خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

من و بهاره

حسبی الله

سی اُم بهمن پارسال توی یکی از پیش نویسهام نوشته بودم که:

"دلم برای بچه‌های پرورشگاه تنگ شده، همونهایی که به خاطر قدرت طلبی یک مدیر بی لیاقت، از وجودشون بی بهره شدم.
مدیری که بجای برخورد درست با مشکلات، دنبال آتو گرفتن از بقیه و نمایش قدرت تو خالی خودش باشه، مجموعه‌ش پیشرفت نمی‌کنه.
به این نتیجه رسیدم که خیلی نرم دنبال کار کردن با آدمهای جدید و محیطهای ناشناخته! مردم اونقدر عجیب شدند که برای شناختشون باید کل دایرة المعارف‌های دنیا رو بخونی و در آخر یک دایرة المعارف جدید بنویسی."

 

الان بیست و هفتم آُم مرداده، و بعد از پرورشگاه با چندتا محیط جدید آشنا شدم و کلاسهای خلاقیت و سبک زندگی م رو در چند جای کوچیک دوباره راه انداختم. البته این جدا از کلاسهای اصلیمه.

کارکردن با بچه های پرورشگاه خیلی سخته، بچه ها پرخاشگر و عاصی اند و دنبال جلب محبت از راه های غیر معمول هستند. اما لذتی که در به دست آوردن فکر و حواس یک کودک پرورشگاهی هست، در هیچ کجای عالم نیست.

ماه رمضان پارسال من و بهاره با هم میرفتیم پرورشگاه، راه دور بود و هوا گرم اما نیروی عشق محرک آدم که باشه مسافت و گرما تاثیری در روند کار نداره. من و بهاره چه روزهای سختی رو داشتیم. با بچه هایی که در اول مقابل مربیشون جبهه میگیرند تا به زانو بیوفته و یا به طرز وحشیانه ایی نیروی خلاقِ آزار دهنده شون رو سرکوب کنه.

من و بهاره بهمون سخت گذشت هیچکدوم نه اهل زانو زدن بودیم و نه اهل سرکوب کردن! پس راه عشق رو پیش گرفتیم و در نهایت صبوری، اون نیروی مرموز آزار رسون رو کنترل کردیم. به طوری که سرکشترین بچه ها سر کلاس ما مطیعترین بچه ها بودند و مخرب ترین بچه ها، سازنده ترین.

از خودم و بهاره تعریف و تمجید الکی نمی کنم! واقعیتی که دیده نشد رو بازگو می کنم.

به اپیزودهای زیرتوجه کنید!

--------------

اپیزود اول کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با کلاسی پر از کاغذ خورده، مداد رنگی، مداد شمعی، چسب ریخته شده روی زمین، میزهای خط خطی، نخ هایی که دورتا دور صندلیا و میزا به صورت شگفت آوری پیچیده شده بودند و ... مواجه بودیم و باید همه ی این موارد رو از هم تفکیک میکردیم و توی کمد میذاشتیم.

اپیزود دوم کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با همکاری بچه ها در حال گذاشتن وسایل توی کمد بودیم نه چیزی از زمین جمع می کردیم و نه مداد رنگی و مداد شمعی رو از هم تفکیک!

------------------

اپیزد اول عرفان :

عرفان کوچیکه تا وارد کلاس می شد مدادها که تعدادشون به 300-400 تا میرسید رو به اطراف پرت میکرد و هم رو پاش می داد، کتابها رو پاره می کرد و زیر میز می رفت از پای بچه ها ویشگون میگرفت. یک ریز جیغ می زد و از کلاس بیرون نمی رفت. به طرز مرموزی اشیاء خاص رو پیدا می کرد و اونها رو خراب میکرد.

اپیزود دوم عرفان:

عرفان کوچیکه مبصر کلاس شده بود. آخر ساعت کار به صورت داوطلب و کاملا خودجوش! میومد و مدادها رو جمع میکرد و آشغالها رو یه دونه یه دونه از زمین جمع میکرد و حتی گاهی بچه های دیگه رو برای کمک کردن به جمع کردن کلاس تشویق میکرد.

---------------

اپیزود اول امیرحسین:

وقتی که برای تشویق بچه ها رو می بوسیدیم اصلا تمایل نشون نمی داد، وقتی تاج مهربونی سرش بود و باید همه ی بچه ها رو می بوسید، یواشکی ازشون نیشگون می گرفت و یا اصلا اونها رو نمی بوسید و می گفت من با این قهرم، من اونو دوست ندارم، این پوستش خیسه و...

اپیزود دوم امیر حسین:

به راحتی با دوستانش مهربونی می کرد، وسایلش رو به بقیه بچه ها می داد و حداقل سرکلاس ما کسی رو نمی زد! سر کلاس ما با کسی قهر نبود و خیلی راحت هم بغل ما میومد و هم من و خانم بهار رو می بوسید.

--------------

اپیزود اول یوسف:

جلوی من که می رسید به صورت کاملا غیر ارادی! عینکم رو میکشید و شروع به دویدن می کرد و بقیه بچه ها هم دنبالش!!! (بیچاره عینکم! هنوز هم کج و کوله ست!)

اپیزود دوم یوسف:

هر وقت جلوی من میرسید، می پرسید یه دقیقه عینکتو میدی؟ منم عینکم رو بهش میدادم و بعد یه صف طولانی پشت سرش درست می شد و یکی یکی بچه ها عینک من رو روی صورتشون امتحان می کردند و یه لبخند میزدند.

------

اپیزود اول جمعی:

بچه مدام در حال مشاجره و جیغ و گریه بودند. و وقت ما بیشتر صرف ساکت کردن بچه ها می شد.

اپیزود دوم جمعی:

جو کلاس آروم و منطقی بود، بچه ها مشغول انجام کارهاشون بودند، لازم نبود که 400 تا مداد رنگی توی کلاس پخش و پلا باشه، حداکثر با 3 جعبه مداد رنگی کار ما راه میفتاد، روحیه ی تعاون و همکاری بین بچه ها بالا رفته بود و ما همه ی وقتمون رو با مهربونی به بچه ها میگذروندیم.

 

و ده ها اپیزود که الان یادم نیست بنویسم! البته فکر نکنید این اتفاقات در طی سالها وقت صرف کردن و آموزش دادن به بچه ها افتاده بود!! نه فقط در عرض 5 ماه با ارائه ی درس <سبک زندگی و خلاقیت> من و بهاره تونسته بودیم اون محیط ناسازگار  رو دچار تحول کنیم. شاید فقط در ساعات حضور ما این اتفاقات شگفت انگیز می افتاد اما همین اندک هم اتفاق بزرگی بود.

اما

خودخواهی و کم کاری یکی از مسئولین داخلی پرورشگاه، همه ی کارهای ما رو از دید مدیر ارشد پرورشگاه مخفی کرد و وقتی هم که مدیر پرورشگاه متوجه ی این بی عدالتی شد، به جا گرفتن طرف حق، طرف کارمندش را گرفت.

در تمام  این مدت حتی یکبار از ما تشکر نشد، بعد از سه ساعت تلاش، پذیرایی از ما چهره ی طلبکار و ناراضی مسئول داخلی بود که چرا بچه ها سر کلاس ما مثل عروسک کوکی به صندلیشون میخ نشدند! از حق نگذریم در طول این 5 ماه یک بار بستنی و دوبار چای به ما دادند!!! و من و این همه خوشبختی محاله!

خداروشکر وقتی بچه ها رو برای نیم چاشت میبردند ، من و بهاره گاهی وقت میکردیم و توی آبدارخونه صبحونه ایی که خودمون از خونه آورده بودیم رو می خوردیم، بماند که با چه منتی به ما لیوان میدادند که چایی بخوریم!!!!

تجربه ایی که تا حالا با  کار کردن در پرورشگاه های دولتی به دست آوردم اینه که، یک کارمند نمونه برای پوشوندن کم کاری خودش زیرآب نیروهای داوطلب رو می زنه. و نیروی داوطلب نه پشتیبانی داره و نه از جایی حمایتی میشه.

البته چند بار این موضوع رو توی پرورشگاه های دولتی تجربه کرده بودم. برای همین وقتی برای بازدید از خیریه بانوان استان البرز و پرورشگاه کودکان استثنایی کرج رفتم خیلی تعجب کردم.

پرورشگاهی که این بخش خصوصی داشت از داوطلب های مردمیش  مثل گوهرهای با ارزش قدردانی میکرد. وقتی مدیر پرورشگاه از نیروی مردمیش که زنی بازنشسته و یا زنی تنها بود حرف میزد انگار که از  یک تیم تمام عیار حرفه ایی تعریف می کنه و هم و غم مدیر پرورشگاه جذب نیروهای بیشتر مردمی بود.

آدمها یکی بودند: نیروی داوطلب در مقابل نیروی داوطلب و مدیر در مقابل مدیر.

اما رفتارها بسیار متفاوت بود،‌مدیر بخش خصوصی و مدیر بخش دولتی !

جای نقد بیشتر نیست! اون هم با این زبان عامیانه! من و بهاره کارستونی کردیم که توی بخش دولتی نه دیده شد و نه ارزش گذاری شد و اگر این نیرو و تلاش در بخش خصوصی بود بدون شک همچنان به کار خودمون مشغول بودیم نه اینکه با دغل و دروغ زیر آبمون خورده بشه و مدیر ارشد پرورشگاه هم با اینکه بدونه حق با نیروی داوطلبه، خطای کارمند بی عرضه ی خودش رو لاپوشونی کنه.

 

پینوشت: دلیل نوشتن این متن این بود که به بهاره ی عزیزم بگم  که خسته نشه، از تک و تا نیوفته هنوز بچه های زیادی در جهان هستند که به نیروی عشقش نیاز دارند.

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

 

حسبی الله

مربع

شیدا با تکه های پارچه و نقاشی خودش را درست کرده بود، به خاله بهاره گفت کنارم مامان و بابا بکش.

مربیشون گفته بود برای بچه ها نقاشی نکشیم، خاله بهاره توی یه ورق دیگه براش فیل کشید، همه‌ی حواس من و بهاره لابلای شیطنت های یکی دوتا بچه ها گم شده بود، خصوصا توجه بیشتر به ماهان بزرگه، که دست‌هاش کوچیکتر از حد طبیعیش بود.

یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت مامان امیر علی اومد دنبالش، امیر علی رفت خونشون.

شیدا زد زیر گریه، شروع کردیم به ساکت کردنش، یک بند گریه می‌کرد. هیچ کاری اثر نمی‌کرد نه بغل و ناز و نوازش؛ نه بوس و بازی چرخونک، به بهاره گفتم چاره ش اینه که دیگه بهش توجه نکنیم. اونقدر گریه کرد که جیگرمون کباب شد، بالاخره به یکی از مربی ها گفتیم و مربیش باهاش که حرف زد.

شیدا گفت عکس مامان و بابامو برام بکشید. خاله بهاره که نقاشیش تموم شد شیدا هم ساکت شده بود.

همین

   + یاس حسینیه - ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳

بازگشت خاطرات

حسبی الله

بعد از 8 سال بری یه جایی که بزرگترین اتفاق عمرت رو ورق زده.

از تمام کسایی که قبلا میشناختنت هیچ خبری نیست، فقط بعضی از دیوارها و قاب پنجره‌ها تو را به وضوح به یاد می‌آورند.

آن دیوارهایی که گاهی از خستگی به‌شان پناه برده بودی و پنجره‌هایی که همیشه عکس تو را برای حیاط پرورشگاه قاب کرده بودند. صاف می‌روی توی حیاط پر از درخت و باغچه، زن مانتو سفید و مقنعه یاسی‌ای از دور می‌آید و تو شک می‌کنی که این همان آذر است که یواشکی تو را به یاد پرورشگاه آورده است یا نه. دست می‌دهی به آذر و می‌خندی به لبخندش و می‌روید در راهروی همیشگی‌ای که سرامیکش را عوض کرده‌اند. پس، کاشی‌ها اصلا تو را به یاد نمی‌آورند و فعلا دارند خاطره‌ای جدیدی از تو را ثبت می‌کنند.

 

مربع

 

در اتاق باز شد، یکی از بچه های نوپا آمده بود دم در... کانهو سیبی که دو قسمتش کرده بودند... کانهو دوباره متولد شده بود که دوباره بیاید اینجای دنیا... کانهو جایش خیلی خالی بوده توی پرورشگاه... با همان چشمهای کانهویش خیره شد به من؛

پرتاب شدم به خاطراتم... کانهو... کانهو ... کانهو همان توپ‌هایی که شوت میکند.

چقدر جای دیوارهایی که خراب کرده بودند خالی بود.

   + یاس حسینیه - ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

گربه‌ها

حسبی الله

دلم برای بهزیستی رفتن تنگ شده

دلم بچه های ایزوله رو میخواد

بچه‌های سندرم دان

حتی آنا رو

که 7 سال مادرش یک گربه بوده... که هنوز بعد از هفت سال که با آدمها زنده‌گی کرده باز هم گربه است... ببین محبت اون گربه چه کرده با این بچه! که این 7 سال آدمها نکردند، اُف بر آدمیت ما.

دلم برای مینا تنگ شده

خیلی هم تنگ، حتی برای فرحناز خواهرش. فرحناز رفت به فرزند خوندگی مینا اما رفت مرکز ایزوله، خب مینا از گربه‌ها می‌ترسید. بس که اون 5 سالی که توی زیرزمین دفن شده بود گربه‌ها توی سرش میو میو کرده بودن.

........... ای بابا! حالا اصلا گربه‌ها خوبند یا بد؟!

بی‌خیال گربه‌ها

به سرم زده دوباره برم مرکز

بی خیال همه‌ی آدمها بشم و برم پیش آدمها

خدا هم چه مخلوقاتی داره، یاد اولین باری افتادم که رفتم مرکز ایزوله. با آذر رفته بودیم دنبال مینا که ببریمش مهمونیِ افطار پیش بچه های بهزیستی که توی یه روستا زنده‌گی می‌کردن.

البته شایدم روستا نبود! ذهنم دیگه یاری نمی کنه، اما فکر کنم اسم اون مرکز بهشت بود. دو سه بار بیشتر نرفتیم مرکز بهشت. البته آذر پای کار بود و می رفت.

رفته بودیم دنبال مینا، توی مرکز ایزوله...

وای! چه حس تنگ و ترشی گرفتم. حس وحشتی که سراپای وجودمو میخاروند.

انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بودم، دلم می‌خواست بزنم زیر گریه و صدبار بلند بلند بگم من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم! من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم.

ساعت غیر آموزشی بود و همه‌ی بچه‌ها آزاد بودن. با آذر که رفتیم توی مرکز عمق دلم یک شادی عجیبی بود اما وقتی کم کم بچه‌ها رو دیدم ترس وجودمو گرفت. تقصیر اون بچه‌ها که نبود. اونها تشنه محبت بودن بس که بی‌محبتی دیده بودن ...

اصلا نمیدونم این حسهامو بنویسم یا نه، یا اگرم نوشتم پستش می کنم یا نه!

اما مرکز ایزوله انتهای دنیاست! همه‌ی بچه‌هایی که به خاطر مشکل جسمی یا عقلی از جامعه طرد شدند رو اونجا نگهداری می‌کنند. گاهی بعضی از اینها هستند که خیلی عجیبند، عجیب از نوع خلقت خداوند رو میگم نقص عضوهای حاد.

بگذرم! نمیتونم بنویسم چی دیدم. فقط خیلی ترسیدم، اونقدر که وقتی از مرکز اومدیم بیرون اگه مینا و فرشته باهامون نبودند بلند بلند میزدم زیر گریه...

چند وقت که از اون اولین بار گذشت آذر بهم گفت یاسی من هفته ای دوبار میرم پیش مینا و فرشته میخوای بیای؟ منم یه چک زدم توی گوش ترس و گفتم میام.

الان بعد از 5 سال دچار اون بچه‌های عجیبم. البته یه دوسالی هست نرفتم

حالا دوباره به سرم افتاده که برم... منتظرم آذر از کانادا برگرده، بیاد و منو ببره به ایزوله.

فقط دلم میخواد یک کم از کادر اون مرکز بنویسم و غرغر کنم. اما میترسم به گوش مسئولینش برسه، اونوقت جلوی فعالیت نیروهای داوطلب رو بگیرن و اون بچه‌ها تنهاتر بشند.

   + یاس حسینیه - ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢

من و مینا و سکوت:

حسبی الله

 شبیه آدمی شده‌ام که با مینا حرف می‌زدم.

این روزها شبیه آن،من شدم. من آن شدم که آن موقع می‌شدم. من با مینا حرف می‌زدم و او سرش را کج می‌کرد و به رویم می‌خندید و چیزی می‌گفت که هیچ کس نمی‌فهمیدش، جز من که مقابلش نشسته بودم.

من راز چشم‌هایش را می‌خواندم نه حرف‌هایی که می‌زد و هیچ کس نمی فهمیدش را -مینا دخترک دردمندِ من-

امروز عصر دلم ناگهان برایش تنگ شد، و نمی‌دانی که چقدر تنگ.سالهاست ندیدمش احتمالا باید 16-17 سالش شده باشد.

آن موقع‌ها دست‌های نحیفش را می‌گرفتم در دستم و نوازش می کردم، اوایل دست‌های سردش را می‌کشید عقب، نمی‌توانست  گرمای دست کسی را در دستش تاب بیاورد، یاد نگرفته بود از هیچ دستی. من اما با حوصله باز دست‌هایش را می‌گرفتم در دستم و برایش نقاشی می‌کشیدم روی آن و بعد بازی بازی دستش را با ورق آشنا کردم و با قلم.

و او خط‌های عشق را رد انداخت روی برگه‌های سفیدِ خط‌دار. همیشه محو نگاه او بودم، و آن لبخندی که  جهانی را در دلم لبخند می‌کرد. نگاهش که می‌کردم دلم می خندید... اما وقت‌هایی که نمی‌خندید عمق چشمانش دردی داشت که از ریشه آدم را می‌سوزاند، و نه تو و نه هیچ کس دیگر اینهمه در چشم‌های او آتش نگرفت که من.

و این اواخر وقتی می‌دیدمش دست‌هایش را می‌کشید روی صورتم و نوازشم می‌کرد... دست‌هایش گرما گرفته بود! حس مهربانی داشت. مقابل مینا من کم می‌آوردم از غم، از لب‌خنده، از درد، از سکوتی که همه‌اش حرف بود و هی زیاد می‌شدم از عشق... انگار کسی درون من تکثیر می‌شود. اصلا من خواندن سکوت را از مینا آموختم. خواندن دل را و خواندن چشم را و خواندن راز گرمای دست‌ها را هم... اصلا نمی‌دانم چقدر از مینا آموخته‌ام.

و هیچ‌کس نمی‌داند مینا چه معلم بزرگی بود.

این‌روزها باز سکوت می‌خوانم، دل می‌خوانم، چشم می‌خوانم

و گرما را از دست‌هایی که هرگز نمی‌گیرمشان.

عکس‌نوشت: بچه‌های ایزوله - مینا همان لبخندبزرگِ سمت قلبتان است!

مینا دخترکی بود که ناپدری‌اش به خاطر اینکه مشکل داشت، پنج سال در زیر زمین خانه‌اش حبسش کرده بود. وقتی پلیس او را از زیر زمین بیرون آورده بود دیگر نه حرف می‌زد نه می‌خندید، فقط هر وقت صدای گربه می‌آمد گوش‌هایش را می‌گرفت و می‌لرزید... مینای بی‌نوای من... در زیر زمین با گربه‌ها و خواهرش زندانی بوده

– از بچه‌های بهزیستی که بعد به  مجتمع ایزوله منتقل شد- من هم در بهزیستی کمی با او بودم هم در ایزوله، آذر تعلیمش می‌داد و من نظاره می‌کردم.

-----------

پی‌نوشت: باید یک روز هم در مورد آنا بنویسم.

وایــــــــــــــــــــــــ چقدر دلم برای بچه‌های ایزوله تنگ شده، برای رفتن و بوسیدن و در آغوش کشیدنشون و بازی کردن باهاشون... دلم برای عشق‌بازی تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

آمپول عشق کی داره؟؟؟

حسبی الله

دریای محبت را هم که داشته باشی وقتی می‌روی مرکز ایزوله بهزیستی کم می‌آوری... کم‌می‌آوری از اینکه چرا تنها دو دست برای نوازش آن همه کودک داری.

بعد از مدت‌ها دوباره تونستم برم مرکز ایزوله. فکر می‌کردم همانقدر که من یک سال تغییر کرده‌ام بچه‌ها تغییر کرده باشند...

وقتی از پیچ راهرو گذشتیم و رفتیم تو کلاس بچه‌های ابدی، ماندانا دوید جلو گفت: "خانم یاسه، خانوم یاس." فکرش رو هم نمی‌کردم بعضی از بچه‌ها منو بیاد بیارن. یکی گفت:‌"پاویون یاس!! پاویون یاس!!" بهاره با آن چشم‌های معصومش و لبخند ابدی‌اش دست‌های مرا گرفت و کشید روی سرش لپش را جلو آورد تا راحتتر ببوسمش. وقتی بوسیدمش با احساس رضایتش آرامشی به دلم انداخت. تک‌تک بچه‌ها را بوسیدم و نوازششان کردم. 13 نفر بودند که دور میز کنار هم مرتب و منظم نشسته بودند و هر کدام خودشان را مشغول کاری نشان می‌دادند.

یکی نقاشی می‌کشید. یکی آجر بازی می‌کرد. یکی از بچه‌ها هم از روی کتاب مدرسه چیزهایی می‌نوشت. مینا من را که دید لبخند بزرگی زد. بغلش کردم و بوسیدمش. 4 تابستان است که مینا را می‌بی‌نم. آذر با او کار می‌کند. آذر لبخند را یاد لب‌های مینا آورد. چشم‌های پرنفوذش را که به آدم می‌دوزد انگار دارد از ته وجودت رمز و رازهایی را کشف می‌کند که هیچ آدمی کشف نکرده است. مینا حدودا 15 سالش شده ... شاید کمی بیشتر یا کمتر.

در این یک سال که ندیده‌ بودمشان هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. هیچ‌کدام از بچه‌ها بزرگتر نشده بودند. هیچ روال کاری‌ای تغییر نکرده بود عین همیشه‌ی همیشه.

من و آذر وارد مجتمع که شدیم به دربان سلام کردیم. ماشین را پارک کردیم. پیاده شدیم... تق.... تق... درها را کوبیدیم به هم و راه افتادیم سمت اتاق کسی که اجازه ورود ما رو می‌ده. از دم در یک سلام کردیم و ایشان هم حرفش را با طرف مقابلش قطع نکرد تنها نگاهی به ما انداخت و سرش را آورد پایین. یعنی دیدمتان بفرمایید تو! ما هم راهروهای پیچ در پیچ را گذشتیم تا رسیدیم به کلاس بچه‌های ابدی. خانم مسئول کلاس پیش بچه‌ها نبود. با بچه‌ها دیده بوسی کردیم. ب

چه‌ها بزرگ نشده بودند همانطور بچه مانده بودند. وسایل اتاق همان بود که بود. میزها درست همان جا قرار داشتند. موکت کهنه بغل کلاس همانطور که پارسال آنجا افتاده بود رها شده بود. انگار در این یک سال که نبودم دکمه "توقف" را زده بودند و حالا که برگشتم دکمه "ادامه"‌ را فشار دادم...

هیچ تغییری انجام نشده بود.

خیلی تاسف خوردم. بچه‌های ایزوله بچه‌های فراموش شده‌اند. انگار تنها یک مشت بچه‌ را از سر اجبار نگهداری می‌کنند تا ...

البته خرده هم نمی‌شود گرفت بچه‌ای را که مادر و پدرش حاضر نشده‌اند نگهداری کنند. آدمهایی که هفت پشت غریبه‌اند هم نگهداری نمی‌کنند. تنها چیزی که این بچه‌ها را نگهداری می‌کند عشق است. آن‌را باید به پدر و مادرها و مربی‌ها تزریق کرد!!!

------------------------------------

برای تولد امام زمان چی هدیه می‌دین؟ از کدام منیت و گناهتون می‌گذرید؟  هدیه تولد خورشید را حتما بخوانید.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

پدیده ای به نام استخر و سالن ورزشی

حسبی الله

ماه دلچسب رمضان به کام دلتان.

این مدت که راه پیدا کردم به دنیای ایزوله ی کودکان ابدی، چند باری از بچه ها شنیده بودم که از استخر یا سالن ورزشی برگشتن. همیشه مشتاق بودم که این دو جا رو به بی نم اما به خاطر مسائل خاصی که وجود داره میسر نشده بود تا امروز.

چشمتون محرومیت نه بی نه! که دیدم سو استفاده ار فقر فهم و درک بچه های ایزوله باعث شده مسئولین در این زمینه کوتاهی هایی انجام بدهند. دلم نمی خواست این جمله رو بگم ولی واقعیت بزرگی از جامعه کوچک انسانیست.

وسط محوطه ی ساختمانهای تو در توی پاویون های مختلف بچه ها، یک دیوار کوتاه ایرانتی آبی رنگ وجود داشت که بچه ها به داخلش می گفتن استخر!! امروز چون مینا(بچه ای که آذر روی آن کار می کند) به استخر رفته بود من و آذر تونستیم یک سرکی به داخل استخر بزنیم.

پدیده استخر تشکیل شده بود از یک حوضچه به اندازه زمین والبیال به عمق نیم متر و چند پرده ی تکه پاره در گوشه آن به عنوان رخت کن. البته این استخر چون رو باز بود آبی بسیار دلچسب داشت به طوری که هر کسی بیرون می آمد برگهای درختان به دلش می چسبید! ولی نمی دونم چرا آبش سبز بود! انشالله که به رنگ سبز این روزها ربطی نداشته باشه! نه دوشی نه اتاقکی نه کمدی برای لباسها.... حتی بچه ها لباسهایشان را همانجا روز زمین پشت پرده ها می گذاشتند.

پدیه ی سالن روزشی یک سالن 120-100 متری که سقف 2/5 متری داشت. فرض کنید که بخواهید یک توپ بالا بندازید! چند دستگاه دوچرخه ثابت که فکر کنم خودِ خود دقیانوس باهاش رکاب می زده !! البت یه دوچرخه ثابت 2006 هم بود + چند دستگاه دوچرخه و دو میز پینگ پونگ. حالا شما تصور کنید در این چای کوچک دو نفر بخوان دوچرخه سواری کنند و دو نفر بخوان توپ بازی کنند. یکی بخواد بدوه و یکی بخواد!!! بی خیال اونجا با هوای خفه ای که داشت هیچ کسی دلش نمی خواد کاری کنه!

-------------------

برای ثبت خاطراتم: 23تا از شاگردهای فارغ التحصیلم مهمونی آمدن خونه یاس و یوسف

   + یاس حسینیه - ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸

کلاس مقدس من تمامی ندارد

حسبی الله

ماه پر برکت شعبان مبارک

دیروز خیلی روز خوبی برای من بود . با دعای خیر دوستان یک عیدی خوب از امام حسین گرفتم. یک مدرسه خوب مذهبی منو دعوت به کار کرد. خیلی برای خانوم مدیرش احترام قائلم. خیلی متین بود و واقعا معلوم بود از اون مدیرهای دلسوزه که بچه ها باید قدرش رو بدونن.

-این 10 روز که معلم نبودم خیلی بهم سخت گذشت.-

 

راستی در مورد روز بهزیستی می خواستم بنویسم که عقب افتاد. روز بهزیستی تو مرکز ایزوله بودم از یکی از کارخونه های ماشین سازی اومده بودن برای بچه ها جشن برپا کرده بود. 3-4 تا آقا و 1 خانوم، همه هیچ کاره بودند جز نوازنده که ارگ می زد و می خوند و آخر برنامه دیگه صداش در نمی یومد و آقای عکاس که هی عکس پشت عکس از بچه ها می گرفت. بقیه با نگاهی خشک به بچه ها و شادی ظاهریشون چشم دوخته بودند.

به یوسف پیشنهاد کرده بودم بیاد از این بچه ها فیلم بسازه اما وقتی جشن دردناک روز بهزیستی رو دیدم پشیمون شدم.

شادی بچه ها فقط خلاصه بود در ضرباهنگ تند و تکانهای بی اراده ی دست ها و خنده های بی دلیل. همین.

یک مسابقه هم برگزار شد اما مسئولین بهزیستی اجازه ندادند که هدیه به بچه ها داده بشه و جای جایزه به بچه ها آب میوه دادند. جایزه ها زو گذاشتن برای فروشگاه خیریه و پولش به جیب کی بره خدا می دونه.

خیلی دلم گرفت از این کار!

تنها نقط دلگرم کننده جشن سرود زیبای بچه های بهزیستی بود. ادارات برای اینکه در رزومه کاریشون کارهای خیر خواهانه داشته باشند. گاهی دست به همچین کارهایی می زنند.

راستی از آقای عکاس خواستم از من با بچه ها عکس بگیره! چون اونجا اجازه نمی دن که از بچه ها عکس بگیریم اگه بشه عکس بچه ها رو می ذارم تو وبلاگم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

چند ثانیه فکرشو بکنین...

حسبی الله

مرکز ایزوله بهزیستی جای دوری نیست اما همونجا برای آدم آخر دنیاست.

خدا نکنه که بچه ای مشکل مغزی یا جسمی داشته باشه و والدینش از نگهداریش شونه خالی کرده باشند و مراکز بهزیستی از نگهداری اون بچه به ستوه اومده باشند! چون در اون حالت بچه پاس می شه به مرکز ایزوله.

تو مرکز ایزوله بچه ها نگهداری می شند. حدود 300 نفر یه 20-30 تایی کمتر یا بیشتر ! البته زیاد فرقی نمی کنه چون با بچه ها فله ای رفتار می شه! البته از حق نگذریم بهزیستی کارهایی جهت آموزش بچه ها داره: کلاس بازی 10-12 تا بچه ی کند ذهن که مربی فقط بازی بچه ها رو تماشا می کنه.

کلاس قالی بافی: 8-7 تا دار قالی رو با بچه ها ، 15-10 نفری به طور اشتراکی  می بافند و به حق زیباست.

کلاس سرود: 15-10 تا بچه ای که قدرت حفظ کردن دارند یا هم سرود می خوانند. مربی هم ارگ می زند بار اول حضورم در این کلاس اشکم را در آورد.... بچه ها در مدح مادرشان سرود می خواندند و من ته چشمهایشان غم را می دیدم.

شاید کلاس های دیگری هم باشد مثل ورزش و یا سواد آموزی که یک خانم داوطلب مثل من 1 شنبه ها می آید و به چند نفری سواد یاد می دهد. خلاصه تعداد این بچه هایی که در کلاس آموزشی می آیند شاید به 40 نفر برسه. بهزیستی سالی یکبار بچه ها رو مشهد و شمال هم میبره البته فقط 30 نفر از بهترین بچه ها رو. یعنی از هر 10 نفر 1 نفر! و بقیه ول معطل!

این بچه ها(البته بهتره بگم افراد! چون از بچه های کم سن تا بزرگسالان و حتی کهنسالان بالای 50 سال هم هستند) به خاطر اینکه مشکلات رفتاری و یا عقب موندگی های ذهنی و یا جسمی دارند در اجتماع پذیرفته شده نیستند. یک جورایی کمتر خیرین سراغ اونها میان. کمتر براشون مهمونی و یا اردو ترتیب می دن و کمتر از کم و یا اکثرشون هیچ وقت از مرکز خارج نمی شند!!!! و این یعنی فاجعه...

چند ثانیه فکرشو بکنین از صبح تا شب و شب تا صبح سالها در یک اتاق 10-20 نفره بخوابی، پاشی، صبح صبحونه بخوری... چند نفر که بهترن برن کلاس های آموزشی دوتا ساختمون اون ور تر، اما تو فقط اجازه داشته باشی روی موکت جلو ساختمون خودت بشینی و رفت و اومد آدم های تکراری رو نگاه کنی و بیسگوییت سق بزنی بعد بری ناهار خوری و برگردی و یه چرت و یه تلوزیون و اگه بچه زورگوها گذاشتن به نواری گوش بدی. بعدم شامت رو خورده نخورده بری رو تخت چشماتو به هم فشار بدی و آرزو کنی که فردا شاید بتونی یه کار جدید انجام بدی یا مرده باشی!

(این مطالب نظر و اطلاعات شخصی است و قابل استناد نمی باشد.)

   + یاس حسینیه - ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸

این داستان نیست، واقعیت بزرگی از جامعه کوچک انسانی ست:

حسبی الله

دخترک نیمه وحشی بود. با چنگ به بچه های دیگر حمله می کرد. گازهای وحشتناکی می گرفت تا جایی دندانهایش را فشار می داد که عنقریب گوشت از بدن جدا شود!

چشم های جذاب و وحشی ای داشت، گاهی آنچنان خیره می شد به تو که انگار در کمین لحظه ای غافل شدن توست برای حمله و گاهی محبتی بی هنگام در آن موج می زد، مخصوصا وقتی که داشت از اتاق بیرون می رفت.

اسمش آنا بود. 7 یا 8 ساله بود که من دیدمش، کمین فاطمه را می کشید که با آن روسری زهوار در رفته اش و دمپایی هایی که لخ لخ زمین می کشیدشان، بیاید تا مثل یک گربه وحشی به اش حمله کند و دماری از روزگارش در بیاورد. چشمهایش را خواندم. دستم را بردم جلو و گرفتمش. آذر گفت:"نمی شنود! در آنجایی که نگهداری می شده کر شده!" انگار زبانم بند آمد و "آنا" ماسید روی لبهایم. اما گرفتمش و از فاطمه دورش کردم.

-فاطمه 47 سالش است نه دندان دارد و نه مو. قدش به زور به 130 می رسد یکی از آن کودکان ابدی دوست داشتنی است.-

آنا را گرفتم و دستم را کشیدم لای موهای کوتاهش، مثل گربه ای که به زور گرفته ای اش و می خواهد از چنگت در برود فرار می کرد. کمی نوازشش کردم تا اهلی دست هایم بشود. در چشمهایش جذابیتی وحشی داشت که دوستش داشتم. نوازشش کردم تا به من نزدیک شد، حرف نمی زد فقط جیغ هایی کوتاه می کشید که شبیه حرف های ما آدم ها نبود. همه اش از دستم در می رفت تا چنگی یا لگدی به فاطمه که حالا بی آزار روی زمین نشسته بود بزند.

نازش کردم و گفتم: " آنا، نازی.. نازی...." بعد دست کوچک خالی از محبتش را گرفتم و کشیدم روی سر خودم و گفتم : "نازی... نازی...." بعد دستم را کشیدم روی روسری فاطمه که سر بی مویش را زیر آن مخفی کرده بود و گفتم " نازی.. نازی..." دست آنا را بردم به سمت فاطمه، انگشتهایش شبیه مشت داشت می شد!! دستش را گذاشتم روی سر خودم و گفتم :"نازی.. نازی..." نازم کرد! انگار گلی در من روئید. دستش را گذاشتم روی سر فاطمه نازش کرد....

با آنا کلی "لی لی حوضک" بازی کردم، خوشش می آمد. تنها راه ارتباطی با آنا همین لمس کردنش بود.

آذر می گفت: "آنا از نوزادی در یک طویله بزرگ شده. در بین حیوانات نیمه اهلی یک زن و شوهر معتاد!"

پدر و مادر آنا هر دو معتاد بودند و قابلیت نگهداری از او را نداشتند برای همین آنا را در طویله گذاشته بودند، مادر بزرگ فقیر آنا هر روز برای او غذا می برده اما جرات بردن او را به خانه نداشته.... آنا در همان جا با حیوانات بزرگ شده بود و هیچ چیز از روابط انسانی یادش نمانده بود. یک روز مادر بزرگ از سر رحم زنگ می زند به بهزیستی. مامورین بهزیستی می آیند و آنا را می آورند به مرکز ایزوله. حالا آن روزیست که من آنا را دیدم 7 یا 8 ساله بود.

می خواهم با آنا ارتباط بر قرار کنم.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

تو هیچ می دانی ایزوله یعنی چه؟

حسبی الله

یادت هست روزهای ماه رمضان رفته بودم به آخر دنیا؟

جایی که بچه های ایزوله را نگهداری می کردند؟

جایی از جاهای دنیا هست که آدم هایی که آدمها امیدی بهشون ندارند را می فرستند آنجا. آنجا آخر دنیاست. انگار دقیقا در همان نقطه، دنیا کوچک و کوچک شده تا به اندازه ی یک اجتماع کوچک از آدمها در آمده

آدمهایی که از دنیا قیچی شده اند و انگار در یک جزیره در وسط مثلت برمودا زنده گی می کنند. جایی که هیچ بنی بشری نمی داند آنجا کجاست.

یک بار آن هم تنها چند دقیقه بیشتر به آن دنیای ایزوله ی آدم ها وارد نشدم. اما هرگز آن تصاویر مبهم و دل پر پر کن را از یاد نبردم. آذر (همان که همه دوستش دارند) هر هفته به آنجا می رود و با بچه های گنگ کار می کند.

تصویر تزئینی است.

حالا که مدرسه تمام شده و دیگر کلاسی ندارم. می خواهم با آذر بروم و آدمهایی که به قول ما اینترنتی ها از دنیا ایگنور شده اند را در لیستم اد کنم.

در اد لیست من علاوه بر فاطمه هایم (شاگردانم) کسان دیگری هم هستند که هیچ وقت از آنها حرف نزدم. اگر توانستم گاهی اد لیستم را برای شما رو می کنم!!!! آدمهایی در این دنیا زنده گی می کنند که تنها با یک لبخند جان می گیرند و تنها با یک اخم جان می بازند.

در نگاه هایمان تجدید نظر کنیم.

   + یاس حسینیه - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

برای آذر

حسبی الله

افطاری بود، شب تولد کریم اهل بیت –خود امام حسن جور کرده بود.-

آذر افطاری آماده کرده بود برای مجتمع کوچکی در اطراف تهران. این شد که رفتیم به سفر کوتاهی... در راه 2 نفر به جمع ما اضافه شدند.

فرشته هم سفر ما بود، یکی از بچه های ایزوله بهزیستی.

تو هیچ میدانی ایزوله یعنی چه؟

 

- دلم برای بچه های ایزوله پرپر می زند. وقتی می روی توی مجتمع چشم های منتظر به تو هجوم می آورند.

انگار سالهای پشت فاصله شان با آدمهای بیرون نرده ها و درها، منتظر تو بوده اند،

 تنها تو.

 

راه افتادیم توی سالنها تا رسیدم به پاویون یاس –هم نام من بود آن خانه- رفته بودیم دنبال مهناز و فرشته، من و آذر بودیم....

مهناز دخترک 12 ساله ی معصومی بود که به جور پدر 5 سال دو از همه آدمهای زمین، زندانی اتاقکی شده بود. وقتی آمده بود بهزیستی نه حرف می زد نه کاری می کرد. بی تفاوت از همه ی آدمها فقط نگاهش را دوخته بود به آدمهای دنبال دنیا.

آذر با او حرف زده بود، موهایش را شانه زده بود، لباس برایش خریده بود، دکتر برده بودش، پارک برده بودش و لبخند را به یاد او آورده بود، مهناز کوچک حالا می خندید، با اینکه بین 200 تا آدم مثل خودش، ایزوله زنده گی می کرد.

تا من را دید دوید سمت من، 2 سال بود که ندیده بودمش -یک سالی بود که ایزوله اش کرده بودند.- من غمگینی چشم هایش را شناختم و او نمیدانم چه ی مرا!

دستان مرا گرفت و آنقدر در سالنهای تو در توی مجتمع دویدیم تا رسیدیم به نور حیاط. فرشته هم بود، لبش شکری بود و زخم کوچک روی صورتش -که حالا خیلی بزرگ شده بود و نیمی از صورتش را پوشانده بود- او را ایزوله کرده بود، دور از آدمها با نگاه های ترحم آمیز یا وحشت زده.نه مدرسه نرفته بود و نه آموزش دیده بود، انگار که آن زخم همه ی وجود او را خورده بود و نه تنها صورتش را.

آذر برده بودش دکتر- جراح پلاستیک- 6 روز مانده بود بیمارستان تا فرشته هم مثل من و تو بتواند بینی داشته باشد. –

 

فرشته هم سفر ما بود –یکی از بچه های ایزوله ی بهزیستی- میگفت اسم خواهرش لیلاست، اسم برادرش جواد و اسم پدرش علی. خیلی از علی برای ما حرف زد، از نیامدنش، از مهربانی هایش برای لیلا، از..... اما یک حرفش روی ذهن من رد انداخت.

فرشته گفت: "علی برای لیلا شلوار لی خریده بود. من خودم دیدم.علی بابای لیلاست. اما برای من آذر شلوار لی خرید. آذر بابای منه."

فرشته گفت: "علی برای لیلاست، آذر برای منه."

 

آذر را مدتهاست می شناسم.

همه بچه ها دوستش دارند. بچه های بهزیستی....

                                                                بچه های فامیل......

                                                                بچه های دوست ....

                                                                بچه های خودش ...

آذر جای همه ی آدمهای بی احساس با احساسش زنده گی میکند.

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧