند تا به استقبالت بیایند، گویی آهنرباست این سر!! زوزه خمپاره120 گوش‌ها را کر می‌کرد. وقتی می‌خورد داخل هر سنگر، چیزی باقی نمی‌گذاشت از بدن‌های بچه‌ها. عراقی‌ها آنقدر سلاح با خود داشتند که برای هر نفر یک گلوله مستقیم تانک می‌فرستادند. گاهی اوقات آرزو می‌کردم اگر نصف گلوله‌های آن‌ها مال ما بود چه خوب بود. بعد می‌گفتم نه یک‌دهم آن‌هم بود، عالی بود. آخر تیر کلاشینکف کجا و گلوله تانک تی72 کجا!!؟ بعد با خودم می‌گفتم، مهم آن «رمیت اذ رمیت» است...

که یکباره دیدم سنگر محمدرضا پر از دود و آتش شد. خمپاره شصت نشسته بود در جان سنگر. موج انفجار محمد را که پرتاب کرد بیرون، دیدم دست چپش نیز قطع شده است. سینه‌خیز به مانند دیوانه‌ها می‌رفتم به سمتش، شهید «لعل» داد زد «سید، دیوونه! کجا می‌ری، برگرد» و من بی‌توجه به حرف فرمانده، فقط خودم را می‌کشاندم و دریغ از یک گلوله که به من اصابت کند و یا حتی بخواهد خراشم دهد. انگار همه‌شان مشقی شده بودند؛ اثرشان از بین رفته بود. برگشتم نیم‌نگاهی به صورت شهید لعل انداختم، دهانش از تعجب باز مانده بود. لبخندی زدم و تندوتند رفتم به سمت محمدرضا. افتاده بود جلوی سنگر، در تیررس مستقیم گلوله‌ها، دیگر صدای زوزه گلوله‌های دوشکا را هم نمی‌شنیدم، اصلاً دیگر فکر نمی‌کردم که شهادت یعنی چه؟ خون، تمامی ‌بدن محمدرضا را گرفته بود، فوران می‌زد به سمت آسمان. با صورت، افتاده بود روی خاک‌ها. هرچه تقلا می‌کرد نمی‌توانست برگردد، جگرم سوخت، به هر زحمتی بود، بر گرداندمش، هیکلش دوبرابر من بود. صدوبیست کیلو وزن داشت، آخه ورزشکار بود، کشتی می‌گرفت، پهلوانی بود برای خودش در محل. برش که گرداندم، لبخندی زد، گفت «سید، دست‌هایم!...». هنوز عصب دستهایش را می‌توانستی لابه‌لای خون‌ریزی شدیدی که داشت ببینی، ترکش‌ها آش‌ولاش کرده بودند دست‌هایش را، دیوانه شده بودم به معنای مطلقش، رفیق صمیمی‌ام، یار و غار زندگانی‌ام را می‌دیدم. نمی‌دانستم گریه کنم یا به لبخندهای ملیحش پاسخ بدهم. گفتم: «رضاجان، درد هم داری!؟» گفت: «سید هنوز راضی نشده‌ام، خواهشی دارم!» گفتم:«بگو عزیز دل حسن»، گفت:«سید! روضه‌ی آن هنگامی ‌که آقایم عباس از نهر علقمه برمی‌گشت را می‌توانی برایم بخوانی؟» و من...

انگار یک‌باره همه چیز ایستاد، توقفی طولانی، سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود. دیگر هیچ‌چیز نمی‌شنیدم. تنها نخل‌های سر به فلک کشیده کنار علقمه را می‌دیدم، صدای سم اسبی را می‌شنیدم که به تاخت می‌رفت به سمت خیمه‌ها، علمی ‌را بر دست گرفته بود و شمشیری بر دست دیگرش و مشکی پر از آب را بر روی دوشش و...

داشتم هنوز روضه می‌خواندم که نخل‌ها رفت، عباس رفت، علقمه رفت، صدای شنی‌های تانک‌ها بسیار نزدیک شده بود، محمدرضا گفت: «سید می‌توانی مرا بنشانی تکیه بدهم رو به میدان جنگ؟»

تا خواستم بلندش کنم، خون از قسمت قطع‌شده دستانش فوران زد روی صورتم، عجب بوی عطری داشت این خون. با چفیه‌ام خون‌هایش را که روی صورتم پاشیده بود پاک کردم، بوی جنون گرفته بودم، فریاد می‌زدم «خدایا این دیگر چه امتحانی است». هیچ‌کس نبود، گردان یک‌باره عقب نشسته بود و در آن صحنه تنها من بودم و محمدرضا. نمی‌دانستم دیگر چه کنم؛ نه می‌توانستم رهایش کنم و بروم و نه دیگر توان ماندن داشتم، بی‌رمق افتادم کنار محمدرضا، دستانم را انداختم دور گردنش، بی‌تأمل می‌بوسیدمش و حلالیت می‌گرفتم، که گفت: «سید، تو باید مرا حلا ل کنی، خیلی زحمتت دادم! حالا یک خواهشی دارم»، گفتم: «بگو رضاجان»، گفت: «تشنه‌ام، کمی‌ آب برایم می‌آوری؟». قمقمه‌ام سوراخ‌سوراخ شده بود. به محمدرضا گفتم: «رضاجان آب ندارم، قمقمه‌ات کجاست؟» با سر اشاره کرد و گفت: «آنجا». جایی را که نشان داد حدود سی‌متر عقب‌تر بود، گفت: «دبه آبی آورده بودم داخل سنگر، برو بیاور». من به سرعت رفتم سمت سنگر، دو سه قدم بیشتر نمانده بود که به سنگرش برسم که ناگهان صدای انفجار مهیبی را شنیدم، گلوله مستقیم تانک بود، خورده بود همانجا که رضا را نشانده بودم؛ دیگر دیوانه‌ی دیوانه بودم، داد می‌زدم، گریه می‌کردم، احساس کردم گلویم پاره شد، خون از گلویم بیرون زد، به زمین می‌خوردم، بلند می‌شدم، می‌دویدم به سمت رضایم، خدایا این چه چیزی است که می‌بینم، بدنش تکه تکه شده بود و بی‌سر افتاده بود به پشت، خودم را می‌زدم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم، افتاده بودم روی بدن ارباً اربایش...، آیا تو رضای من هستی؟ آیا تو رفیق من هستی؟ گفته بودی سید! دوست دارم چون مولایم عباس، دست بر بدن نداشته باشم، دستانت چون او قطع شد، گفته بودی سید! می‌خواهم چون جدت حسین سر بر بدن نداشته باشم، سر از بدنت جدا شد، گفته بودی سید! می‌خواهم چون علی‌اکبرِ جدت، بدنم تکه‌تکه شود، بدنت تکه‌تکه شد؛ تکه‌ای از آن را بردند به کربلا، تکه‌ای دیگر را بردند به خانه سوخته از کین شیاطین و تکه‌ای دیگر را بردند به سدره‌المنتهی به نزد مادرم زهرا...

و کلام آخر...

برگشتم به سنگرِ محمدرضا، دبه آبی آنجا نبود!

والسلام

 

 

|اسوه|شماره 9|صفحه 6|

 #شهید #مصاحبه #محمدرضا نادری #شهید_روز_عاشورا

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢

کیف من

حسبی الله

همیشه توی شرایط خیلی سخت! نوشتنم می‌گیره !!!

مثل امشب!

تا صبح علی الطلوع باید هم مطلب "نوجوان" مجله رو تحویل بدم، که همه‌اش قلم زدنه!! و هم یه بنر بزرگ بزرگ بزرگ!!! اصلا نمی‌دونم چرا هر چی کاره دقیقا روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه که سرم شلوغه میاد سراغ من!!!

اما خب نوشتنم گرفته!؟! اونم نوشتن در مورد کیفم!

کیف! نه کِیف ! هر چند بنده با کیفم یه جورایی کِیف می‌کنم!

خواهرم چند وقت پیش یک سری کیف خریده بود برای خیریه‌اش که از نظر مدل قشنگ بود اما خب چون روش عکس یه دختر بود و نوشته های انگلیسی من خوشم نیومد که برای خودم بگیرم، هر چی هم خواهر محترمه گفت یاس بیا یکی از این کیفها بردار من زیر بار نرفتم.

تا اینکه کیف های بزرگم همه به عالم سوت و ناسوت سیر کردند و نابود شدند، من هم چندتا کلاس داشتم که باید با خودم وسیله بر می‌داشتم و کیفهای باقی مانده کوچیک بودند. خلاصه من که از اون کیف‌ها نخریده بودم امام خواهرجان یکی‌ش رو برای خودش خریده بود، یک روز سوار ماشینش بودم و داشت از حوالی خونه ما می‌گذشت و نزدیک روز تولد من بود و خواهرجان کیف مذکور رو با خودش آورده بود بهش گفتم: "ریحانه جان تو نمی خوای هدیه تولد بهم بدی؟!" گفت: "چرا میخوام برم برات یه چیزی بگیرم چی می‌خوای؟"

گفتم: "همین کیفت رو!!!" با تعجب گفت: "باشـــــ.." هنوز کلامش منعقد نشده بود و حرف "ه"ی باشه رو نگفته بود که همه ی وسایل کیفش رو خالی کردم توی یه پلاستیک دادم دستش و همون موقع هم رسیدیم جلوی خونه مون و من از ماشین پیاده شدم!

فکر کنم تا  چند ساعت ریحانه هنوز توی شوک حرکت آکروباتیک من بود!!!

روی کیف به انگلیسی نوشته بود" یانگو دختر مهربونیه، اون قهرمان منه، من عاشق اونم" و عکس یه دختر گلدوزی شده بود. یک کم فکر کردم که خب قهرمان من کیه؟! و شروع به کار کردم، با یک تکه چرم و نوار توری و چند تا سنگ و رنگ آکرلیک کیفم این شکلی شد.

 این روزها اکثر کیف‌ها یا لباس‌ها پر از عبارتهای انگلیسی و بعضا بی مفهوم یا با معانی نامناسب هستند خصوصا در لباس‌ها و کیف‌های بچه‌گانه و این واقعا یک استحاله ی فرهنگیه که ما به جای تبلیغ شعائر اسلامی و ایرانی به ترویج فرهنگ بی‌مایه‌ی غرب دست می‌زنیم.

کیف، کفش و یا لباس توی کشور خودمون و به دست مردم خودمون تولید میشه، اما با القای فرهنگ غربی و این واقعا تاسف باره. امیدوارم کم کم از خوابی که ما رو به قهقرا می کشونه بیدار شیم، وگرنه یک روز به خودمون میایم و می‌بی‌نیم چیزی از هویت اسلامی، ایرانیمون نمونده.

 

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢

برهنگی رنگی

حسبی الله

توی اتوبوس یک خانومی روسری ش رو در آورده بود انداخته بود روی دوشش و هیچ کس هم بهش هیچی نمی گفت، منم ازش دور بودم، یک کمی افراد که جابجا شدند، رسیدم نزدیکش و بهش گفتم: خانوم روسریتون افتاده!

- خب!

-خب روسریتونو سرتون کنید.

- تو چکار داری؟

- اینجا یه فضای عمومیه و ما باید به عقاید هم احترام بذاریم

- خب احترام بذار! نمی خوام سرم کنم.

- اما شما توی یک کشور اسلامی زندگی می کنید و قانون این کشور اینه که در فضای عمومی حجاب داشته باشید، پس شما باید احترام بذارید به بقیه.

- خانوم چرا توهین میکنی!!!!! (رفت تو تریپ داد بیداد و دعوا!)

- من توهین کردم!!!؟؟!

به هر حال من حرفم را درست و منطقی زدم و رفتم نشستم روی صندلی، چند دقیقه که گذشت اون خانوم، روسری‌ش رو سرش کرد.

***

مهمی این قضیه اینجاست، که برهنگی و عریانی دارد کم کم عادی می‌شود، مخصوصا با پوشیدن این جوراب شلواری ها که عمداً اسمش را گذاشته اند "ساپورت"! و ساپورت یعنی پوشش!! و این جوراب شلواری ها هیچ پوششی ندارند.

این قضیه ساپورتها و مد شدن برهنگیِ رنگی، قضیه‌ی جدی‌ای است که باید حتما بررسی شود و جلوی آن گرفته شود.

و جز با حرکت جدی مردمی و دولتی امکان پذیر نیست.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢

عشق

حسبی الله

یک چیزی در زنده‌گی آدم‌ها وجود دارد که معنی حقیقی زنده بودن است و آن عشق است.

حیف است که عشق را خرج یک آدم کرد! عشق که بستیِ کوچکی نیست! عشق یک وادی بزرگ است که وقتی پا می‌گذاری در آن غرق می‌شوی و بی‌خود.

عشق وقتی خلاصه شود به یک آدم مُسَخّر زمان است اما وقتی از حد یک شخص فراتر رفت، لازمان و لا مکان می‌شود.

همیشه فکر می‌کردم که چطور یک زن جانباز اعصاب و روان به پای عشق مردش می‌ماند و ترکش نمی‌کند، وقتی مردش بدترین شرایط روحی و جسمی را دارد، مگر عشق مُسخّر زمان نیست؟! پس چرا اینجا از بین نمی‌رود؟!

وقتی خوب نگاه کردم متوجه‌ی قضیه شدم! عشق بین آن زن و مرد ، عشق بین دو آدم به هم نیست

عشق بین دو ایدئولوژی و تفکر است

عشق بین دو ایمان و هدف است

عشق بین بنده و کمال بنده‌ است

اگر عشق آدمی وصل نشود به خدا، پا برجا نمی‌ماند، وقتی هم وصل شد به خدا دل آدم آن‌قدر بزرگ می‌شود که می‌تواند فقط برای خدا دیگران را دوست بدارد و فقط برای خدا زنده‌گی کند.

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

آن‌وقت است که اگر آن فرد هر مریضی‌ی جسمی یا روحی داشته باشد قابل عشق ورزیدن است، قابل ستایش است، برای همین است که خیلی از همسرانِ جانبازان اعصاب و روان، دست از همسرانشان نمی‌کشند با همه مشکلات با آن‌ها زنده‌گی می‌کنند، اما کمتر دیده می‌شود که زنی به پای همسر عصبی و روانی‌ عادی‌ای بماند و تحمل کند.

ایمان رمز عشق ماندگار است، هرگز جز برای خدا دوست مدار...........

 

   + یاس حسینیه - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢

دلِ شکسته

حسبی الله

کلماتت را درست انتخاب کن

دلی را که با یک جمله‌ات می توانی بشکنی

با صدها و صدها جمله و گل و بلبل نمی‌توانی بچسبانی.

   + یاس حسینیه - ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

گربه‌ها

حسبی الله

دلم برای بهزیستی رفتن تنگ شده

دلم بچه های ایزوله رو میخواد

بچه‌های سندرم دان

حتی آنا رو

که 7 سال مادرش یک گربه بوده... که هنوز بعد از هفت سال که با آدمها زنده‌گی کرده باز هم گربه است... ببین محبت اون گربه چه کرده با این بچه! که این 7 سال آدمها نکردند، اُف بر آدمیت ما.

دلم برای مینا تنگ شده

خیلی هم تنگ، حتی برای فرحناز خواهرش. فرحناز رفت به فرزند خوندگی مینا اما رفت مرکز ایزوله، خب مینا از گربه‌ها می‌ترسید. بس که اون 5 سالی که توی زیرزمین دفن شده بود گربه‌ها توی سرش میو میو کرده بودن.

........... ای بابا! حالا اصلا گربه‌ها خوبند یا بد؟!

بی‌خیال گربه‌ها

به سرم زده دوباره برم مرکز

بی خیال همه‌ی آدمها بشم و برم پیش آدمها

خدا هم چه مخلوقاتی داره، یاد اولین باری افتادم که رفتم مرکز ایزوله. با آذر رفته بودیم دنبال مینا که ببریمش مهمونیِ افطار پیش بچه های بهزیستی که توی یه روستا زنده‌گی می‌کردن.

البته شایدم روستا نبود! ذهنم دیگه یاری نمی کنه، اما فکر کنم اسم اون مرکز بهشت بود. دو سه بار بیشتر نرفتیم مرکز بهشت. البته آذر پای کار بود و می رفت.

رفته بودیم دنبال مینا، توی مرکز ایزوله...

وای! چه حس تنگ و ترشی گرفتم. حس وحشتی که سراپای وجودمو میخاروند.

انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بودم، دلم می‌خواست بزنم زیر گریه و صدبار بلند بلند بگم من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم! من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم.

ساعت غیر آموزشی بود و همه‌ی بچه‌ها آزاد بودن. با آذر که رفتیم توی مرکز عمق دلم یک شادی عجیبی بود اما وقتی کم کم بچه‌ها رو دیدم ترس وجودمو گرفت. تقصیر اون بچه‌ها که نبود. اونها تشنه محبت بودن بس که بی‌محبتی دیده بودن ...

اصلا نمیدونم این حسهامو بنویسم یا نه، یا اگرم نوشتم پستش می کنم یا نه!

اما مرکز ایزوله انتهای دنیاست! همه‌ی بچه‌هایی که به خاطر مشکل جسمی یا عقلی از جامعه طرد شدند رو اونجا نگهداری می‌کنند. گاهی بعضی از اینها هستند که خیلی عجیبند، عجیب از نوع خلقت خداوند رو میگم نقص عضوهای حاد.

بگذرم! نمیتونم بنویسم چی دیدم. فقط خیلی ترسیدم، اونقدر که وقتی از مرکز اومدیم بیرون اگه مینا و فرشته باهامون نبودند بلند بلند میزدم زیر گریه...

چند وقت که از اون اولین بار گذشت آذر بهم گفت یاسی من هفته ای دوبار میرم پیش مینا و فرشته میخوای بیای؟ منم یه چک زدم توی گوش ترس و گفتم میام.

الان بعد از 5 سال دچار اون بچه‌های عجیبم. البته یه دوسالی هست نرفتم

حالا دوباره به سرم افتاده که برم... منتظرم آذر از کانادا برگرده، بیاد و منو ببره به ایزوله.

فقط دلم میخواد یک کم از کادر اون مرکز بنویسم و غرغر کنم. اما میترسم به گوش مسئولینش برسه، اونوقت جلوی فعالیت نیروهای داوطلب رو بگیرن و اون بچه‌ها تنهاتر بشند.

   + یاس حسینیه - ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢

خدا پشت نیاز مردم به ماست

حسبی الله

برای خودم بودن یعنی چی؟!

یعنی اینکه اصلا کاری نداشته باشم که دیگران بهم چی می گند و کار من چه تاثیری روشون داره؟ یعنی فقط برای خودم باشم؟ برای خودم بنویسم؟ برای خودم اشک بریزیم؟ برای خودم بخندم؟!

پس بقیه آدمها چی می شن؟

این خودپسندی نیست احیاناً؟! چه می دونم والا! برای دیگران بودن حالا یعنی چی؟

اووه چقدر سوالای بی جواب توی مغزم بالا  و پایین میشه.

انگاری بعضیا نمی دونن باید برای دیگران کار کنند و برای خودشونن. خب وقتی یه مسئولی چیزی باشی این برای خود بودن یه آفت بزرگه. بابا ناحقه!

آخه آقاهای ایکس و ایگرگ یکم جای اینکه برای خودتون باشین برای مردم باشید. جای دوری نمی ره ها! خدا پشت نیاز مردم به ماست.

   + یاس حسینیه - ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱

گل‌ها و تفنگ‌ها :

حسبی الله

دهه‌ی فجر است جای امام خالی

امام برخیز فجر آمده به دیدارت

یادش بخیر آن روزها که مدرسه می رفتیم و امام هم بود دهه ی فجرها طعم دیگری داشت، طعم گل و لوله های تفنگ... چقدر زود تفنگ هایی که باید نشانه میرفت سمت مردم و مردم گل میکاشتند در لوله هایشان، نشانه رفت سمت دشمن خدا و باز گلکاری شدند.

حقیقت در تفنگ ها نبود، در تیرها نبود در قلب سربازهایی بود که با نام میهن شعله گرفت و با اسلام فنا فی الله شد.

به یاد شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱