خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

زن بودن

حسبی الله

از وقتی رها رفته

تکه ایی در من گم شده ک نامش، زن بودن است. 

معلم خوبی ست ، رها

یک زن بزرگوار ک خوب یادم داد مهربانی کردن چه شکلیه، خندیدن در اوج خستگی چطور امکان پذیره، یادم داد ک چطور میشه مثل یک آدم معمولی بود اما معمولی نبود. چطور از خود گذشت ک دیگری ب لبخند بشینه.

مثل زیحانه، رها هم مُُرد که کس دیگه ایی زندگی کنه، داستان زندگی زیحانه و رها، داستان زندگی زن هاست، زن هایی ک میمیرند تا دیگران زندگی کنند.

مردن زنها، با همه ی اشتباهات، لبخندها، اشک ها، غصه ها، فکرها، بی خوابی ها، دویدن ها، رسیدن ها، جا موندن ها، عاشق شدن ها، با همه ی همه ی زن بودن ها، قابل تحسینه.

..

در من یک زن بودن گم شده، یک زن بودن

یک هویتِ مرموز و راز آلود

 

 

پی نوشت:   زیحانه تو را دوست دارم، چنان ک بودن را.

                  رها با تمام انتخابهات بزرگی و دوستت دارم.

 

 

#مخاطب_خاص

   + یاس حسینیه - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦

من و بهاره

حسبی الله

سی اُم بهمن پارسال توی یکی از پیش نویسهام نوشته بودم که:

"دلم برای بچه‌های پرورشگاه تنگ شده، همونهایی که به خاطر قدرت طلبی یک مدیر بی لیاقت، از وجودشون بی بهره شدم.
مدیری که بجای برخورد درست با مشکلات، دنبال آتو گرفتن از بقیه و نمایش قدرت تو خالی خودش باشه، مجموعه‌ش پیشرفت نمی‌کنه.
به این نتیجه رسیدم که خیلی نرم دنبال کار کردن با آدمهای جدید و محیطهای ناشناخته! مردم اونقدر عجیب شدند که برای شناختشون باید کل دایرة المعارف‌های دنیا رو بخونی و در آخر یک دایرة المعارف جدید بنویسی."

 

الان بیست و هفتم آُم مرداده، و بعد از پرورشگاه با چندتا محیط جدید آشنا شدم و کلاسهای خلاقیت و سبک زندگی م رو در چند جای کوچیک دوباره راه انداختم. البته این جدا از کلاسهای اصلیمه.

کارکردن با بچه های پرورشگاه خیلی سخته، بچه ها پرخاشگر و عاصی اند و دنبال جلب محبت از راه های غیر معمول هستند. اما لذتی که در به دست آوردن فکر و حواس یک کودک پرورشگاهی هست، در هیچ کجای عالم نیست.

ماه رمضان پارسال من و بهاره با هم میرفتیم پرورشگاه، راه دور بود و هوا گرم اما نیروی عشق محرک آدم که باشه مسافت و گرما تاثیری در روند کار نداره. من و بهاره چه روزهای سختی رو داشتیم. با بچه هایی که در اول مقابل مربیشون جبهه میگیرند تا به زانو بیوفته و یا به طرز وحشیانه ایی نیروی خلاقِ آزار دهنده شون رو سرکوب کنه.

من و بهاره بهمون سخت گذشت هیچکدوم نه اهل زانو زدن بودیم و نه اهل سرکوب کردن! پس راه عشق رو پیش گرفتیم و در نهایت صبوری، اون نیروی مرموز آزار رسون رو کنترل کردیم. به طوری که سرکشترین بچه ها سر کلاس ما مطیعترین بچه ها بودند و مخرب ترین بچه ها، سازنده ترین.

از خودم و بهاره تعریف و تمجید الکی نمی کنم! واقعیتی که دیده نشد رو بازگو می کنم.

به اپیزودهای زیرتوجه کنید!

--------------

اپیزود اول کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با کلاسی پر از کاغذ خورده، مداد رنگی، مداد شمعی، چسب ریخته شده روی زمین، میزهای خط خطی، نخ هایی که دورتا دور صندلیا و میزا به صورت شگفت آوری پیچیده شده بودند و ... مواجه بودیم و باید همه ی این موارد رو از هم تفکیک میکردیم و توی کمد میذاشتیم.

اپیزود دوم کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با همکاری بچه ها در حال گذاشتن وسایل توی کمد بودیم نه چیزی از زمین جمع می کردیم و نه مداد رنگی و مداد شمعی رو از هم تفکیک!

------------------

اپیزد اول عرفان :

عرفان کوچیکه تا وارد کلاس می شد مدادها که تعدادشون به 300-400 تا میرسید رو به اطراف پرت میکرد و هم رو پاش می داد، کتابها رو پاره می کرد و زیر میز می رفت از پای بچه ها ویشگون میگرفت. یک ریز جیغ می زد و از کلاس بیرون نمی رفت. به طرز مرموزی اشیاء خاص رو پیدا می کرد و اونها رو خراب میکرد.

اپیزود دوم عرفان:

عرفان کوچیکه مبصر کلاس شده بود. آخر ساعت کار به صورت داوطلب و کاملا خودجوش! میومد و مدادها رو جمع میکرد و آشغالها رو یه دونه یه دونه از زمین جمع میکرد و حتی گاهی بچه های دیگه رو برای کمک کردن به جمع کردن کلاس تشویق میکرد.

---------------

اپیزود اول امیرحسین:

وقتی که برای تشویق بچه ها رو می بوسیدیم اصلا تمایل نشون نمی داد، وقتی تاج مهربونی سرش بود و باید همه ی بچه ها رو می بوسید، یواشکی ازشون نیشگون می گرفت و یا اصلا اونها رو نمی بوسید و می گفت من با این قهرم، من اونو دوست ندارم، این پوستش خیسه و...

اپیزود دوم امیر حسین:

به راحتی با دوستانش مهربونی می کرد، وسایلش رو به بقیه بچه ها می داد و حداقل سرکلاس ما کسی رو نمی زد! سر کلاس ما با کسی قهر نبود و خیلی راحت هم بغل ما میومد و هم من و خانم بهار رو می بوسید.

--------------

اپیزود اول یوسف:

جلوی من که می رسید به صورت کاملا غیر ارادی! عینکم رو میکشید و شروع به دویدن می کرد و بقیه بچه ها هم دنبالش!!! (بیچاره عینکم! هنوز هم کج و کوله ست!)

اپیزود دوم یوسف:

هر وقت جلوی من میرسید، می پرسید یه دقیقه عینکتو میدی؟ منم عینکم رو بهش میدادم و بعد یه صف طولانی پشت سرش درست می شد و یکی یکی بچه ها عینک من رو روی صورتشون امتحان می کردند و یه لبخند میزدند.

------

اپیزود اول جمعی:

بچه مدام در حال مشاجره و جیغ و گریه بودند. و وقت ما بیشتر صرف ساکت کردن بچه ها می شد.

اپیزود دوم جمعی:

جو کلاس آروم و منطقی بود، بچه ها مشغول انجام کارهاشون بودند، لازم نبود که 400 تا مداد رنگی توی کلاس پخش و پلا باشه، حداکثر با 3 جعبه مداد رنگی کار ما راه میفتاد، روحیه ی تعاون و همکاری بین بچه ها بالا رفته بود و ما همه ی وقتمون رو با مهربونی به بچه ها میگذروندیم.

 

و ده ها اپیزود که الان یادم نیست بنویسم! البته فکر نکنید این اتفاقات در طی سالها وقت صرف کردن و آموزش دادن به بچه ها افتاده بود!! نه فقط در عرض 5 ماه با ارائه ی درس <سبک زندگی و خلاقیت> من و بهاره تونسته بودیم اون محیط ناسازگار  رو دچار تحول کنیم. شاید فقط در ساعات حضور ما این اتفاقات شگفت انگیز می افتاد اما همین اندک هم اتفاق بزرگی بود.

اما

خودخواهی و کم کاری یکی از مسئولین داخلی پرورشگاه، همه ی کارهای ما رو از دید مدیر ارشد پرورشگاه مخفی کرد و وقتی هم که مدیر پرورشگاه متوجه ی این بی عدالتی شد، به جا گرفتن طرف حق، طرف کارمندش را گرفت.

در تمام  این مدت حتی یکبار از ما تشکر نشد، بعد از سه ساعت تلاش، پذیرایی از ما چهره ی طلبکار و ناراضی مسئول داخلی بود که چرا بچه ها سر کلاس ما مثل عروسک کوکی به صندلیشون میخ نشدند! از حق نگذریم در طول این 5 ماه یک بار بستنی و دوبار چای به ما دادند!!! و من و این همه خوشبختی محاله!

خداروشکر وقتی بچه ها رو برای نیم چاشت میبردند ، من و بهاره گاهی وقت میکردیم و توی آبدارخونه صبحونه ایی که خودمون از خونه آورده بودیم رو می خوردیم، بماند که با چه منتی به ما لیوان میدادند که چایی بخوریم!!!!

تجربه ایی که تا حالا با  کار کردن در پرورشگاه های دولتی به دست آوردم اینه که، یک کارمند نمونه برای پوشوندن کم کاری خودش زیرآب نیروهای داوطلب رو می زنه. و نیروی داوطلب نه پشتیبانی داره و نه از جایی حمایتی میشه.

البته چند بار این موضوع رو توی پرورشگاه های دولتی تجربه کرده بودم. برای همین وقتی برای بازدید از خیریه بانوان استان البرز و پرورشگاه کودکان استثنایی کرج رفتم خیلی تعجب کردم.

پرورشگاهی که این بخش خصوصی داشت از داوطلب های مردمیش  مثل گوهرهای با ارزش قدردانی میکرد. وقتی مدیر پرورشگاه از نیروی مردمیش که زنی بازنشسته و یا زنی تنها بود حرف میزد انگار که از  یک تیم تمام عیار حرفه ایی تعریف می کنه و هم و غم مدیر پرورشگاه جذب نیروهای بیشتر مردمی بود.

آدمها یکی بودند: نیروی داوطلب در مقابل نیروی داوطلب و مدیر در مقابل مدیر.

اما رفتارها بسیار متفاوت بود،‌مدیر بخش خصوصی و مدیر بخش دولتی !

جای نقد بیشتر نیست! اون هم با این زبان عامیانه! من و بهاره کارستونی کردیم که توی بخش دولتی نه دیده شد و نه ارزش گذاری شد و اگر این نیرو و تلاش در بخش خصوصی بود بدون شک همچنان به کار خودمون مشغول بودیم نه اینکه با دغل و دروغ زیر آبمون خورده بشه و مدیر ارشد پرورشگاه هم با اینکه بدونه حق با نیروی داوطلبه، خطای کارمند بی عرضه ی خودش رو لاپوشونی کنه.

 

پینوشت: دلیل نوشتن این متن این بود که به بهاره ی عزیزم بگم  که خسته نشه، از تک و تا نیوفته هنوز بچه های زیادی در جهان هستند که به نیروی عشقش نیاز دارند.

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

 

حسبی الله

مربع

شیدا با تکه های پارچه و نقاشی خودش را درست کرده بود، به خاله بهاره گفت کنارم مامان و بابا بکش.

مربیشون گفته بود برای بچه ها نقاشی نکشیم، خاله بهاره توی یه ورق دیگه براش فیل کشید، همه‌ی حواس من و بهاره لابلای شیطنت های یکی دوتا بچه ها گم شده بود، خصوصا توجه بیشتر به ماهان بزرگه، که دست‌هاش کوچیکتر از حد طبیعیش بود.

یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت مامان امیر علی اومد دنبالش، امیر علی رفت خونشون.

شیدا زد زیر گریه، شروع کردیم به ساکت کردنش، یک بند گریه می‌کرد. هیچ کاری اثر نمی‌کرد نه بغل و ناز و نوازش؛ نه بوس و بازی چرخونک، به بهاره گفتم چاره ش اینه که دیگه بهش توجه نکنیم. اونقدر گریه کرد که جیگرمون کباب شد، بالاخره به یکی از مربی ها گفتیم و مربیش باهاش که حرف زد.

شیدا گفت عکس مامان و بابامو برام بکشید. خاله بهاره که نقاشیش تموم شد شیدا هم ساکت شده بود.

همین

   + یاس حسینیه - ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳

بازگشت خاطرات

حسبی الله

بعد از 8 سال بری یه جایی که بزرگترین اتفاق عمرت رو ورق زده.

از تمام کسایی که قبلا میشناختنت هیچ خبری نیست، فقط بعضی از دیوارها و قاب پنجره‌ها تو را به وضوح به یاد می‌آورند.

آن دیوارهایی که گاهی از خستگی به‌شان پناه برده بودی و پنجره‌هایی که همیشه عکس تو را برای حیاط پرورشگاه قاب کرده بودند. صاف می‌روی توی حیاط پر از درخت و باغچه، زن مانتو سفید و مقنعه یاسی‌ای از دور می‌آید و تو شک می‌کنی که این همان آذر است که یواشکی تو را به یاد پرورشگاه آورده است یا نه. دست می‌دهی به آذر و می‌خندی به لبخندش و می‌روید در راهروی همیشگی‌ای که سرامیکش را عوض کرده‌اند. پس، کاشی‌ها اصلا تو را به یاد نمی‌آورند و فعلا دارند خاطره‌ای جدیدی از تو را ثبت می‌کنند.

 

مربع

 

در اتاق باز شد، یکی از بچه های نوپا آمده بود دم در... کانهو سیبی که دو قسمتش کرده بودند... کانهو دوباره متولد شده بود که دوباره بیاید اینجای دنیا... کانهو جایش خیلی خالی بوده توی پرورشگاه... با همان چشمهای کانهویش خیره شد به من؛

پرتاب شدم به خاطراتم... کانهو... کانهو ... کانهو همان توپ‌هایی که شوت میکند.

چقدر جای دیوارهایی که خراب کرده بودند خالی بود.

   + یاس حسینیه - ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

شه‌ناز 1

حسبی الله

زمانی که یه دختر بچه‌ی 15 ساله بودم خواهرم یه دوستی داشت به اسم نرجس، برادرش جانباز بود، هم جانباز اعصاب و روان بود و هم ستون فقراتش آسیب دیده بود و روی صندلی چرخدار می‌نشست.

نرجس وقت و بی‌وقت از برادرش و سختی‌ای که می‌کشید می‌گفت و آرزو داشت که برادرش ازدواج کنه. همیشه می‌گفت کاشکی یکی پیدا می‌شد و عروس ما می‌شد. تا 17 سالگی به این موضوع فکر می‌کردم که یک زن چطور می‌تونه با مردی که مشکل جسمی و احیانا روحی داره ازدواج کنه. کلی ابعاد شخصیتیِ خودم رو زیر و رو کرده بودم و زیر زیرکی از مشکلات و مصائب زندگی با همچین آدمی پرسیده بودم، داشتم کم کم به این فکر می‌کردم که موضوع پیش اومده رو با خانواده‌ام مطرح کنم یا نه که، یکهو "عشق آمد و آتش به همه عالم زد" و منِ سر به هوای سر به آسمان، عاشق یوسف شدم و همه‌ی اون ماجراها از یادم رفت.

در زمان جنگ بخاطر اوج گرفتن اهداف آسمانی و بلند در بین خانواده‌ها و زنان، زیاد از اینطور اتفاقات می‌افتاد و زنان فهمیده‌ی زیادی فداکاری می‌کردند و جهاد اکبر خودشون رو به نمایش میذاشتن.

از 15 سالگی‌ام دقیقاً بیست سال می‌گذره و اون موقع‌ها تب و تاب زنده‌گی‌ها رنگ و لعاب مادی به خودشون گرفته بود و کمتر شاهد این‌طور جهادهای زنانه بودیم. این سوال هنوز و همچنان در ذهنم بود که واقعا غیر از زمان جنگ و جهاد که مردم از رشد معنوی بالایی برخوردارند چطور زنی می‌تونه خودش رو وقف یک آدمی کنه که از نظر جسمی و احیانا روحی آسیب دیده. در اطرافیانم آدم‌های فداکار زیاد دیده بودم که وقتی همسرشون دچار مشکل شده باز هم باهاش مونده باشند و کنارش ادامه داده باشند، اما آدمی که با وجود دیدن مشکلات مردی، حاضر به ازدواج با او شده باشه اون هم زمانی که زنده‌گی‌ها از رنگ و لعاب جهادی در اومده باشند و رنگ و لعاب دنیویی گرفته باشند،‌اتفاق نادر و قابل توجهیه.

×××

اولین بار توی مسجد امام صادق دیدمش، ایستاده بود مثل یک کوهِ قد بلند، قبلا شنیده بودم که حاضر شده با مردی ازدواج کنه که از نظر جسمی دچار مشکل شده بوده. چیز زیادی ازش نمی‌دونستم. آخرین دقایق مراسم ختم همسرش بود -همان مرد جانبازی که حدود 15 سال همسرش بود- در چهره‌اش علاوه بر غم یک ایمان و اراده‌ی قوی مشخص بود،‌ ایستادم نزدیکش و فقط بهش نگاه کردم،‌ یکی‌یکی فامیل‌ها و دوستان و آشنایان آمدند و خداحافظی کردند و رفتند، من اما فقط همان طور نگاهش می‌کردم تا لحظه‌ای که نگاهش به نگاهم گره خورد،‌ شاید انتظار داشت من هم خداحافظی کنم و بروم، اما به‌اش گفتم می‌شود چفیه را ببوسم؟ چفیه‌ی آقا دستش بود،‌همان چفیه‌ای که "مسعود"، همسرش سالها آرزوی بوئیدن و بوسیدنش را داشت...

با مهربانی گفت بفرمایید، چفیه را که بوسیدم چند قدم رفتم عقب‌تر و باز ایستادم به تماشا، دیگر خیل جمعیت رفته بودند و افراد کمی مانده بودند که گاهی کسی می‌آمد و او را در آغوش می‌کشید و خداحافظی می‌کرد و می‌رفت و شاعری که با شور و حرارت نزدیکش ایستاده بود و شعری را مزمزه می‌کرد که در خواب به‌اش گفته بودند امروز بخواند. همانطور محو تماشای زنی بودم که مطمئنا سالها با ایستادگی و مهربانی مردی را پرستاری کرده بود که یک روز  برای آسایش و امنیت ما در خیابانهای همین شهر بزرگ و بی در و پیکر با جان خود بازی کرده بود.

دیگر کسی در مسجد نمانده بود که آمدند و گفتند خانم مددخانی را جلوی در کار دارند، با گامهای محکم و سریع به سمت در مسجد راه افتاد،‌ انگار تازه فهمیدم فقط نگاهش کردم نه تسلیتی گفتم و نه تبریکی و نه حتی...

رفتم پشت سرش و گفتم:‌"خانم مددخانی!" برگشت سمتم و گفت: "بله؟" گفتم:‌ "میخواستم از شما تشکر کنم که این همه سال از شهید مددخانی پرستاری کردید،‌دلم می‌خواهد توی یک فرصت مناسب با شما حرف بزنم." گفت: "باشه، در خدمتم." گفتم: "چطور می‌تونم پیداتون کنم؟" گفت: "شماره‌ی منو داشته باشید، تماس بگیرید" شماره‌اش را داد و زود رفت.

از در مسجد که بیرون آمدم در خلسه‌ای عمیق بودم در بین  جمعیت یک آشنای آشنا را دیدم و تنها به او گفتم سلام! و آنقدر فکرم مشغول بود که مسافت بسیار زیادی تا نمی‌دانم کجای عالم، پیاده راه رفتم.

روزیِ اونروزم فقط نگاه بود و یک بوسه از چفیه‌ی آقا و یک سلامِ آشنا و قدمهایی تا نمی‌دانم کجای عالم... و یک شماره که پل ارتباطی بین ما شد.

 

ادامه دارد...

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳

دایی احمد

حسبی الله

درست یک هفته از رفتن دایی گذشته است، یک شنبه صبح 14ام دایی رفتنش گرفت.

درست روز تولد ابراهیم پسرش و شبِ تدفینش هم با شب تولدش یکی شد، شب تولد احمد و محمود داییهای دوقلویم یکی‌شان آرامش و آسایش هدیه گرفت و دیگری فقدان برادر را. اینکه می‌گویم آرامش و آسایش هدیه گرفت ،حرفِ خودِ  دایی‌احمد بود که همان شب آمده بود در خواب دایی‌محمود و به‌اش گفته بود راحت شدم، جام خوبه...

خوش‌بحال دایی که جانباز بود، لابد جای ترکش‌ها و موج‌های مانده در سرش، کمک حالش بودند که اینقدر سریع به حسابش رسیدگی شده بود و تا همین امروز به ده‌ها نفر در خواب گفته‌است که جایش خوب است...

و 16ام دایی را در «بقیع» به خاک سپردیم،‌بقیع اسم قبرستان کوچکی در نزدیکی جمکران است،‌در جوار امام‌زاده‌ای کوچک با گنبد آبی، وقتی که دایی را در قبر گذاشته بودند و داشتند تلقین را می‌خواندند حس فشار عجیبی داشتم از سر قبر بلند شدم و صحنه‌ای دیدم که آرامش آرامی بهم تزریق کرد، صورت دایی دقیقا سمت جمکران بود و گنبد و بارگاه مسجد به‌اش نزدیک بود.

یک نفس بدوی از همانجا می‌رسی به مسجدِ آقا.

   + یاس حسینیه - ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

قاعده نفی سبیل

حسبی الله

توی یه مدرسه‌ایی که 70درصد دانش آموزانش سنی مذهبِ افغان بودند، دین و زنده‌گی و خلاقیت درس می‌دادم.بعد از 7 ماه ازم خواستند که دیگه مدرسه نرم، به این دلیل که هدفم از تدریس دراین مدرسه "تجهیز مسلمانان علیه کفار*" است.

و این هدف از نظر آقای "الف" غلط بود! از نظر ایشان یک معلم نباید به هیچ سوال غیر درسی‌ای جواب بدهد، مثلا اگر بچه ها از یک معلم محجبه بپرسند "چرا باید حجاب داشته باشیم"، باید بگوید "نمیدانم!" و نباید از کرامت انسانی و حجاب درونی برای بچه ها توضیح بدهد.

و وقتی از ایشان سوال کردم "واقعا آموزش‌های شما در این مدرسه مبتنی بر دین اسلام است؟" جواب داد که "مبتنی بر دین اسلامی که من می‌گم هست" یعنی کاملا برداشت شخصی از دین را به بچه ها منتقل کردن، آن هم به این دلیل که این بچه ها دغدغه‌های مهمتری از دین دارند!! مثلا یکی‌شان از خانه فرار کرده یا دیگری را به زور می‌خواهند شوهر بدهند.

البته اگر آموزش‌های صحیح مبتنی بر اسلام واقعی به بچه ها تعلیم داده می‌شد، هیچوقت شاهد از خانه فرار کردن بچه‌ها نبودیم.

وقتی اغلب بچه‌های مدرسه از من در مورد جایگاه زن در خانواده و جامعه سوال کردند، که چرا اینقدر زن در اسلام بی‌اهمیت و کم ارزش است، تصمیم گرفتم که جایگاه واقعی‌ای که اسلام واقعی از زن نشان داده را به آنها نشان بدم که فرصتش مهیا نشد. اما کاملا مشخص بود که نه در عرصه خانواده و نه مدرسه به سوالات آنها جواب داده نشده بود  و این احساس کم ارزش بودن بدجوری در روحیه‌ی آنها اثر گذاشته بود.

 

 

"تجهیز مسلمانان علیه کفار"

با توجه به قاعده نفی سبیل، برای من به عنوان یک معلم اصلا فرقی نداشت که بچه‌هایی که به آنها درس می‌دهم شیعه هستند یا سنی. قاعده‌ی نفی سبیل از اصول اسلام و قاعده‌ای برای همه مسلمان‌هاست، در این قاعده هرگونه تسط کفار بر مسلمانان را در هر زمینه‌ای از جمله سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی، رد می‌شود، وقتی اسارت افغان‌ها در دست آمریکایی‌ها و گروهک‌های زیر دستشان را می‌بی‌نم، بر خودم واجب می‌دانم که اگر کاری از دستم برمی‌آید برای آن‌ها انجام بدهم.

البته این روزها شاهد انقلاب فکری مسلمانان و بیداری اسلامی در مشرق زمین هستیم، به امید روزی که مسلمانان بر کفار پیروز بشوند.

 

آیه مربوط به قاعده‌ی نفی سبیل:

الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قَالُوا أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَإِنْ کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصِیبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَنَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ۚ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ۗ وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا

همان منافقان که در انتظار فرصتند تا اگر فتحی از ناحیه خدا نصیب شما شود خود را از شما دانسته، می گویند: مگر مابا شما نبودیم و اگر نصیب کافران شود به آنان می گویند: مگر نبود که ما رهنمودهای خود را به شما قبولاندیم و نمی گذاشتیم به دین مؤمنین بگروید، ولی خدا در قیامت بین شما حکم خواهد کرد و خدا تا ابد اجازه نداده که کافران کمترین تسلطی بر مومنان داشته باشند

 

 

پ.ن: از آقا سید علی‌، روحی فداه یاد گرفتم: "در جمهوری اسلامی در هر جا قرار گرفتید همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است.

 

   + یاس حسینیه - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳

کما

حسبی الله

وقتی بچه بودم

دایی‌هام سر به سرمون میذاشتن و هی برامون نقش بازی میکردن

خصوصا دایی احمد

که معروفه به نقش بازی کردن، بس که حرفه‌ای این کارو میکنه

ما همیشه باورمون میشه

یادمه یه بار دایی محمود چادر سرش کرد و دایی احمد هی بهش می‌گفت: «فاطمه فاطمه»  و راه افتاده بود دنبالش، مامان بزرگم فکر کرد که خاله فاطمه ام اومده و کلی خوشحال شد، بعد دایی احمد اونقدر جدی شروع کرد به حرف زدن با فاطمه! که همه ی ما که در جریان بودیم شک کردیم که اونی که زیر چادره خاله فاطمه‌ست یا دایی محمود!!

دایی احمد خیلی خوب نقش بازی می‌کنه، ما همیشه باورمون میشه.

الان هم حتما داره نقش بازی می‌کنه

این 16 روز همش داره نقش بازی می‌کنه

خودشو زده به «کُما»...

 

 بعد-از چند روز-نوشت: آن که گمان میکردم کماست، بی‌هوشی بود که من نمیدانم فرقش با اغماو کما چیست!

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳

در هوایت بی‌قرارم روز و شب...

حسبی الله

یک زمانی بود که دچار این شعر* و نوایش بودم، شاید 17 سال پیش وقتی درست 17 ساله بودم.

این آهنگ را روزی صدبار گوش میدادم، آن هم با آن نوار کاست‌های قدیم که باید با انگشت اشاره دکمه‌ی عقب را فشار می‌دادی تا نوار بچرخد و بچرخد تا برسد به اول آهنگ، اگر خیلی عقب رفته بود باید می‌زدی جلوتر و اگر هنوز نرسیده بود به اول آهنگ... بماند! البته بنده آنقدر نوار را عقب و جلو کرده بودم که کاملا دستم آمده بود که باید چند ثانیه صبر کنم - تا با سرعتِ آن ضبط - به اول آهنگ برسد!

خلاصه دنیایی بود ما بین من و این نوا... و بیشتر مابین من و این شعر...

آنقدر روز و شب، «روز و شب» را گوش می‌دادم که روز و شبم «جان روز و شب» بود... و تو ... تنها تو می‌دانی که  «جان روز و شب» انتظار است انتظار است انتظار است روز و شب...

بعد از مدتها، امشب به سرم زده بود و نشسته بودم آهنگ‌های شهرام ناظری را دوباره گوش می‌دادم که دوستی این شعر را یادآوری کرد و مرا 17 سال به درون خودم پرت کرد...

«...می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب...»

 

دلم برای نوشتن تنگ شده بود، برای همین اندورنِ احوال خودم نوشتن! احوالی که این روزها بد بی‌قرار است و دیگر دستم را به نوشتن نمی برد، انگار سالهاست که از احوالم دورم. یک زمانی بود که آنقدر نوشتن را نوشته بودم که دفتر پشت دفتر توی طبقه‌ی کتابهایم ردیف شده بود ولی از وقتی فهمیدم که این نوشتن‌ها خیلی هم به درد نمی‌خورد دست از نوشتن کشیدم، دیگر نه دفتری ماند که ورقه‌هایش را با شعله شمع بسوزانم نه سجاده‌ای که کلماتم را یکی یکی بچکانم روی صفحه‌ی سفید دلش...

من ماندم و تسبیح کلماتی که گاه و بیگاه از دست می‌شد و حرفهایش را یکی یکی می‌ریخت در سجاده‌ی دلت، بعد من هم یک‌دفعه هول می‌شدم و سعی می‌کردم حرف‌هایم را جمع و جور کنم و به نخ بکشانمشان... و هی این نخ را گره بزنم... و هی گره بزنم  روی گره حوصله ها را... خلاصه این منی که هر ماه یک دفتر را پر از گل و نوشته می‌کردم یک سالی بلکم بیشتر است که دیگر فقط نوشته‌هایم همین‌هایی هست که همینجاها پیدا می‌شود.

این روزها قفسه‌ی کتابهایم دیگر تویش فقط پر از کتاب است، دفترهایم  هم دیگر دفتر درس و مشق شده‌اند، اما هنوز و همچنان گل‌ها، توی دفترم زنده‌گی میکنند.

انگار که کمی عوض شده‌ام، آن یاس شیطون بلای سر به هوا، حواسش جمع‌تر شده با اینکه هنوز که هنوزست سر به هواست، شیطونی‌هایش اما دیگر رمقی ندارد، اما یک وزنی به بودنش اضافه شده که گفتنی نیست.

از این روزهایم راضی‌ام، نه که از خودم راضی باشم از این روندی که کم و بیش دارد مرا پیش می‌برد راضی‌ام، خدا هم از این روند راضی باشد!

از این همه تنهایی راضی‌ام.

از این همه اندوهی که پشت پلک‌هایم با من شب‌ها می‌خوابد راضی‌ام.

از این همه اشک‌هایی که گاه و بیگاه می‌چکد روی موهای «انیس»م** راضی‌ام.

از این همه حرف‌های مخفی‌ای که من و انیس با هم می‌زنیم که هیچ‌کس نمی‌فهمدش، راضی‌ام.

از این همه حرف‌هایی که «سدرة المنتهی»** به من می‌گوید و از هزارهزارتایش یکی‌اش را یک کم می‌فهمم، راضی‌ام.

                تبصره: کاش حرفهای سدرة المنتهی را بیشتر می‌فهمیدم!

               اما همین اندک را که گه‌گاه می‌فهمم آنقدر مرا روشن می‌کند که نهایت ندارد.

از این همه نگاهی که گره می‌خورد به تو که اصلا نگاهت یک جای دیگری‌ست – که در این دنیا نیست – راضی‌ام.

از این همه ترانه که در گلویم کوک می‌شود، راضی‌ام.

از این همه گل که از دست‌هایم می‌روید، راضی‌ام.

از این همه لبخندی که هیچ‌وقت به تو نمی‌رسد، راضی‌ام.

از این همه صدای شکسته که از سه تارم می‌آید، راضی‌ام.

از این همه سوالی که همین‌طور کنج ذهنم خاک می‌خورد، راضی‌ام.

از این همه شعری که نسروده‌ام، راضی‌ام.

از این همه شعری که شاعران جهان برای من سروده‌اند هم راضی‌ام

                          «در هوایت بی‌قرارم بی‌قرارم روز و شب...»

 

پ.ن: این روزها همه‌اش برایت می‌خوانم : «با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج، حرفی بزن ای "قلب مرا برده به تاراج"...»

** انیس و سدرة المنتهی، نام دوست‌های این روزهایم است.

 

 *   در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب  را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

گذران روزها

حسبی الله

- اسفند خیلی زود می‌گذره

همونطور که عید زود می‌گذره

و همونطور که روزهای باقیمانده فروردین، بعد از عید نمی‎گذره!!!

 

- هنوز کارهای تمیز کاری خونه رو شروع نکردم! :-) بس که خیالم راحته که ممکن نیست برسم همه کارها رو انجام بدم.

 

- آخرین پنج‌شنبه سال هم گذشت، شد 17 سال، اندازه‌ی سن بلوغ یک نوجوان که داره کم کم جوان می‌شه و ما همچنان جوانیم . . .

 

- منتظرم که به رسم  بهار بیای، با گل و شکوفه.

 

- دلم برات تنگ شده، خیلی.

   + یاس حسینیه - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢

نذر برای شهید:

حسبی الله

یه چند وقت قبل یکی از دوستام اومد و گفت بیا یه خط تولید چادر نماز برای بچه های دبستانی بزنیم، نشستیم چادر طراحی کردیم و پارچه خریدیم و کلی و کلی کار و کار و کار کردیم.

دوتا چادر طراحی کردم که لباس نماز بود، یعنی به تنهایی کفایت می کرد برای نماز خوندن، آخه وقتی میدیدم فاطمه می خواد نماز بخونه با این چادرهای معمولی سختشه، حجاب لازم و کافی رو نداره. با توجه به همه شرایط قبولی نماز چادرها رو طراحی و تولید کردیم. اما متاسفانه چون بازاریاب نداشتیم طرح چادر نمازها ورشکست شد و تموم شد رفت.

تا اینکه یه روز تو مدرسه‌* داشتم واسه خودم راه می‌رفتم که یکی از مسئولین مدرسه به صورت کاملا خودجوش! ازم پرسید که چادر نماز برای بچه ها جایی سراغ دارم بدوزه یا نه!

بنده هم کلی ذوق زده و خوشحال شدم و گفتم خودم میدوزم! یکی از دوستان هم که انسان خیر و مهربونی هستند یک مقدار هزینه در اختیار من گذاشته بودند که با اون برای بچه‌ها برنامه‌های فرهنگی داشته باشیم. از ایشون اجازه گرفتم و وسایل مورد نیاز دوخت چادر برای 21 نفر رو فراهم کردم و با توکل به خدا شروع کردیم.

8نفر آدم خیر و مهربون دیگه هم کمک کردند، اسم مهربونها رو بنویسم که بمونه یادگاری، آخه این وبلاگِ «خونه» دفتر خاطرات و خلاصه‌ی زنده‌گی منه (حفیظه و مهتاب و شهره -از همسفرهای کربلا-، ساغر و معصومه -از بچه های جامعه مجازی پلاس-،الناز و زهرا -از شاگردهای دوره دبیرستان عترت- فاطمه سادات -وردست محترم بنده!-)و کار تموم شد و به لطف خدا چادرها خیلی قشنگ شد.

یکی از بچه‌ها که اومد توی دوخت و دوز کمک کرد، با یه شهید خیلی دوسته، بعد به اون شهید بزرگوار گفته بود که من برای این بچه ها چادر میدوزم تو نیت کن که یه نیت خوب داشته باشه، بعد در همون حین دوخت و دوز چادرها رفته بود دیدن مادر شهید. همون شب که از دیدن مادر شهید برگشته بود خواب دیده بود که توی یه صحرای بزرگ که آدمها همه خاکستری‌اند چند تا دختر بچه با چادرهای سفید ایستادن و دارن قامت می‌بندن که نماز بخونند، همون شهید هم ایستاده و یک خانومی با دست روی شونه ی شهید میزنه و با مهربونی میگند که : «این چادرها رو تو دوختی.» بعد اشاره میکنند به همون شهید و به بقیه می‌گند: «این چادرها رو این دوخته»

از دیدن این خواب خیلی خوشحال شدم. از اون جهت که ممکنه کاری کرده باشم که مورد قبول خداوند قرار گرفته باشه.

و همینطور از این خوشحال شدم که شهدا هم با ما توی دوخت و دوز این چادرها سهیم بودند.

ارتباط با شهدا تجربه‌ی فوق العاده‌ایه که هرکس تجربه‌اش کرده باشه، دست ازش برنمی‌داره.

 

* مدرسه‌مون توی منطقه محرومه، یه جایی در نزدیکی ته دنیا کنار کوره‌های آجر پزی. بچه‌هاش خیلی با صفان، خیلی ماه‌اند، اصلا یه چیز می‌گم یه چیز می‌شنوید. دعا کنید بتونم تا آخرین روزی که در این عالم خاکی نفس می‌کشم در حال خدمت به بچه‌های محروم باشم.

 

اینم عکس چادر و جانماز و کیف بچه ها :-)

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢

اندکی محل

حسبی الله

نمیدونم چرا از وقتی خیلی بچه‌تر بودم از دکتر رفتن می‌ترسیدم. اونقدر که حاضر بودم و هستم کلی درد و سختی رو تحمل کنم اما دکتر نرم.

یادمه اولین باری که خیلی خود جوش رفتم دکتر و به جناب دکتر پیشنهاد نسخه‌ی تزریقی دادم، واسه خاطر این بود که حتما باید برای رفتن به مدرسه حالم خوب می‌شد، به ذهن شفاف و محترمتون خطور نکنه که بنده آن موقعها شاگرد بودم ها! نه. یک عدد معلم فداکار بودم که نمی خواستم شاگردهام بی معلم بمونند مبادا مدرسه رو از خوشی بترکونند.

یادمه که وقتی رفتم که آمپول نازنین را نوش جان بکنم چقدر دلم برای خودم سوخته بود چون تا قبل از اون همیشه وقت آمپول زدن مامان جان عزیزم پیشم بود و دستم را میگرفت. قبلترهاش هم مامان بنده خدام رو گاز میگرفتم ! البته وقتی خیلی فسقلی بودم! و نمی‌دونم این خاطره‌ی عجیب چطور یادم مونده.

خلاصه که چقدر از آمپول می‌ترسیدم و هنوز هم دل‌ِ خوشی ازش ندارم اما خوب مسالمت آمیزتر باهاش کنار میام.

الان هم یک چند وقتیه که دچارم و دکتر رفتن برام مثل کندن کوه قافه! با این حال چندبار رفتم دکتر و نتیجه‌ی خاصی نداشته، دیشب هم رفتم دکتر تا توی سالن انتظار هم رفتم اما باز مثل قدیم ندیما ترسیدم و جیم فنگ شدم و سریع برگشتم خونه!

با این حال هر جور شده باید برم یه متخصص دقیق، تا بلکم بعد از 5 ماه یکی بفهمه دردم از چیه، با اینکه شبانه روز تکرار می‌کنم:


دردم از یار است و درمان نیز هم، دل فدای او شد و جان نیز هم


این یارجان‌م محلم نمی‌ده که دردم درمان بشه! ای بابا «یار جان»جان، اندکی محل! همین.


 

 

 

   + یاس حسینیه - ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

حرف‍های چهارخانه‌ی شطرنجی

حسبی الله

از آن وقتهایی‌ست که دلم یک‌هو برای نوشتن تنگ شده است، دلم وبلاگم را خواسته‌ است که بیایم و حرف‌های چهارخانه‌ و شطرنجی‌ام را تویش بنویسم.

از آن وقت‌هایی که دلم یک‌هو برای خودم تنگ شده است، برای آن خود واقعی‌ام که پشت حرف‌های راه‌راه و خطی خطی آدم‌های دیگر گم نشده است.

چقدر بد است که آدم توی لباس‌های با کلاس باشد، مثلا لذتش از زنده‌گی این باشد که خدادتومن پول لباسش است و توی آن لباس اصلا نتواند زنده‌گی کند؛ چون همه‌ی حواسش به لباس شیکش است که مبادا خراب شود و چیزی از زنده‌گی نمی‌فهمد.

شده مثال من، منی که توی یک لباس گیر کرده‌ام و تنم کرخت شده از حمل بار آن لباس.

دلم می‌خواهد مثل دختر بچه‌ها صورتی شوم، با یک لبخند دنیا برایم ارغوانی شود و با یک اخم همه چیز خاکستری شود، دلم برای دویدن تنگ شده است، دویدن پا برهنه روی چراگاه گوسفندها، اگر تجربه کرده باشی قلقلک کف پایت را روی چراگاه‌ها آنوقت می‌فهمی آرزوی کودکی‌ام آنقدرها هم نم‌کشیده نیست. یادم نمی‌رود آخرین جمعه‌ی عید هفده‌سالگی‌ام را...

آخرین باری که رو به باد شروع کردم به دویدن در دشت، لای علف‌ها غلت زدم و موهایم را سپردم دست خورشید تا با نوازشش شانه‌اش کند، یادم هست آن شکوفه باران درختهای گیلاس را که مثل «آن شرلی» دست‌هایم را بالا گرفتم و شروع کردم به چرخیدن لابلای درختهای از شکوفه سفید و زمین سبز و تو که اینجا نشسته‌ای نمی‌فهمی که چقدر باران شکوفه‌های سفید روی چادر مشکی قشنگ است.

دلم برای روستای پدری‌ام «حسینیه» تنگ است، نمی‌دانم چطور 17 سال از آن 17 سالگی‌ام رد شده و دیگر «حسینیه» آن «حسینیه» نیست، نه «بی بی» را دارد و نه «عمه ایران» را و نه آن رودخانه‌ی دراز و بلند «سنجون» را...

دیگر حتی عیدها هم که بروی روستا، درختها شکوفه ندارند و برای علف‌ها روز جمعه و غیر جمعه‌ فرقی ندارد، گنجشک‌ههایش تک و توک عاشقند و دیگر گاوها را به چرا نمی‎برند، چراگاهِ کاه‌های خشک را میریزند جلوی گاوها، اصلا دیگر تک درخت سیب «عمو تقی» 17 سال است که رد پاهای بدون جوراب مرا لمس نکرده است، اصلا از کجا معلوم شاید عمو آن باغش را فروخته باشد و با پولش برای خودش ماشین خریده است، دیگر آن پیکان قدیمی کفاف زنده‌گی‌های امروزی را نمی‌دهد.

اصلا نمی‌دانم این همه شکاف بین ما و عمو و باغ و «حسینیه» ربطی به نبودن بی‌بی دارد یا نه...

فقط می‌دانم 17 سال است که من 17 سالگی نکرده‌ام، بزرگ شده‌ام، معلم شده‌ام، مادر شده‌ام، چاق شده‌ام و دیگر شیطنت به قامتم نمی‌آید.

آخرین باری که از درخت بالا رفتم مربوط می شود به 8-7 سال پیش در پارک طالقانی تهران، یادش بخیر نصفه شب بود و پارک خلوت و من هی به یوسف گفتم درخت‌های اینجا من

را صدا می‌کنند، من که از درخت بالا رفتم با همان چادر و شیطنت کودکانه‌ام کم کم همراهان هم شاخه‌های آویختن خودشان را انتخاب کردن.

گاهی خوب است لباس بزرگ‌سالی‌مان را در بیاوریم و مثل کودکان عریان از خط و خطوط بچه‌گی کنیم.

-شاید هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که کودکی کردن را یادم برود!-

پ.ن:

1- عکس: عمه ایران + من + زیحانه (خواهرم)

2- اگر دوست داشتید عمه ایران و بی‌بی رو یه صلوات یا فاتحه مهمون کنید.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢

دو نکته

حسبی الله

45 دقیقه، دیگر وقت رفتن من است!
اینها نامه‌های خداحافظی شاگردهای کلاس چهارم و پنجمم است :-)
اونقدر باصفا و ساده هستند که دل آدم میره پیش بچه های دهه‌ی شصت. البته نه اونهایی که دهه شصت به دنیا اومدن! اونهایی که دهه شصت بزرگ شدن. یه چیز تو مایه های بچه گی های خودم.
انگار که سی و اِن سال برگشتم عقب.

پ.ن: بچه های من، بچه های منطقه محروم هستند، بچه‌های کپر نشین حتی. این پاکت نامه ها رو خودشون با ورق‌های دفترشون درست کردند، اونقدر ماه‌اند که آدم حض می‌کند. قبلتر در مناطق بالا و مدارس بچه های متمول بودم، الان خوشحالم که از اون‌طرف دنیا، خدا دعوتم کرده پای سفره محرومان.

 

پرنده‌ای که مقصد را در کوچ می‌بیند از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد : شهید سید اهل قلم
وقت کوچ که باشد هر چه کم‌بارتر بهتر
کیف و کفش، همان کیف و کفش اربعین پارسال است ، تنها کمی کهنه‌تر شده و تمیز‌تر! من هم همان آدم پا به سن گذاشته‌ی پارسالم آیا!!

حلال کنید، رفتار های غیر وبلاگی‌ام را! :-)

به نیابت از هرکسی که گذرش افتاده است اینجا، ولو یک بار، قدمی به سمت حرم مولا بر می‌دارم.

 

   + یاس حسینیه - ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢

لطف اربابی

حسبی الله

پارسال در مسیر رفتن به کربلا، حالم خوش نبود. هنوز چند کیلومتری از تهران دور نشده بودیم که درد خفیفی در پهلویم احساس می‌کردم که کم و کم  زیاد شد. گویا آپاندیسم مشکل داشت
خیلی به روی خودم نمی آوردم که مبادا برم گردانند، شب که رسیدیم دم مرز درد به قدری شدید شد که به یوسف  گفتم و او هم به دکتر کاروان گفت خانمم دلش درد می‌کند، ایشان هم گفتند آب به آب شدم و نبات داغ تجویز کردند!! خلاصه یک جوری  آن شب را با درد خوابیدم.
صبح مسیر مرز تا نجف که تقریبا 15 ساعت طول کشید (به علت ترافیک) هم یک جوری این درد را تحمل کردم، باز اینجا خیالم راحتتر بود که برگردانده نمیشوم  ولی بین راه  تجهیزات خاص پزشکی‌ای وجود نداشت.
به محض رسیدن به نجف با یوسف رفتیم پیش دکتر هتل، ایشان هم چند بار با دقت، معاینه ام کردند و گفتند امشب باید بستری شوم بیمارستان احتمالا نیاز به عمل جراحی آپاندیس هست.
بنده هم گفتم میروم  وسایلم را بگذارم داخل اتاق و بیایم!
دلم یک جور خاصی شکست... وسایل را که گذاشتیم بالا، با یوسف راه افتادیم که برویم سمت حرم امیر المومنین، دردی که داشتم در حد پیچیدن به خود بود اما نمی دانم چطور آن موقع توان تحملش را خدا به من داده بود، اگر در شرایط قبلی و توی خانه یا شهر خودم بودم بی شک یک لحظه هم آن درد را تحمل نمی کردم و راهی بیمارستان میشدم.
فکر می‌کردم که رفتن به حرم مولا خیلی سخته، احساس می کردم دارم پیش پادشاهی میروم که اونقدر بالاست که اصلا من را نمی بیند، یک حس دور و غریبی از حضرت داشتم. وارد حرم که شدم داشتم پیش خودم فکر می کردم الان باید اونقدر رواق و صحن را رد کنم تا برسم روبروی ضریح، به این فکر می کردم که اصلا نروم سمت ضریح، هم جراتش را نمی کردم هم به خاطر درد شدیدم فکر کردم اگر بین جمعیت گیر کنم حتما آپاندیسم می ترکد و همین که تا الان هم نترکیده و فقط درد میکند جای تعجب داشت برایم. توی همین فکرها بودم که وارد اولین رواق شدم، سرم پایین بود یک لحظه سرم را که بالا آوردم دیدم ضریح آقا درست روبرویم است! و جمعیت من را برد تا ضریح. زبانم بند آمده بود، فکر نمی کردم که حرم مولا اینقدر حس مهربان و لطیفی داشته باشد، یک جورهایی نگاهم همیشه به هیبت و کراری حیدر بود به قتال العرب بودنش و نقاشی‌هایی که همیشه مولا را با شمشیر در دست نشان می‌داد. مهربانی آقا را تا آن لحظات لمس نکرده بودم.
وقتی رسیدم به ضریح جسم بیمار را سپردم به دست طبیب الاطباء ، گفتم مولا جان این همه راه آمده ام اینجا که بروم پیش پسرت نه بیمارستان، بیمارستان را بگذار برای تهران اینجا بگذار پیاده باشم، عازم باشم . . .
پهلویم را زدم به ضریح و انگار آبی خنک ریخته شد روی دردهایم، مولا  شفایم داد.
برگشتم هتل و دیگر هم پیش دکتر نرفتم.

 

   + یاس حسینیه - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

حسبی الله

دل دل می‌کنم

آخرین باری که روزها را شمرده بودم تا اربعین 150 روز مانده بود

امروز روزها را شمرده تا روز رفتن

فقط 10 روز مانده بود!

همین

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢

مامان گلی

حسبی الله

گیسوی سفید مادر بزرگ را نوازش می کنم، از گوشه‌ی روسری‌اش آمده بیرون.
حنا و رنگ‌ش کمی آمده‌است پایین‌تر، انگار که هم‌الان برف باریده و یک‌دست فرق مادر بزرگ را سفید کرده است. روسری‌ِ سُر سُری‌اش را با دست مرتب می‌کنم و به‌اش می‌گویم: "فدای مامان گلی خودم بشم، من"
از چشم‌هایش فروغ رفته است، چشم‌هایش نیمه باز است و اصلا نمی‌فهمی که دارد از زیر پلک‌هایش تو را می‌بی‌ند یا نه، اما حرف‌هایش نشان می‌دهد که هنوز یکی از چشم‌هایش می‌بی‌ند، در مریض‌ی‌هایش یک‌جور بی‌قراری موج می‌زند، بی‌قراری‌ای که نرم نرمک از چشم‌هایش تا قاب عکس حاج بابا می‌رود و می‌آید.
دلم می‌خواهد هی از حاج بابا از او سوال کنم، اما می‌ترسم که حال و حوصله‌اش را نداشته باشد که با من حرف بزند، دلم را به دریا می‌زنم و می‌پرسم ازش، انگار که در قندان خاطراتش باز شده، یکی یکی خاطرات سفید و شیرینش را تعریف می‌کند، با اینکه از بین کلماتش زیاد متوجه قصه‌ها و خاطرات نمی‌شوم اما چشم‌هایم پر از شوق شنیدن است.
او می‌گوید و من فقط نجوای عاشقانه‌ای را می‌شنوم که انگار دارد برایم لالایی می‌خواند.
خوابم می‌گیرد، دلم می‌خواهد کمی مثل بچه‌گی‌هایم در آغوشش بخوابم.

 

   + یاس حسینیه - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢

کیف من

حسبی الله

همیشه توی شرایط خیلی سخت! نوشتنم می‌گیره !!!

مثل امشب!

تا صبح علی الطلوع باید هم مطلب "نوجوان" مجله رو تحویل بدم، که همه‌اش قلم زدنه!! و هم یه بنر بزرگ بزرگ بزرگ!!! اصلا نمی‌دونم چرا هر چی کاره دقیقا روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه که سرم شلوغه میاد سراغ من!!!

اما خب نوشتنم گرفته!؟! اونم نوشتن در مورد کیفم!

کیف! نه کِیف ! هر چند بنده با کیفم یه جورایی کِیف می‌کنم!

خواهرم چند وقت پیش یک سری کیف خریده بود برای خیریه‌اش که از نظر مدل قشنگ بود اما خب چون روش عکس یه دختر بود و نوشته های انگلیسی من خوشم نیومد که برای خودم بگیرم، هر چی هم خواهر محترمه گفت یاس بیا یکی از این کیفها بردار من زیر بار نرفتم.

تا اینکه کیف های بزرگم همه به عالم سوت و ناسوت سیر کردند و نابود شدند، من هم چندتا کلاس داشتم که باید با خودم وسیله بر می‌داشتم و کیفهای باقی مانده کوچیک بودند. خلاصه من که از اون کیف‌ها نخریده بودم امام خواهرجان یکی‌ش رو برای خودش خریده بود، یک روز سوار ماشینش بودم و داشت از حوالی خونه ما می‌گذشت و نزدیک روز تولد من بود و خواهرجان کیف مذکور رو با خودش آورده بود بهش گفتم: "ریحانه جان تو نمی خوای هدیه تولد بهم بدی؟!" گفت: "چرا میخوام برم برات یه چیزی بگیرم چی می‌خوای؟"

گفتم: "همین کیفت رو!!!" با تعجب گفت: "باشـــــ.." هنوز کلامش منعقد نشده بود و حرف "ه"ی باشه رو نگفته بود که همه ی وسایل کیفش رو خالی کردم توی یه پلاستیک دادم دستش و همون موقع هم رسیدیم جلوی خونه مون و من از ماشین پیاده شدم!

فکر کنم تا  چند ساعت ریحانه هنوز توی شوک حرکت آکروباتیک من بود!!!

روی کیف به انگلیسی نوشته بود" یانگو دختر مهربونیه، اون قهرمان منه، من عاشق اونم" و عکس یه دختر گلدوزی شده بود. یک کم فکر کردم که خب قهرمان من کیه؟! و شروع به کار کردم، با یک تکه چرم و نوار توری و چند تا سنگ و رنگ آکرلیک کیفم این شکلی شد.

 این روزها اکثر کیف‌ها یا لباس‌ها پر از عبارتهای انگلیسی و بعضا بی مفهوم یا با معانی نامناسب هستند خصوصا در لباس‌ها و کیف‌های بچه‌گانه و این واقعا یک استحاله ی فرهنگیه که ما به جای تبلیغ شعائر اسلامی و ایرانی به ترویج فرهنگ بی‌مایه‌ی غرب دست می‌زنیم.

کیف، کفش و یا لباس توی کشور خودمون و به دست مردم خودمون تولید میشه، اما با القای فرهنگ غربی و این واقعا تاسف باره. امیدوارم کم کم از خوابی که ما رو به قهقرا می کشونه بیدار شیم، وگرنه یک روز به خودمون میایم و می‌بی‌نیم چیزی از هویت اسلامی، ایرانیمون نمونده.

 

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢

برهنگی رنگی

حسبی الله

توی اتوبوس یک خانومی روسری ش رو در آورده بود انداخته بود روی دوشش و هیچ کس هم بهش هیچی نمی گفت، منم ازش دور بودم، یک کمی افراد که جابجا شدند، رسیدم نزدیکش و بهش گفتم: خانوم روسریتون افتاده!

- خب!

-خب روسریتونو سرتون کنید.

- تو چکار داری؟

- اینجا یه فضای عمومیه و ما باید به عقاید هم احترام بذاریم

- خب احترام بذار! نمی خوام سرم کنم.

- اما شما توی یک کشور اسلامی زندگی می کنید و قانون این کشور اینه که در فضای عمومی حجاب داشته باشید، پس شما باید احترام بذارید به بقیه.

- خانوم چرا توهین میکنی!!!!! (رفت تو تریپ داد بیداد و دعوا!)

- من توهین کردم!!!؟؟!

به هر حال من حرفم را درست و منطقی زدم و رفتم نشستم روی صندلی، چند دقیقه که گذشت اون خانوم، روسری‌ش رو سرش کرد.

***

مهمی این قضیه اینجاست، که برهنگی و عریانی دارد کم کم عادی می‌شود، مخصوصا با پوشیدن این جوراب شلواری ها که عمداً اسمش را گذاشته اند "ساپورت"! و ساپورت یعنی پوشش!! و این جوراب شلواری ها هیچ پوششی ندارند.

این قضیه ساپورتها و مد شدن برهنگیِ رنگی، قضیه‌ی جدی‌ای است که باید حتما بررسی شود و جلوی آن گرفته شود.

و جز با حرکت جدی مردمی و دولتی امکان پذیر نیست.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢

تئاتر عاشورا و بچه‌های من

حسبی الله

یکی از کلاس هایی که دارم کلاس تئاتر است.
موضوع تئاتر اول: واقعه روز عاشورا
تعداد بازیگران :11 نفر
تعداد دانش آموزان اهل تشیع: 3 نفر (در نقش حضرت زینب سلام الله علیها، خولی و سنان)

*یک صحنه از تقسیم نقشها بین بازیگران:*
دو نقش باقی مانده  یکی نقش امام حسین (ع) و یکی نقش سنان
یک بازیگر شیعه، یک بازیگر سنی
بازیگر سنی گریه میکند که من نقش امام حسین را می خواهم، اما قد و هیکلش کوچک است، آخرش هم زیر بار نمیرود که نقش سنان را بگیرد، قرعه که کشیدیم برای نقش امام اسمش در آمد، خوشحال می شود که امام انتخابش کرده است.
لبخندش خیلی راضی و عمیق است.

*یک صحنه قبل از شروع جلسه اول تمرین:*
بچه ها یک حلقه‌ی فشرده و منسجم زده اند دور من ، قسمت سلام زیارت عاشورا خوانده میشود، همه گوش میدهند، مخصوصا بازیگر نقش حضرت علی اکبر علیه السلام، که وقتی فهمید حضرت علی اکبر شبیه ترین فرد به پیامبر صلوات الله علیه ست، در گرفتن این نقش شک نکرده است.

*یک صحنه از جلسه اول تمرین:*
من در حال بازیگردانی سپاه دشمن هستم و  بازیگر نقش حضرت زینب(س) دارد گوشه‌ی محل تمرین به بازیگر نقش امام حسین علیه السلام نماز اهل تشیع را یاد می دهد و او همه ی حواسش جمع یاد گرفتن نماز اهل تشیع است.

*یک توضیح در مورد کلاس تئاتر:*
به بچه ها گفته ام قبل از کلاس وضو بگیرند، قبل از شروع کلاس یک توسل کوتاه به امام حسین علیه السلام می کنیم، وقتهایی که داستان عاشورا را تعریف می کنم حرفهایم بی اختیار روضه می‌شود  و دور همی گریه می کنیم، به سوالات عمیق بچه های اهل تسنن در مورد واقعه کربلا جواب میدهم، در کل کلاس معارف عاشورا شده این کلاس تا کلاس تئاتر.


دعا کنید به لطف صاحب امر، حق مطلب ادا شود.
اگر کسی پیشنهادی برای این کلاس خاص دارد و یا راهنمایی‌ای، حرفی، حدیثی که بتواند کمکم کند دریغ نکند!

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢

این... ! یک معلم است.

حسبی الله

چندتا عروسک برده بودم سر کلاس که چندتا کار نمایشی با بچه‌ها انجام بدم، یکی از بچه‌های شیطون یکی از عروسکها رو گرفته بود و هی می‌انداخت بالا و پایین و اصلا متوجه نگاه تیز آقای مدیر از پشت عینکش نشد! آقای مدیر هم کنار کلاس ِ بی‌در وایستاده بود و زل زده بود به اون بچه.

منم روی میز نشسته بودم و داشتم به تئاتر سه تا از بچه‌ها که اومده بودن جلوی تخته می‌خندیدم و کل کلاس روی هوا بود!

یک هو آقای مدیر خطاب به اون دانش آموز گفت: "تو دوباره اذیتات رو شروع کردی؟!"

یعد دستش رو سمت من آورد و گفت: "این کیه؟! این نوکر شماست....؟؟؟! این معلم بدبخت! از راه دور اومده به شما درس بده"

 

مرسی جناب مدیر! اگه همیشه مدیرا همینطوری پشت معلم‌ها در بیان دیگه هیچ بچه‌ای معلمِ نوکر و بدبختشو اذیت نمی‌کنه. :دی

به حق نوکر بچه ها هستم اما بدبخت نه!

 

   + یاس حسینیه - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢

مدرسه ی جدید من

حسبی الله

از درب ورودی که وارد شدم، صاف توی دفتر مدیر بودم

سمت راست یک کامپیوتر و یک کتابخانه که پشت میز جای مدیر مدرسه بود، و بقیه ی دفتر حدودا 7-8 متری را صندلی های معلم ها پوشانده بود. البته معلم حاضر تنها من بودم و آقای آ. که هم معلم بود هم ناظم.

کل مدرسه پارکینگ یک مجتمع بود که خیلی هم بزرگ نبود و عبارت بود از 5 تا کلاس، یک دفتر، یک حیاط چند متری سرپوشیده یک عدد آبسرد کن، یک شیر آب و یک دستشویی. اکثر این فضاها بوسیله‌ی تخته سه‌لایی و بست‌های فلزی از هم جدا شده‌ بودند.

یکی از کلاس‌های من در نداشت و در آن یکی کلاس پرده بود. دیوارهای گچی مدرسه  نقاشی های تازه و قشنگی داشت و حیاط سرپوشیده‌اش را رنگ کرده بودند و در کل فضای مدرسه با بدو بدوهای شیطونک‌های کوچیک و صدای خنده‌های دخترانه لطیف و شاد بود.

 

پ.ن: از این نماز غافل نشید.

 

   + یاس حسینیه - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢

مهر

حسبی الله

- یکی از مهمترین کارهایی که فکر میکنم تا حالا به عهده‌ام محول شده، تدریس کتاب "دین و زندگی" سال اول دبیرستانه.

اونقدر از شنیدن این پیشنهاد هول شدم که حواسم نبود روز تدریس با روز کلاس‌های آقای جاودان تداخل داره، خیلی بد شد! دیگه هم روم نمی‌شه که روزهامو عوض کنم، چون وقتی، روز چهارشنبه رو به من پیشنهاد دادن و قبول کردم به قدری خوشحال و خندان شدن که دیگه دلم نمیاد دلشون رو بشکونم.

- من بعد باید کلاس های آقای جاودان، رو اینترنتی ادامه بدم.

- ماه مهر شروع شد و دوباره پر از کار و دغدغه شدم. امسال دوباره تدریس دارم، این یک سالی که با بچه ها سر و کله نزدم خودم رفتم دنبال درس و مشق، حالا امسال هم درس می‌خونم هم درس می‌دم! و این خیلی باید سخت‌تر باشه.

- دیروز هم آیه جشن شروع پیش دبستانی داشت، البته تا 15 مهر کلاسهاشون شروع نمی‌شه.

- پاییز امسال رو با یک سرماخورده‌گی سخت شروع کردم! خدا زمستون رو بخیر کنه.

   + یاس حسینیه - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢

اجابت قبل از دعا

حسبی الله

ماه مبارک رمضان بود، مادرم یک روز میهمان خانه‌ی کوچکم بود، گفت که: "ما با همکاران آخر ماه شهریور میریم مشهد."

گفتم: "خوش به حالتون."

گفت: "میایی؟"

گفتم: "خیلی دوست دارم" و مکالمه‌ی ما تمام شد، چند روز بعد از کانون (محل کار مادرم) زنگ زدند و اسم من و بچه ها را گرفتند که بلیط بخرند تا من آمدم بگویم صبر کنید که بپرسم! گفتند که ما در آژانس مسافرتی هستیم و امکان کنسل کردن نیست، این شد که اسم من رفت توی لیست زائرات.

بعد من همش آرزو می‌کردم که تولدت آنجا باشم، کنار تو و سر به آغوشت و فقط تو و فرزند صالحت می‌دانید که من چقدر آن روزها دلتنگ و دلگیر و بی دل بودم و حالا بیشتر از پیش، احساس نیاز به تو می‌کنم.

بعد نزدیک سفر شد، و من هنوز پای رفتنم نطپیده بود و همه‌اش در دلم آرزو می‌کردم کاش تولدت آنجا بودم، حتی اگر شده فقط چند ساعت.

هی خواستم که بلیط رفتن به مشهدت را بدهم به عمه‌ام یا دختر بزرگه‌ام که با هستی بروند، اما نشد. راستی من اصلا نمی‌دانستم که تولدت کِی هست! به گمان من تولدت در مهرماه است و دل دل می‌کردم که شهریور را بروم یا نروم.

شب تولد حضرت خواهرت که بود، فهمیدم تولدت آنجا هستم! فهمیدم که تو آرزوی مرا قبل از اینکه به زبان بیاورم اجابت کرده‌ای و تو چقدر مهربانی.

و چقدر دوستت دارم.

 

   + یاس حسینیه - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

عروسی

حسبی الله

در این شرایطی که خودم را از همه آدمها دریغ می‌کنم و در حبس خانگی دلم گرفتارم، برای خودم کار دست و پا کرده‌ام.

یک کاری توی یک مجله‌ی داخلی

مجله‌ی داخلی یک کانون وابسته به شهدا و همچنین توی مدرسه بچه ها.

----

آیه هم امسال میره پیش دبستانی، آخرین دخترم خیلی بزرگ شده.

----

هفته پیش عروسی دختر دومم بود "سمیرا" و چقدر زود گذشت این سالها...

و چقدر جلوی اشکهایم را گرفتم که نریزد اما عاقبت نشد! و من را هم زودتر از پیش عروس بردند که زیاد گریه نکنیم.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

حال و روز

حسبی الله

بالاخره وبلاگ بنده از بندِ بند شدن آزاد شد! لابد حس زندانی‌ای را دارد که بی دلیل چند صباحی آب خنک نوش جان فرموده با تهمت بزرگ "محتوای مجرمانه!" به هر حال وبلاگم یک ماهی به خاطر مطلبی که سال 81 منتشر کرده بودم من باب یک قرار وبلاگی چند صباحی تعطیل بود. البته این وبلاگ بندی!! برای بنده بسیار میمون و مبارک بود. (دست عمو فیلتر چی درد نکنه.)

 

از اول ماه رمضان امسال غوغایی شروع شد که همچنان فروکش نکرده و تا می آیم یک نفسی تازه کنم باز رخ می نماید، و حاصل این غوغا سردردی جانکاه است که حتی رغبت نمی کنم برای خودم "حمد" بخوانم تا بلکه به سایه سار شفای قرآنی برسم.

 

درس و مدرسه‌ام را هم گذاشته ‌ام کنار! معلم محترم هم از دستم شاکی شده است که تنها کسی که غیبت نکرده بود و همیشه مثل این شاگردهای پاچه‌خوار مخالف تعطیلی کلاس بود حالا مدتیست که اصلا کلاس نمی‌رود.

 

خلاصه این است حال و روز این روزهایم، که این روزهایش بسیار بهتر از دیروزهایش است، شبیه مسافری هستم که منتظر شنیدن سوت قطار ااست تا سوار شود و برود به سفری که نمی‌داند کجاست، فی الحال هر کجا باشد بی‌شک خدا هست و خدا بس است برای بنده‌اش و

"حسبی الله"

 

پ.ن: ادامه مطلبی وجود ندارد

 

   + یاس حسینیه - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

حُر

حسبی الله

در موقعیت انتخابی بزرگ هستم

در موقعیت انتخاب "بنده" بودن یا "آزاد" بودن.

 

پ.ن

- اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید. (امام حسین علیه السلام)

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢

رفتنی را رفتن باید:

حسبی الله

یه جاده ی طولانی

یه عالمه فراز و نشیب

اصلا جاده سنگلاخ مخصوصا اول هاش تا تابلوهای راه عدد 17 رو نشون میدن، بعدش دیگه جاده کم کم روان و راحت میشه.

4 تا هم پا با هم دارن میرن

کم کم بین راه به هم ملحق شدن و یه گروه تشکیل دادن، دوتاشون ضعیف ترند ولی همه دست همو می‌گیرن و جلو میرن، خب راه سخته باید کنار هم باشند، هم پا دست به دست هم

حالا که راه ساده تر شده، اونی که نیرو و بنیه‌اش بیشتره می‌خواد جلو بزنه بره...

اون سه تای دیگه، نا امید نمیشن، خب خدا هست!!

تا حالا هم همه جا خدا بوده که آوردتشون اینجا، من بعد هم خدا هست

دست نفر اول رو رها کردن که بره...

کسی که پای رفتنش می‌گیره رو دیگه نمی‌شه جلوشو گرفت

فقط باید رهاش کرد که بره.

 

 

   + یاس حسینیه - ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢

دختری که حتی اسمش را نمی‌دانم

حسبی الله

صدای جیغ‌های ممتد دخترِ تنهای همسایه می‌آید

فکر کنم اگر یک بار وقتی از خانه می‌آید بیرون تا جنازه‌ی موش‌های خانه‌اش را بی‌اندازد جلوی درب خانه‌ی ما، با او چشم در چشم می‌شدم می‌توانستم برایش دوست خوبی شوم.

و یا شاید وقت‌هایی که با پیرهن گل گلی و شلواری که زده توی جورابش و روسری‌ای که پایینش ریش ریش است، می‌آید برود خرید اگر یک بار جای اینکه از پشت پنجره زل بزنم به‌اش بدوم و بروم سبد خریدش را بگیرم و لبخند بزنم توی صورتش آن‌وقت هم می‌شود با او دوست شد.

وقت‎هایی هست که از آدم‌هایی که فکر می‌کنند عالم دهر هستند و همه‌ی هست و نیست عالم را می‌دانند، خسته می‌شوم، آن وقت‌هاست که پناه می‎برم به آدم‌هایی که هیچ ادعایی ندارند، و آنجاها یک چیزهایی را پیدا می‌کنم که هیچ وقت در هیچ کجای عالم پیدا نمی‌شود.

...

دیروز وقتی از کلاس برمی‌گشتم خانه دوباره جلوی خانه‌مان یک موش خوشگل خاکستری با دست و پاهای سفید، افتاده بود. البته مرده بود!

دختر همسایه‌هم کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود و داشت بروشورهایی که ریخته بودند دم در خانه‌اش را نگاه می‌کرد. دلم هُری ریخت پایین، دلم خواست بروم و باهاش دوست شوم. همیشه کمی تو قسمتی از مواجهه باهاش واهمه داشتم، چند سال پیش با برادرش دعوایش شد و او هم از آن خانه رفت و بعد از مرک مادرش تنهای تنها شده، این 15 سالی که روبروی خانه‌ی ماست به تعداد انگشتهای دستم هم از دور ندیده‌امش، فکر می کنم بیشتر از 40 سالش باشد.

دیروز رفتم جلو و به‌اش گفتم سلام! این موش‌ها را شما می‌اندازید جلوی خانه‌ی ما؟

گفت نمی‌دونم

گفتم خونه‌ی ما تویش پر از بچه است، زن باردار هست میشود نیاندازیدشان اینجا؟ باعث مریضی می‌شوند

گفت هر کس موش توی خانه‌اش هست باید بگذارد داخل پلاستیک و آن را بگذارد توی آشغالها

گفتم بله

حرفهای ما یک دقیقه هم طول نکشید اما نگاهش سرد و بی تفاوت بود، کمر لبخندش شکسته بود و لبهایش سمت پایین خم شده بود و ابروهایش غمگینی چهره‌اش را بیشتر می‌کرد با اینکه در صورتش لطافتی نبود، لحن صدایش غمگین و لطیف بود. دلم می‌خواست حرف‌هایمان کمی بیشتر طول بکشد مثلا به اندازه‌ی یک دوستی، آنوقت هر وقت کیک می‌پختم حتما برایش می‌بردم.

اصلا نمی‌دانم چرا همه از او دوری می‌کنند و چرا از همان اولها که خانه‌مان نزدیک خانه‌شان بود هیچ وقت هیچ وقت نشد که او را بیشتر ببینم.

دلم می‌خواهد با او یک کم مهربان‌تر از اهل محل باشم.

 پی‌نوشت: قسمت اول نوشته را دیشبِ دیروز نوشتم که صدای جیغ‌های ممتد دختر همسایه می‌آمد و هیچ فکر نمی‌کردم که فردایش و به این زودی ب‌بی‌نمش!

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢

یک الگوی تمام شده:

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢

شاکر باش، ذاکر باش

حسبی الله

امروز16اُم شعبان و 4 تیر!

یک روز خیس خیس خیس

تازه ازون خیسهایی که کسی اشکاتو نبینه، مثلا خونه مامانت باشیو چفیه عربیت هم نباشه که اشکاتو پاک کنه و مجبور باشی هی یواشکی اشکای بی اختیارتو بادستت پاک کنی که کسی نبیندشون.

بعد هم، نوای اشکاتو بزاری که صدبار پشت هم هی بخونه:

"لباس غمت، به قامت من.... صدا زدن تو عبادت من

اگر بشود به لطف شما... زیارت شیش گوشه قسمت من

چه مویه کنان به سینه زنم... ز غصه و داد تو سر شکنم

خوشم که شوم به لحظه‌ی مرگ... لباس سیاه شما کفنم

هوای حسین... هوای حرم... هوای شب جمعه زد به سرم... روانه شدم به سوی ضریح بگیری اگر زیر بال و پرم...."

بعد از گریه‌های یواشکی و بغضی که به بزرگی بغضی هزاران یتیم کوفیه، برگردی خونه و ببینی که کسی از هیچ‌کجای عالم برات پیغام گذاشته می‌خوای فردا بری دیدار با رهبری؟!

و تو هی با خودت بخوانی "از تو به یک اشارت از من به سر دویدن..."

اصلا نفهمی این روزی‌های نابِ عالم از کجا می‌آیند و می‌افتند در آغوشت، یکی یکی...

اول سوره‌ی مُلک می‌آید بعد قرآنش می‌رسدبا خط نشانه‌ای میان مرز سوره‌ی مومنون و سوره‌ی نور، یعنی یاس بنشین و قرآن بخوان! بس است این همه بطالت عمر...

اول چفیه عربی مشکی می‌آید بعد تسبیحش . . . یعنی یاس هنوز کسی در آسمان هست که دوستت دارد، ذکر بگو و از ذاکرین و شاکرین باش.

اول و آخرم اشک است فقط! همین...

   + یاس حسینیه - ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢

گربه‌ها

حسبی الله

دلم برای بهزیستی رفتن تنگ شده

دلم بچه های ایزوله رو میخواد

بچه‌های سندرم دان

حتی آنا رو

که 7 سال مادرش یک گربه بوده... که هنوز بعد از هفت سال که با آدمها زنده‌گی کرده باز هم گربه است... ببین محبت اون گربه چه کرده با این بچه! که این 7 سال آدمها نکردند، اُف بر آدمیت ما.

دلم برای مینا تنگ شده

خیلی هم تنگ، حتی برای فرحناز خواهرش. فرحناز رفت به فرزند خوندگی مینا اما رفت مرکز ایزوله، خب مینا از گربه‌ها می‌ترسید. بس که اون 5 سالی که توی زیرزمین دفن شده بود گربه‌ها توی سرش میو میو کرده بودن.

........... ای بابا! حالا اصلا گربه‌ها خوبند یا بد؟!

بی‌خیال گربه‌ها

به سرم زده دوباره برم مرکز

بی خیال همه‌ی آدمها بشم و برم پیش آدمها

خدا هم چه مخلوقاتی داره، یاد اولین باری افتادم که رفتم مرکز ایزوله. با آذر رفته بودیم دنبال مینا که ببریمش مهمونیِ افطار پیش بچه های بهزیستی که توی یه روستا زنده‌گی می‌کردن.

البته شایدم روستا نبود! ذهنم دیگه یاری نمی کنه، اما فکر کنم اسم اون مرکز بهشت بود. دو سه بار بیشتر نرفتیم مرکز بهشت. البته آذر پای کار بود و می رفت.

رفته بودیم دنبال مینا، توی مرکز ایزوله...

وای! چه حس تنگ و ترشی گرفتم. حس وحشتی که سراپای وجودمو میخاروند.

انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بودم، دلم می‌خواست بزنم زیر گریه و صدبار بلند بلند بگم من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم! من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم.

ساعت غیر آموزشی بود و همه‌ی بچه‌ها آزاد بودن. با آذر که رفتیم توی مرکز عمق دلم یک شادی عجیبی بود اما وقتی کم کم بچه‌ها رو دیدم ترس وجودمو گرفت. تقصیر اون بچه‌ها که نبود. اونها تشنه محبت بودن بس که بی‌محبتی دیده بودن ...

اصلا نمیدونم این حسهامو بنویسم یا نه، یا اگرم نوشتم پستش می کنم یا نه!

اما مرکز ایزوله انتهای دنیاست! همه‌ی بچه‌هایی که به خاطر مشکل جسمی یا عقلی از جامعه طرد شدند رو اونجا نگهداری می‌کنند. گاهی بعضی از اینها هستند که خیلی عجیبند، عجیب از نوع خلقت خداوند رو میگم نقص عضوهای حاد.

بگذرم! نمیتونم بنویسم چی دیدم. فقط خیلی ترسیدم، اونقدر که وقتی از مرکز اومدیم بیرون اگه مینا و فرشته باهامون نبودند بلند بلند میزدم زیر گریه...

چند وقت که از اون اولین بار گذشت آذر بهم گفت یاسی من هفته ای دوبار میرم پیش مینا و فرشته میخوای بیای؟ منم یه چک زدم توی گوش ترس و گفتم میام.

الان بعد از 5 سال دچار اون بچه‌های عجیبم. البته یه دوسالی هست نرفتم

حالا دوباره به سرم افتاده که برم... منتظرم آذر از کانادا برگرده، بیاد و منو ببره به ایزوله.

فقط دلم میخواد یک کم از کادر اون مرکز بنویسم و غرغر کنم. اما میترسم به گوش مسئولینش برسه، اونوقت جلوی فعالیت نیروهای داوطلب رو بگیرن و اون بچه‌ها تنهاتر بشند.

   + یاس حسینیه - ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢

حاج اکبر

حسبی الله

حاج اکبر ما پیرمردی مهربان و دلنشین بود
خانه اش یک حیاط کوچک داشت
گوشه ی حیاط یک حوض چهارگوش نارنجی بود که از دو طرف چسبیده بود به دیوار، یادم نمی‌آید ماهی قرمر توی آن حوض، گاهی وقتها دایی ماهی های دودی رنگ میریخت در آن و گاهی هم رخت چرک های مادر بزرگ.
یک درخت انجیر در باغچه‌ای که در طول دیوار بود، هر پاییز کل انجیر خانواده را تأمین میکرد، اما عشق من باغچه‌ی عرضی حیاط بود، با یک بوته ی یاس بزرگ... بزرگ...
وه چه بویی می‌داد، یاس‌های رازقی کنار دیوار.
حاج اکبر گاهی انجیر می‌چید، من زیاد از خانه‌ی پدر بزرگ در زمان حیاطش یادگاری ندارم. نمیدانم آن وقتها چه خبر بود، اما ما ممنوع الملاقات خانواده بودیم، ما اهواز و یزد بودیم.
یادم هست حاج اکبر از جبهه یک پتوی غنیمتی آورده بود.
از زندانهای زمان شاه هم یک غنیمتی آورده بود که ارزش بسیار داشت، بابا سواد نداشت اما در زندان هم بند "نواب صفوی" بود و نواب به او قرآن خواندن را تعلیم داده بود.
بعدتر که رفت حج، وقتی اعلائم برائت از مشرکین را فریاد می‌کشید همصدایانش را با گلوله های تیر زدند، بابا افتاد زیر دست و پای حجاج ، قرار نبود آنجا و در مکه شهید شود، او هنوز کارهایی بر دوشش بود که باید به انجام میرساند. قفسه ی سینه‌اش این فشار را تاب نیاورد و شکست...
بابا سوزنبان بود، در راه آهن تهران
همان نزدیکی های راه آهن در خیابان ولی عصر عجل الله فرجه، خانه‌اش را خرید، در محله‌ی امیریه،
70 سال پیش آنجا امیریه بود، چهارراه معزالسلطان.
بابا میلنگید
یک روز وقتی صدای سوت ممتد قطار را شنید، آسیمه‌سر خود را به ریل رساند و مرد جوانی را دید که روی ریل افتاده،  بابا او را نجات داد اما قطار به‌اش برخورد کرد و یادگارش لنگیدن خفیفی شد....
بابا قبل از جان دادن هم پا داده بود هم سینه‌ی فراخش را...
و چه لذتی داشت سر بر سینه‌اش گذاشتن...
بابا بزرگم... من هنوز نوه‌ی کوچک تو! بیا و بگذار یک بار دیگر سر بر سینه‌ی مجروح تو بگذارم...
بابا که شهید شد، در حال خواندن نماز شبی بود که از جوانی ترک نکرده بود، قدش بلند بود و به سقف سنگر می خورد، بابا همیشه ایستاده نماز شب می خواند، از سنگر رفت بیرون برای نماز
اما نرفت که نماز بخواند، رفت که نماز او را بخواند، او را بخواند به آسمان و چون مولایش علی با فرقی شکافته به سمت آسمانِ نماز پرواز کند.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢

بابا نوری:

حسبی الله

روز انتخابات امسال دقیقا افتاده روز شهادت بابا نوری

24 خرداد

26 سال از شهادتت می گذرد مرد، تو رفته‌ای و حالا که من بزرگ شده‌ام جای خالی‌ات را حس می کنم، بد حس می‌کنم این تنهایی‌ها را

کاش بودی، این روزهای سخت...

روز رفتنت یادم هست

از مدرسه آمده بودم

امتحان داده بودم

مادر وسط حیاط یک دست سفید نشسته بود

گونه اش رنگ گلبرگهای گل محمدی شده بود، مادر بزرگ آمده بود یزد، میهمانی گلهای هفت رنگ.... مادر چقدر آن باغچه ی پر گل را دوست داشت و آن حوض بزرگ و ماهی هایش را.

آن روز دوتا از ماهی هایش آمده بودند روی آب

حتما مرده بودند. حتی وقت نکردیم که ماهی ها را دفن کنیم، لابد گربه بردشان.

مادر بزرگ رفت، اما مادر همه‌اش گریه می‌کرد. من نمی دانم چه خبر بود اما دعواهای بزرگترها بود! بزرگترهایی که راز اختلافاتشان را نگفتند. اما ما دیر رسیدیم به مراسم

همه رفته بودند

ما رسیدیم سر قبری که رویش یک ترمه افتاده بود

می گفتند اینجا قبر بابابزرگ است

مادرم خاک روی سرش میریخت

و قبرستان خالی خالی بود از آدمها، فقط مادر بود و قبر پدر

دست کرد زیر ترمه یک آلوی زرد پیدا کرد، یادم هست که گفت: بابا! آمدنم را قبول کردی؟! تو حتی برایم آلو هم کنار گذاشتی.

بابا بزرگ همیشه توی جیبهایش یک خوردنی داشت، ما را که میدیددست می کرد توی جیبش و یک چیزی میداد به ما که یک دنیا شادی و خنده بود، اصلا دستهای این مرد برکت بود، برکت.

آهای مرد، کجایی؟ دلم برای تو تنگ شده. همه میگند که من را خیلی دوست داشتی. هشت ساله بودم که رفتی. هشت سال... حالا شده ام 34 ساله

هنوز دنبال رد نوازش دستهای توام ای مهربانتر از مادر

بابا نوری، بابا بزرگ، حاج اکبرم... من هنوز همان دخترک هشت ساله ام وقتی می آیم پیشت دستت را بکن توی جیبت و یک دنیا مهربانی به من بده.

پنجشنبه صبح می آیم پیشت، یادت نرود می آیم یک دنیا بی دنیایی ازتو بگیرم، بگذارش توی جیبت.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

محاق رجب

حسبی الله

محاق است امشب

نه ماه رجب پیداست در آسمان

نه ماه شعبان...

اما هنوز میدانم که در شهر رجبیم...

أین رجبیون؟!

از اولین شب زنده‌گی‌ام که ماه چهارده‌ رجب را دیدم تا الان 34 ماه رجب را درک کرده‌ام، خدایا بسم نیست؟! کی من را هم جزو رجبیون قرار می‌دهی؟! أین رجبیون...

   + یاس حسینیه - ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

منشی من:

حسبی الله

آدمی که مثل من مشغول باشد باید یک منشی اختیار کند

منشی ای که از اول صبح  وقت نماز را یادآوری کند

و تا آخر شب یک به یک برنامه هایت را یادت بیاندازد مثلا

سر ساعت 9 بیاید دستت را بگیرد بالا و با صدای بلند بخواند: "الهی عظم البلاء و برح الخفا..."

ساعت 11 که شد هی سقلمه بزند بهت که یادت نرود قرار هر شب را !! اکبر منتظر است ها!

وقت مباحثه ها و کلاسهایت را هی گوش زد کند

حتی وقت کلاسهای بچه ها را

هر کس که زنگ میزند وصل کند به تو

سایتهایت را چک کند و خبر بدهد

ایمیل که می‌آید به‌ات بگوید

نوشته هایت را طبقه بندی کند

اسم و شماره دوستانت را نگهداری کند و هزار کار دیگه که الان یادم نی‌ست! و تنها کاری که ازش بر نمی‌آید مرتب کردن خانه است!

تازه قبلنها هم که مدام چک می کرد که ورزش صبحگاهی ات را انجام داده ای یا نه! چند کیلو کالری غذا مصرف کردی و ازاین گیرهای مامان بزرگی که یک بار نشستم مقابلش و گفتم : "ببین شراره* جان ! ازین حرفها نزن خوشم نمیاد! من همینطوری چاقالو بودنو بیشتر دوست دارم!" ایشان هم از رو رفت و بی‌خیال گیر دادن شد.

حالا منشی عزیزت بعد از یک سقوط آزاد از یک ارتفاع نه چندان بلند بیافتد و صورتش خط خطی بشود و همه ی کارآیی‌هایش را از دست داده باشد، چه حس و حالی داری؟!

از همه کارهایم جا می‌مانم. اصلا دیگر شماره‌های دوستانم را هم ندارم.

کلا سرم خلوت شده!!! نه تاریخ امتحانم را می دانم نه ایمیلم را چک می‌کنم، حتی دیگر گاها یادم می‌رود که موهایم را شانه کنم یا دعاهایم را بخوانم. اگر خدا اذان را اختراع نکرده بود شاید وقت نماز را هم کلا فراموش می‌کردم!

بعضی ها می‌گویند که بیخیال منشی عزیزم بشم و یک منشی دیگر بگیرم، که نظرم این است که اصلا و ابدا! هنوز شراره جانم خیلی بروز و خوب است.

همان روزِ سقوط بردمش دکتر، تشخیص ایشان این بود که مشکلش قابل حل است فقط باید یک صورت جدید برایش بگذارد. اما هنوز که هنوز است نبردمش که بستری اش کنم. کلی اطلاعات و نوشته های ضبط نشده رویش است که اگر از بین برود دیگر رفته است!!!

این روزها، شراره مظلوم و بی صدا خوابیده است روی کمد کنار تلوزیون با آن صورت شکسته و نافرمش... دلم برای صدایش قنج می‌رود. خیلی بد است که آدم اینطور معتاد و وابسته‌ی موبایلش باشدها!!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

شب مادر

حسبی الله

آیه  دیشب اومده بهم یه بسته کادو پیچ داده که با چسب مایع چسبونده. بعد میگه : "شبِ مادر! مبارک" :-)
بسته رو باز کردم یکی از دفتر نقاشیهاشه که تموم شده.
برای شبِ مادر هدیه داده به من. آیه دنیای شیرین کودکیه.
توی این روز و شبهای تبریک یادمون باشه که ابراز محبت واقعی از هزارتا هدیه گرونقیمت ارزشش بیشتره.
البته خب بستگی به روحیه ی خانم محترم هم داره. وسایل هدیه گرفته شده به مرور زمان از بین میره اما شیرینی و تلخی خاطرات هیچ وقت از بین نمیره.

میلاد حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها و عیدتون مبارک .

   + یاس حسینیه - ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

مسجد کوفه

حسبی الله

به راستی کجای عالم این چنین عظمتی دارد جز بیت الله؟!

دلم برای مسجد کوفه سخت تنگ شده است. برای جلال و جبروت بی مثالش و آن محراب لطیف و دوست داشتنی اش سخت دلتنگم...

دخیلک یا علی علیه السلام

دخیلکک یا مهدی عجل الله فرجه

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢

عمه ایران

حسبی الله

صبح ساعت 4:30 پسرش را بیدار کرد برای نماز
چند دقیقه بعد حالش بد شد, حمله قلبی بود گمانم. تا آمبولانس برسد به رحمت خدا رفته بود.
یکراست بردندش غسال خونه.
ساعت 7 صبح دفنش کرده بودند.
بعضی ها چقدر ساده و راحت می میرند. همانطور ساده و صمیمی که زنده گی کرده بودند.
اسمش "ایران" بود, عمه ام بود. دیروز صبح به رحمت خدا رفت.
یک فاتحه مهمانش کنید.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱

امتحان:

حسبی الله

دوروز دیگه امتحان دارم

یه خداد سالی هست که امتحان ندادم و فقط امتحان گرفتم! حالا امتحان دارم!!! سخته درس خوندن، چه مرارتها که بچه ها از دست این معلم ها می کشند!

فاطمه و آیه رو فرستادم خونه مامانم که مثلا درس بخونم، اما مگه میشه؟!

دقیقا وقت امتحان و درس یاس نوشتنش میگیره! میشینه داستان می نویسه!

بعد حافظ خوندنش می گیره، میره شعر می خونه

نقاشیش می گیره!! اما از دست این یاس بازیگوش! بچه بشین سر درست!!!

امان از وقتی که هوس تجدید خاطرات کنه!

گاهی هم چت می کنه! این لابلا هم سری به پلاس می زنه !!

حالا موضوع درسم در مورد چیه؟!

تسلط بر خود نیشخند استاد هی می فرمایند طائر خیال خود را در اختیار بگیرید و شاگرد هی ازین شاخه به اون شاخه می پره!

اینم عکس درس خوندن من ! در واقع درس خوردن من !

   + یاس حسینیه - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱

میلاد پیامبرم محمد صلوات الله علیه:

حسبی الله

ایوان کسری که فرو ریخت
آتش که خاموش شد
جهان که در سکوت فرو رفت
بدی ها یک لحظه همی بودشان را از دست دادند.
پا به  زمین گذاشت  روحِ زمین و زمان
زمین معنا گرفت
انسان شرف یافت
محمد صلوات الله علیه، نزول اجلال کرد به زمین.
و حالا
خدا خواست که من و تو از پیروان کسی باشیم که همه ی جهان برای خاطر عزیزش خلق شده است.
کسی که بدی ها و ظلم و فساد و طاغوت را در هم شکست و جهاد و هجرت را به ما آموخت.
حالا این من این تو، چند بار برای ارزشهایمان جهاد کردیم و چند بار هجرت کردیم...
همه آرزویم این است
در این شب میلاد جهاد اکبری بشویم و هجرت اکبر کنیم از خود انشالله.
میلاد بر شما مبارک باد.

   + یاس حسینیه - ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱

یاس و پرده و کارگاه:

حسبی الله

من به پرده های خونه خیلی حساس بودم، یکی یکی چینهای پرده رو از بالا تا پایین مرتب می کردم و زنبق هر وقت میومد خونه میگفت که "وای یاسی تو چه حالی داری!!" وقتی یکی از چینها نامرتب بود؛ می‌گفت: "امروز حوصله نداری" دو سه تا از چنها که به هم می‌ریخت و مرتبشون نمی‌کردم، می‌گفت: " معلومه امروز یه چیزیت هست!" بعد از اینکه مدتها چینهای پرده مرتب نشد و خونه تمیزکاری‌های ظریف و کدبانوگرانه نشد، دیگه زنبق نپرسید که، چیزیت شده یا نه، چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است؟! انگاری که حال من مثل پرده کج و کوله شده بود.

خودم هم فهمیده بودم که یک چیزیم شده! چه برسه به بقیه. هر کسی که رد می شد می پرسید: "چیزیت شده!" و من با لبخند همیشه‌گی‌ام می‌گفتم: "نه!" نمیدونم حالا اونها باورشون میشد یا فقط نمی خواستن که به من گیر بدن، دیگه سوالی نمی کردن و از موضوع می گذشتند.

جمعه مهمون داشتیم، پرده‌ها رو صاف کردم، از بالا یکی یکی چینها را گرفتم و تا پایین آوردمشون، شروع کردم به تمیز کاریهای ریز و همه جا رو برق انداختم. نه اینکه این مدت که پرده ها نا مرتب بودن مهمون نیومده بود! نه، اومده بود! اما کسی چین‌های پرده را مرتب نکرده بود.

از اول بهمن هم شروع کردم به جمع کردن کارگاهم، همه وسایلش رو ریختم توی کارتن و چسب زدم و گذاشتم گوشه انباری، تقویم امسالم هم منتفی شد، فقط یه تعداد کمی آلبوم عکس زده بودم که اونم بازاریابی شده و یه سری کار جزئیش بیشتر نمونده.

الان شدم یه خانوم بازنشسته خونه دار، ولی این کلمه آخر اصلا بهم نمیاد! خونه‌دار! خونه دار برای اون خانوماییه که خیلی خانومند و کدبانو و با سلیقه و مهربونن. من که این وصله ها بهم نمی چسبه! خلاصه بعد از سی و اندی سال خونه‌دار شدم.

حالا که پرده ها مرتب شده به نظرتون من خوب شدم؟! دیگه چیزیم نیست؟! یعنی می‌تونم یه خانوم خونه‌دار بشم!

البته اینم ازون داستانهاییه که بشنو و باور نکن! فکر می‌کنم مثل همون قضیه مدرسه نرفتنمه که از مدرسه اومدم بیرون و کلی نوحه و مویه کردم برای دلم، بعد رفتم و توی مدرسه فاطمه معلم بی‌جیره و مواجب شدم. یحتمل به زودی یه کار دیگه دست و پا می کنم.

یکیش بازیگردانی یه تأتر برای مدرسه فاطمه‌ست . . .

یکی دیگه‌اش اینکه یه جایی پیدا بشه، که بشه کارگاه ! اونوقت وسایل از گوشه انباری تشریف ببرن اونجا و دونفر مشغول بشند و من هی برم بهشون طرح بدم و کار یاد بدم و بیام!

یه جمله دیگه هم بگم که نمونه توی گلوم : "من عاشق کارگاهم بودم! خدا کنه دوباره راه بیافته."

دعا از شما.

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱

سفر و دلتنگی:

حسبی الله

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... بدجور! الان هم از همان موقع هاست بدجورتر!!

وقتهایی که یوسف نیست، کلا زنده گی مختل میشه. همه جا یک چیزی نیست که اون که نیست یوسفه!

پنج شنبه رفقای وبلاگی به یاد قدیمها دور هم جمع شده بودن، البته نمیدونم چرا جای پاتوق قدیمی "خونه یاس و یوسف" رفته بودن خونه لولک سابق و هجرت فعلی.

به من گفتن با بچه ها بیا، اما نمیشد بدون یوسف رفت!! فکر نمی کردم این همه وابسته باشم به همسر گرامی :دی

این بود خلاصه ای از حال و روز گرفته ی من!!! تنها جهت عرض خاطره و ثبت در خاطرات شخصی نقل شد.

جهت اطلاع بیشتر: یوسف ده روزه رفته سفر! مشهد.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱

داستان یک معجزه:

حسبی الله

روایتی حق است، بخوانید:

گفت:

به واسطه ی کاری که کرده بودم شرایط گناهی فراهم شد که از آن گناه اجتناب کردم، به فکر فرو رفتم که اگر مرتکب آن گناه میشدم مستلزم چه عذابی بودم و تصمیم گرفتم خودم را تنبیه کنم.

قاشقی را روی آتش گذاشتم تا خوب گداخته شد تا حدی که رنگش به سیاهی میزد. قاشق گداخته را روی دستم گذاشتم، سوزشی حس کردم و قاشق را برداشتم، اتفاق خاصی نیافتاد فکر کردم شاید قاشق خوب گداخته نشده باشد دوباره قاشق را روی آتش گذاشتم و صبر کردم تا سرخی ای در آن فلز گداخته نمایان شود. مجدد قاشق را روی دستم گذاشتم. صدای سوختن و جیزجیز پوستم را که شنیدم قاشق را برداشتم، سوزشی ایجاد شد اما هیچ اتفاق دیگری نیافتاد، فکر می کردم با آن داغی ای که قاشق دارد لابد باید پوست دستم را می کند. با خودم فکر کردم که شاید قاشق خوب داغ نشده باشد، قاشق را در لیوان آب فرو بردم صدای بخار شدن و جلیز و ولیز کردن آب به حدی بود که مطمئن هستم اگر فلزی به آن داغی با پوست دست برخورد میکرد حتما مقداری از پوست را میکند.

نیت کرده بودم که طعمی از آتش جهنم را بچشم پس دوباره قاشق را روی آتش گذاشتم تا دقایق بیشتری بماند، قاشق دیگر رنگ برنجی خود را از دست داده بود و کاملا تیره و سرخ شده بود، از زدن آن جسم داغ به دستم هراسناک بودم اما با خودم گفتم اگر یک بار بسوزم طعم این سوختگی هشداری برای آینده من خواهد بود. پس قاشق را به دستم زدم، سوزش عمیقی ایجاد شد اما باز هم اتفاق خاصی برای دست من نیافتاد، دوباره و سه باره  و بارها و بارها قاشق را به دستم زدم و دیدم باز هم جز سوزش اتفاق دیگری نمی افتد، قاشق را روی پوستم گذاشتم، شدت سوزش آنقدر زیاد بود که استخوان دستم داغ شده بود و تیر می کشید، قاشق را برداشتم و جز سرخی اندکی در پوست اتفاق دیگری را مشاهده نکردم. انتظار داشتم مثل سوختگی هایی که قبلا داشتم پوست دستم ور می آمد یا حداقل یک تاول می‌زد.

نماز شبم را خواندم و شرمگین از خودم و خدای خودم خوابیدم، صبح که بیدار شدم، سوزش اندکی در دستم بود، هنوز سردرگم بودم از این اتفاق که چطور این همه من خودم را سوزاندم و نسوختم. به ناگاه به یاد آوردم مولایم امام حسین علیه السلام را که گفته اند هر کس به زیارت ایشان برود در آتش جهنم سوزانده نمی شود و من تازه از سفر کربلا بازگشته بودم.

 

در واقع اگر دستم به وضع فجیعی می سوخت و تاول می زد و زخم میشد به حتم سوزشش کمتر از سوز دلی بود که حالا دارم.

به ابی و انت و امی یا حسین...

این حسین کیست....

   + یاس حسینیه - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱

سفرنامه کربلا (1)

حسبی الله

رفتیم اول نجف

دل تو دلم نبود

از اول سفر دچار درد شدید آپاندیس شدم که راه رفتن رو برام دوچندان سخت کرده بود، البته از ترس اینکه نگذارند پیاده برم خیلی به روی خودم نمی‌‍آوردم، تارسیدیم نجف بااجبار یوسف رفتیم درمانگاه، دکتر گفت که آپاندیسه و باید سریعا برم بیمارستان حکیم و آزمایش بدم، من هم گفتم اگر تا فردا خوب نشدم میرم، الان دردش در حد تحمله و نیازی به مسکن هم ندارم.

بعد از شام راه افتادیم به سمت سمت حرم مولا، همش می ترسیدم از عظمت و جبروت علی علیه السلام، استرس داشتم، هول کرده بودم. هی توی فکرم با خودم بالا و پایین می کردم که رفتم اونجا چه کار باید بکنم چی باید بگم به مولا و غیره، بعد از گم کردن یوسف رسیدم به باب القبله، وقتی یوسف رو گم کردم توی اون شلوغی ها غم غربت عجیبی افتاد روی دلم، همونجا هم رئیس کاروان منو دید و دست یک خانومی رو گذاشت تو دستم و گفت که با ایشون برو، این دفعه اولشه که اومده و گمش نکن! دیگه نمیتونیم باهاتون قرار برگشت بذاریم و باید دونفری برگردید هتل.

رفتیم و نماز مغرب و عشا رو خوندیم و نماز زیارت و زیارت نامه رو توی حیاط خوندیم. اون خانوم خیلی دوست داشت که بره تو و ضریح رو ببینه، من ولی دل به شک بودم، با هم رفتیم تو، فکر می کردم مثل حرم امام رضا علیه السلام باید چند تا رواق رو پشت سر بذاریم تا برسیم به ضریح تا اومدم چند تا جمله آماده کنم که به حضرت بگم ضریح رو دیدم و درجا خشکم زد. همراهم گفت می ری زیارت؟ گفتم نه! من جرآتشو ندارم!

بعد هنوز یک دقیقه نشده بود که عینکم رو دادم دستش و گفتم من رفتم! رفتم تو جمعیت و هی گفتم من خسی بی سر و پایم که به سیل افتاده ام... رسیدم به ضریح و پهلوم رو چسبوندم به ضریح گفتم: "آقا من می خوام پیاده برم کربلا، نکنه نتونم، خودت درستش کن" همین یک جمله شفا داد مرا و درد رفت که رفت که رفت...

#مسافر_اربعین

   + یاس حسینیه - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم:

حسبی الله

از اول هی می‌گفتم بای پیاده بریم، می‌گفت "نه! سخته، تو پات مشکل داره نمی‌شه"

بعد یکهو راضی شد، یک کاروان خوب پیدا کرد که رفقاش هم ثبت نام کرده بودند و خانم‌ها هم بودند. اسم نوشتیم.

همان روز گفت برو عکس بگیر برای تمدید پاسپورتت، عصر عکس فوری گرفتم و کارهای پاسپورت گیری 3 روزه انجام شد، اما وقتی پاسپورت رسید دستم که یک روز از مهلت تحویل پاسپورت گذشته بود . . .

بعد کلی به این ور وآن ور زنگ زده بود، که شاید بشود که برویم. نشد.

پاسپورتها را گذاشته بود توی کیفش و با خودش اینطرف و آن طرف می‌برد که مبادا جایی جا جور شود و باز پاسپورتها دیر برسند. نشد! دیگر بی خیال شده بود، گفت بیا اربعین برویم مشهد. راستش دلم گرفت، نه که نخوام برم مشهد... نه! اما اربعین، کربلا، پیاده...

جمعه بود و تو فکر برنامه مشهد، دوستش حسین زنگ زد، حرف زد، تلفن قطع شد.

گفت بار سفر ببند پنج شنبه عازمیم...

همین

   + یاس حسینیه - ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱

یلداست:

حسبی الله

امشب از آن شبهاست

ماه چارده نیست، اما جنون آمیز است. دلتنگی از یک طرف، دلگرفتگی از طرفی و تو هم که نیستی برای بغض هایم.

دلم گرفته برای تنهاییِ مادری، یک مادر شهید که سالها زیر درخت اناری و توی اتاق کوچکی تنهایی برای پسرش دلتنگ می‌شد، و حالا دوشب است که دیگر آن اتاق و آن درختِ محبت دلتنگ نیستند. به وصال معشوق رسید و سبکبار و سبکبال پرکشید به آغوش پسر.

 

دلم تنگ است برای مهربانی دستهایی . . .

یلداست و من بی تو دچار یلدااَم، تمام شبانه روز را.

دچار توام و دچار توام و دچار تو . . .

 

امشب از همیشه بیشتر دل‌تنگ تو می‌شوم . . .

   + یاس حسینیه - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱

یادواره روزهای دور 2:

حسبی الله

حسبی الله

افتادم به یادواره نویسی قدیم‌ها
یادم هست که اوایل جنگ که در اهواز بودیم پدرم و شوهر خاله ام از مسئولین بودند، پدرم در تامین اجتماعی و شوهر خاله ام در آموزش پرورش.
همه همسایه ها و دوستان از اهواز هجرت می‌کردند.
اونروزها سر ماندن و نماندن بین خیلی خانواده ها درگیری‌هایی پیش آمده بود.
به پدرم و شوهر خاله‌ام گفته بودند که شما از مسئولین هستید و از شهر خارج شوید.
شنیده بودم که اغلب مسئولین شهر گفته بودند که ما هم از مردمیم و در شهر مانده بودند.
ما هم ماندیم تا وقتی که پدرم منتقل شد به یزد.

همسن‌های آیه دختر کوچکترم بودم، اما خوب یادم مانده اضطرابهای موشکباران را. صدای آژیر قرمز هنوز برای من طعم تاریکی و خاک می‌دهد. یادم هست مثل شنیدن سفیر خمپاره،دستهایم را می‌گذاشتم روی گوشم و می‌نشستم زمین. دستهای مادرم روشن بود، وقتی همه جا تاریک می‌شد باز هم مرا می‌دید و از زیر دست و پا مرا می‌کشید  بیرون و در بغل خودش جایم می‌داد  و  می‌دوید سمت پناهگاه‌های نیمه تاریک و صدای گریه‌ی بچه‌ها.

من هیچ‌وقت بلند بلند گریه نمی‌کردم، اشکهایم راه خودشان را بلد بودند صاف از کنار چشمم می‍‌‌رسیدند به لبهام و من از همان بچه‌گی اشک نوشیدن را یاد گرفتم. فکر کنم از همون موقع‌ها بود که فهمیدم غمخوار مادر بودن یعنی چه، گاهی وقتها اشک‌های مادرم هم می‌چکید روی صورتم.

کم کم برادرم توی دل مادر بزرگتر شد و وقت دوویدن به سمت راه‌پله ها ی زیر زمین یا پناه‌گاه بعد از اینکه دستهای روشن مادر مرا پیدا می‌کرد، دستهای خواهرم مرا می‌گرفت و می‌کشید دنبال خودش و من مثل عروسک کاموایی بی‌اراده دنبالش کشیده می‌شدم.

تصاویر مبهم و نیمه روشنی از فضای پناه‌گاه یادم هست، اما وقتهایی که به زیر زمین خانه می‌رفتیم مادر در گوشه ای دنج شمع روشن می‌کرد که من و خواهرم زیاد نترسیم. هیچ‌وقت پدرم را یادم نمی‌آید، چشمهای هراسناک خواهرم و دستهای روشن مادرم بیشترین خاطرات من از آن زمانهاست. صدای انفجارها و حتی این جمله مادرم که خیلی توی ذهنم مانده : "این دفعه خیلی نزدیک بود!" و صدای ناگهانی فروریختن شیشه‌ها...

   + یاس حسینیه - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱

یادواره های روزهای دور:

حسبی الله

حسبی الله


اوایل جنگ ما اهواز بودیم, خواهرم دبستانی بود توی موشک بارون مىرفت مدرسه مادرم من را هم مىبرد مدرسه, من کوچکتر بودم مینشستیم توی حیاط مدرسه کنار مادرهای دیگر.
من هنوز صدای آژیرها و جیغ ها را خوب یادم هست,
بطری آب و حوله را یادم هست و پلاستیکی که برای کشیدن روی سرمان مادر داده بود...
مادر خوب به ما یاد داده بود که اگر شیمیایی زدند در بطری را باز کنیم و آب را بریزیم روی حوله, حوله را ببندیم روی دهانمان و بعد پلاستیک را بکشیم روی سرمان. خیلی وقتها توی خونه تمرین می کردیم.
هنوز پنجره شکسته ی مدرسه را یادم هست که چهارچوبش آبی بود.
هروله ها و جیغهای بچه ها را هم توی حیاط مدرسه یادم هست.
حتی اضطراب و نگاه های خیس مادرها وقتی با هم حرف می زدند را هم یادم هست.
مادرهایی که درس را تعطیل نمىکردند و توی حیاط مدرسه مىماندند که اگر قرار رفتن باشد همه کنار همه باشند...

   + یاس حسینیه - ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱

عاشقانه شده‌ام:

حسبی الله

بعد از سالها دوری از شعر و جلسات شعر، این روزها پیوند عجیبی خورده‌ام دوباره به شعر. تمام احساس‌های روزهای دورم باز زنده شده‌اند  و باز شور عجیبی سراپای مرا پر کرده است.

درست مثل وقتی که به کلاس‌های قیصر می‌رفتم و استاد گرانقدرم آقای سعیدی‌راد با من شعر کار می‌کرد و در جلسات سه شنبه‌های سید ضیاءالدین شفیعی شرکت می‌کردم. همان موقع ها که سید هانی رضوی هم هرازگاهی شعر و موسیقی و آوازش را تقسیم می‌کرد با من و یوسف.

یادش بخیر آن‌روزهای دور...

این روزها دوباره برگشتم به جلسات سه‌شنبه‌ها و شعر، و من هنوز بعد از این همه سال شاعر نشده‌ام، اما شعر گوش دادن رسم عجیبیست، خصوصا وقتی شاعری شعر خودش را می‌خواند و الحق که: "شاعر شنیدنی‌ست."

امشب به شب‌ِشعر یک پلک کربلا رفتم، سی شاعر پیش کسوت و جوان شعرهایشان را خواندند و جلسه ی خوبی بود، شاعرانی مثل محمد علی بهمنی، موسوی‌گرمارودی، یوسفعلی میرشکاک، مصطفی رحماندوست، اکبر آزاد، عبدالجبار کاکایی، علیرضا بدیع ، محمدمهدی سیار، سعید بیابانکی، افشین یدالهی، محمد مهدی مجاهدی، مهدی مظاهری، بیژن ارژن و ... شعر خواندند و البته از همه مهمتر این بود که آقای عبدالرحیم سعیدی‌راد هم شعر خواندند و بعد از سالها استاد فرزانه‌ام را دوباره دیدم و شعر دوباره در وجودم جوانه زد.

سرشار از شعر شده‌ام و باز . . .

   + یاس حسینیه - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱

داستان یک دیوانگی:

حسبی الله

وقتی همه چیز قرو قاطی می‌شه و آدمی که من؛ که همه زاد و توشه‌اش نوشتنه، با خودش با احساسش قهر می‌کنه و دلش ننوشتن می‌خواد، بعد همون من میاد و یکهو می‌زنه زیر کاسه و کوزه‌ی نوشتنش و هرجا که می‌نوشته رو تعطیل می‌کنه.

بعد همینطوری هی دلش قیری ویری می‌ره که من‌ش بیاد حس قلم بگیره و رقص انگشتاش روی کیبرد یه  دوتا  دل و احساس رو گره بزنه، بعد بی‌خیال بشه و توی آینه‌ی خیالش به من‌ش اخم کنه.

بعدشم تازه هی دزدکی باز بره سراغ نوشته‌های قدیمی‌ش و دوستای دست به قلم‌ش و هی دلِ من‌ش رو آب کنه! و باز هی ننویسه.

بعد هر کی می‌یاد و می‌پرسه چی شده؟! رُک و راست بگه: قاطی کردم! دلم تنهایی می‌خواد، دلم کسی‌و نمی‌خواد، دلم قهره...

بعد حس قاطی بودنش اونقدر بالا بگیره که هر چی دوست و آشنا داشته که یه روزی باهاشون حرف می‌زده رو بلکل دیلیت کنه جز دو سه نفر انگشت شمار!!

خلاصه این من‌خان ِ من کمی که چه عرض کنم، کلی قاطی کرده بود.

بعد یک‌هو یک دوستی که از چند و چون ماجرا خبر داره بیاد و قسمت بده این من رو که بنویسه و کلی هم من ِ من را لای منگنه‌ی رفاقتش شرمنده کنه و این بشود که نشود ننویسی و نوشتن باز از سر گیرد...

----------------

دل را به کف هر که دهم
باز پس آرد.
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد... {از: بختیاری}

بی‌چاره یوسف‌م! که منِ ِ دیوانه را تا حالا نگه داشته!!!

   + یاس حسینیه - ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

شهیدان زنده اند . . . الله اکبر

حسبی الله

حسبی الله

یه چند وقت پیش یه قطعه طرح کوتاه به نظرم اومد و نوشتمش برای خودم. جمله اش این بود:

 

تو انعکاس نماز ظهر عاشورایی.

 

چند وقتی به این جمله هی خیره می شدم و میخوندمش. ازون جمله ها بود که نمی دونم از کجا متولد شده بود. تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم که یه مطلب در مورد شهید گمنام بنویسم. داشتم نوشته هامو زیر رو می کردم که این جمله رو دوباره دیدم و اینطور تصیحش کردم:

 

شهیدگمنام انعکاس نمازیست
که ظهر عاشورا خوانده شد.

 

میخواستم مطلب رو پست کنم توی پلاس گفتم یک تصویر پیدا کنم و براش بذارم. کلی گشتم و یه تصویر خوب پیدا کردم و گذاشتم، البته چون همه‌ی این کارها رو با موبایل می‌کردم خیلی قدرت مانور و دقت و این چیزا رو نداشتم.

حالا دقیقا بعد از 20 روز نتم درست شد و رفتم توی پلاس، داشتم مطالب رو زیرو رو کردم که کسی بی جواب نمونده باشه. که نگاهم افتاد به تصویری که برای این نوشته انتخاب کرده بودم، حالا تصویر رو میشد واضح دید: یه سنگ قبر شهید گمنام که عکس گلدسته مسجد افتاده بود توش. شگفت زده شدم از ربط تصویری که درست ندیده بودمش، به نوشته.

اینجا بود که فهمیدم، هیچی نیستم. هیچ کس نیستم. اصلا منی نیست که بگه من.

چه‌کاری از خودم کردم که بهش افتخار کنم؟ هر کاری  که انجام دادم همه‌اش شر و گناه بوده. هر چه خوبیست از جای دیگه‌ای میاد و مردم به اسم من ثبتش می کنند و بعد این "من" سرشو می‌گیره بالا و فکر می کنه که آره خیلی کارا بلد بکنه...

ای دل غافل که این "من" هیچ‌کاره‌ست؛ همه‌کاره یه‌جای دیگه نشسته و داره هی خیر پشت خیر میاره...

اللهم ارحم عبدک الضعیف، الذلیل، المسکین، المستکین ، الجاهل...

 

شهیدگمنام انعکاس نمازیست
که ظهر عاشورا خوانده شد.

--------------------------------------------------------------------

حتما باید نوشت: از دوستان عزیز عذرخواهی می کنم که نتونستم حدود یه ماه به وبلاگاتون سر بزنم. نتم مشکل داشت با موبایل هم میشه فقط وبلاگ خوند. کامنت گذاشتن عذابی بس عظیم است!!!

   + یاس حسینیه - ٥:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱

شهدا زنده اند... الله اکبر

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

فاطمه‌ی کارتونی من:

حسبی الله

یادمه بچه‌تر که بودم چند تا شخصیت توی کارتونها و برنامه های اون زمان بود که واقعا دوستشون داشتم:

1- آن شرلی با موهای قرمز: عاشق این شخصیت و رویاهاش بودم. منم درست مثل اون در رویاهای خودم غرق بودم و در جهانی ماورای این جهان زنده‌گی می‌کردم.

2- جودی آبوت: عاشق رویاهاش و شیطنت‌هاش بودم و اینکه برای خودش در دنیای خودش حد و مرز نمی ذاشت و این ماورای زمان و مکان بودنش خیلی به من نزدیک بود.

3- کلاه قرمزی: بس که من از خنده روه‌بر می‌شدم وقتی نگاهش می‌کردم، ساده‌گی‌شو دوست داشتم و طرز فکر منحصر به خودشو.

4-پسر خاله:جهان بینی‌ش منو داغون می‌کرد و می‌کنه.

حالا چندین سال و اندی ازون زمانها گذشته و خدا به من یه فاطمه داده، که هم برای من آن شرلیه و هم جودی و کلاه قرمزی و هم پسرخاله!

یه روز که از شیطنت‌هاش به تنگ اومده بودم شبکه پویا داشت جودی آبوت رو نشون میداد، اون موقع دیدم که من سالی‌ام و فاطمه جودی! دیدم واقعا کارهای خارج از عرف فاطمه چقدر شبیه کارهای جودیه!!! بعد با خودم فکر کردم یه زمانی از عشق جودی مجنون بودم! حالا خدا این فاطمه رو داده بهم که در آن واحد هم جودیه هم کلاه قرمزی هم آن و هم پسر خاله!

 

پی نوشت فوق مهم!: سعی کنید از شخصیت‌های آرام و پرکار مثل : "پرین" یا "حنا دختری در مزرعه" خوشتون بیاد! برای آینده‌ی خودتون می‌گم! اعصابتون آروم‌تره اینجوری.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

بغض‌های تو:

حسبی الله

بغض‌هایت را
روی شانه‌ی آجرهای شکسته گریه کن
بغض‌هایت را
لابلای خاکهای درهم جستجو کن
بغض‌هایت را
لبه پنجره‌ی شکسته فریاد کن
بغض‌هایت را
از زیر آوار بیرون بکش

ای به فدای چشم تو
این چه نگاه کردن است؟

 

 

 

#زلزله #آذربایجان

   + یاس حسینیه - ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

خود مرحمتی مجازی:

حسبی الله

خود کشی فرهنگی کردم!

نابودسازی کامل از ابتدا تا انتها! حتی نابود سازی محض خاطرات.

مرگ مجازی!!! که بی شباهت به مرگ حقیقی نبود.

دوتا مویه ی کوتاه و بعد نسیانی به بلندای تاریخ.

در یک آن محو شدم.

   + یاس حسینیه - ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱

بابا نوری:

حسبی الله

چقدر دلتنگ شده باشم خوب است...
چقدر دلم گرفته باشد!
چقدر اشک و ناله باشم؟
چقدر صدایت زده باشم خوب است!
جقدر انداخته باشم خودم را زیر پایت !
چقدر التماست کرده باشم...
خوب مرد مومن مهیمن عزیز
یک نگاهی به ما کن! نا سلامتی  از خودتم ها...
حالا تو رفته ای و بهشتی شدی باید ما را یادت برود؟

یعنی هر کی بره بهشت زمینیا رو یادش میره؟ خب دلم برای تو تنگ شده... خیلی... چند روز دیگه سالگرد شهادتته... من موندم یاد تو و خاطره عکست که همونم برنتابیدی و افتاد و قاب عکست شکست...
مومن مهیمن... دلم گرفته از زمینی بودنم یک بار بیا و آسمانی ام کن. مگر نرسید پیغامم به دست تو؟ چند روز پیش دادمش دست شهید گمنامی که نمیدانم اسمش چه بود، یا نشانه ای از او ندارم فقط می دانم از عملیات والفجر 8 برگشته بود... میشود بروی و پیدایش کنی و پیغامم را بگیری؟
منتظر جوابتم.

خطاب به حاج علی اکبر نوری (بابا نوری - پیر جبهه)

   + یاس حسینیه - ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱

کودکی:

حسبی الله

چقدر چهره ام جا افتاده شده
دیگر حتی لبخند هم کودکانه اش نمی کند
و من دلم تنگ شده برای کودکی هایم
دیگر مقابل آینه نمی روم
گاه گاهی
دخترکم را بغل می کنم
و در چشمهایش خیره میشوم...

 

فاطمه و آیه عاشورای 90

 

بعضی وقتها آیه آلبوم‌های قدیمی را که ورق می‌زند، عکس 5 سالگی خودش را  زیاد می‌بی‌ند.

 

آیه زمستان90

   + یاس حسینیه - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

آرزوها:

حسبی الله

حسبی الله
آخرین باری که با دقت جلوی آینه به خطوط سنم نگاه کردم, چند تار سپیدم را از ریشه کندم. نه که جوان شوم! فقط بخاطر اینکه کم بودند و وصله نازیبا!
حالا کم کم باید تارهای تیره را از ریشه کند...
---------
دوستی به دوست دیگرم گفت تو ناامیدی و حال مرا بد میکنی!بس که دنبال معشوقت طلب وصل می کنی.

حرف سنگینی بود برای کسی که جرمش فقط عاشقیست!
یکی نیست بهش بگه خب تو هم عاشق بودی از معشوق طلب وصل میکردی.
گاهی وقتها خوشی میزند زیر دلت و دلت میخواهد با عزت و احترام به وصل برسی و گاهی وقتها هم اونقدر محزون و خاک برسر شده‌ای که راضی‌ای با هر خفتی که شده به وصل برسی.
این شده مصداق آرزوهای ما
آرزوهای پاکی و آرزوهای خاکی
نمیدونم کدومش بهتره! آرزوهایی که در کمال پاکی و تمیزی به اجابت میرسند
یا آرزوهایی که خاکمالت می‌کنند و بعد به اجابت می‌رسند.
به نظر شما اجابت مهمه یا نحوه ی اجابت؟

   + یاس حسینیه - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱

مسلمانان مرا وقتی دلی بود:

حسبی الله

حسبی الله


دیشب که باران میبارید، و در کمال تعجب می‌دیدم هنوز خدا بر سر این مردمان رحمت می‌ریزد یادم نبود در چه زمانه ای زنده‌گی می‌کنیم.
زمانه زمانه‌ی غریبیست نازنین...
آنچنان مسلمان کشی را باب کرده اند که دیگر کسی در این جهان نمانده که نام اسلام و مسلمان و شهادت را کنار هم نشنیده باشد.
دیروز یکی از دوستان در مورد کشتار مسلمانان در میانمار نوشته بودند که " بیاید کاری کنیم نه که به سر خوشی خود را بگذرانیم."اما  بودند افرادی که بنویسند برایش که تفریح کردن ما ربطی به کشته شدن مسلمانها ندارد.
انگار که بگوییم به ما چه که بچه‌ی همسایه‌مان را گرگ می‌درد، امشب در منزل ما رقص و پایکوبیست، اندکی بگذار مستانه برقصیم.
اینقدر تهاجم فرهنگی‌ای که خیلی‌ها سرپوش روی آن می‌گذارند به درون رگ‌هامان نفوذ کرده، که غیرت مسلمان ایرانی بودنمان را از یاد برده‌ایم، یادمان رفته پیامبرمان در مقابل ظلم چه واکنشی داشت و امامانمان چه می‌کردند. حتی خون سلمان ایرانی  در رگهامان خشکیده، چه برسد به خون رستم‌ها و سهراب‌ها.
اصلا یادمان رفته شهدای زمان خودمان را که وقتی در لبنان مسلمان کشی کردند، چطور دفاع از اسلام یادشان نرفت و رفتند و جنگیدند و شهید شدند و اسیر.
و باز می‌گوییم شادی‌ما ارجح بر کشتار صدها مسلمان است.
بس که خودمان را در شادی‌های پوشالی و تزریقی غربی پیچیده‌ایم یادمان رفته شادی واقعی چیست. شادی واقعی‌ای که در شاد کردن و راه انداختن کار انسانیست کجا و شادی طرب و موسیقی کجا؟
شادی‌ای که در نشاندن لبخند به لب یتیم است کجا و شادی سوار شدن به قطارهای پیچ در پیچ پارک‌ها کجا؟
شادی‌ای که در پاک کردن اشک دردمندی است کجا و شادی غذا خوردن در فلان رستوران گران شهر کجا؟

گم کرده ایم ما خودمان را و لازم است
در ندبه ها شکایت از این ماجرا کنیم*

در انتها اضافه کنم که چرا عده‌ای این روزها می گویند که کاری از دستمان بر نمیآید که برای مظلومان کنیم؟ همین برائت جستن از مشرکان از فرایض دینی ماست که هم در حج به آن کاملا تاکید شده و در دعاهایمان می‌خوانیم، آنهایی که جرائت و فرصت شهادت‌جویی ندارند می‌توانند برائت جویی کنند، می توانند دعا کنند، و یا می توانند اندکی همدردی کنند، نه اینکه خودشان را با بی‌خیالی سرگرم کنند.
وقتش است کمی به خودمان بیاییم، زمان ظهور نزدیک است وقت خوش‌گذرانی نیست.



باید برای درک حضورش دعا کنیم
خود را از این جهان خیالی جدا  کنیم
شرط است در طریق محبت که جان خویش
همواره از تعلّق عالم رها کنیم*


*شعر از آقای قاسم اردکانی
تصاویری از کشتار بیرحمانه‌ی مسلمانان میانمار:
  http://abna.ir/data.asp?lang=1&id=329229

   + یاس حسینیه - ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱

من و مینا و سکوت:

حسبی الله

 شبیه آدمی شده‌ام که با مینا حرف می‌زدم.

این روزها شبیه آن،من شدم. من آن شدم که آن موقع می‌شدم. من با مینا حرف می‌زدم و او سرش را کج می‌کرد و به رویم می‌خندید و چیزی می‌گفت که هیچ کس نمی‌فهمیدش، جز من که مقابلش نشسته بودم.

من راز چشم‌هایش را می‌خواندم نه حرف‌هایی که می‌زد و هیچ کس نمی فهمیدش را -مینا دخترک دردمندِ من-

امروز عصر دلم ناگهان برایش تنگ شد، و نمی‌دانی که چقدر تنگ.سالهاست ندیدمش احتمالا باید 16-17 سالش شده باشد.

آن موقع‌ها دست‌های نحیفش را می‌گرفتم در دستم و نوازش می کردم، اوایل دست‌های سردش را می‌کشید عقب، نمی‌توانست  گرمای دست کسی را در دستش تاب بیاورد، یاد نگرفته بود از هیچ دستی. من اما با حوصله باز دست‌هایش را می‌گرفتم در دستم و برایش نقاشی می‌کشیدم روی آن و بعد بازی بازی دستش را با ورق آشنا کردم و با قلم.

و او خط‌های عشق را رد انداخت روی برگه‌های سفیدِ خط‌دار. همیشه محو نگاه او بودم، و آن لبخندی که  جهانی را در دلم لبخند می‌کرد. نگاهش که می‌کردم دلم می خندید... اما وقت‌هایی که نمی‌خندید عمق چشمانش دردی داشت که از ریشه آدم را می‌سوزاند، و نه تو و نه هیچ کس دیگر اینهمه در چشم‌های او آتش نگرفت که من.

و این اواخر وقتی می‌دیدمش دست‌هایش را می‌کشید روی صورتم و نوازشم می‌کرد... دست‌هایش گرما گرفته بود! حس مهربانی داشت. مقابل مینا من کم می‌آوردم از غم، از لب‌خنده، از درد، از سکوتی که همه‌اش حرف بود و هی زیاد می‌شدم از عشق... انگار کسی درون من تکثیر می‌شود. اصلا من خواندن سکوت را از مینا آموختم. خواندن دل را و خواندن چشم را و خواندن راز گرمای دست‌ها را هم... اصلا نمی‌دانم چقدر از مینا آموخته‌ام.

و هیچ‌کس نمی‌داند مینا چه معلم بزرگی بود.

این‌روزها باز سکوت می‌خوانم، دل می‌خوانم، چشم می‌خوانم

و گرما را از دست‌هایی که هرگز نمی‌گیرمشان.

عکس‌نوشت: بچه‌های ایزوله - مینا همان لبخندبزرگِ سمت قلبتان است!

مینا دخترکی بود که ناپدری‌اش به خاطر اینکه مشکل داشت، پنج سال در زیر زمین خانه‌اش حبسش کرده بود. وقتی پلیس او را از زیر زمین بیرون آورده بود دیگر نه حرف می‌زد نه می‌خندید، فقط هر وقت صدای گربه می‌آمد گوش‌هایش را می‌گرفت و می‌لرزید... مینای بی‌نوای من... در زیر زمین با گربه‌ها و خواهرش زندانی بوده

– از بچه‌های بهزیستی که بعد به  مجتمع ایزوله منتقل شد- من هم در بهزیستی کمی با او بودم هم در ایزوله، آذر تعلیمش می‌داد و من نظاره می‌کردم.

-----------

پی‌نوشت: باید یک روز هم در مورد آنا بنویسم.

وایــــــــــــــــــــــــ چقدر دلم برای بچه‌های ایزوله تنگ شده، برای رفتن و بوسیدن و در آغوش کشیدنشون و بازی کردن باهاشون... دلم برای عشق‌بازی تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

بی‌بی و منوتو:

حسبی الله

از شادی وصل باید سرخوش بود و سرمست، به جهان باید فخر فروخت که ساعتی چند با کسی زیسته ای که دوستش داشته ای و جهانی خمار تو شود و تو خمار یار.
بیایی حرم و رقصت بگیرد از بودنش.
کم نیاوری، که تازه باید زیاد شوی از عشقی که به همه تعلق دارد.
آب گوارا خوردن از دستان بی بی آدم را سر عشق می آورد.
تب هم داشته باشی و سر عشق بیایی ببین جهان چقدر کم است برای وسعت تو. زانوی غم را بگذار برای جدایی‌ها نه وصل که حالا نوبت عاشقییت و ضیافت وصل است، بخند...
نبینم غم انگیز شود روزگارت که به عشق تو شک میکنم. نگذار جنونت به بیراهه بکشدت‌‌، این جنون باید تو را بالا ببرد بلکم بیشتر از آسمان که آسمان حقیر است در مقابل عشق، که تاب و تحمل عشق را نداشت و خدا قرعه به نام تو انداخت که در روزی مجهول به این دنیا بیایی و جهانی را از جهلِ بی‌عشقی برهانی.
به آسمان و حقارت آن در مقابلت ایمان بیاور که سرشار بودنت از عشق انتهای ناب بندگی خداست.

من به تو و به این بندگی‌ات ایمان آورده ام و عشقت را باور کرده ام.

پی‌نوشت: زیارت چند روزه‌ی بی‌بی همه‌تان را دعا کردم.

 

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

انار دل من:

حسبی الله

میدونم جاشون تو این وبلاگم نبود!

اما دوستشون داشتم خواستم بیشتر دیده بشند!

--------------بعد نوشت :فقط برای ثبت در خاطرات شخصی ! ----------------

برای پام رفتم دکتر، فرمودند که دوتا از رباطهای پام پاره شده و یک ماه دیگه هم علاوه بر اون دوهفته باید توی گچ بمونه.

گچ هم گچ‌های قدیم، مثل دفتر سفید بود گچی بود آدم حال می کرد روش نقاشی بکشه، بنویسه، باهاش درددل کنه! چیه این گچای الان! آبیه! پلاستیکیه روح نداره تازشم خیلی گرونه!

من که باهاش حال نمی کنم!

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱

من - عصا - شهید گمنام -له:

حسبی الله

مدتهاست دوست دارم شونه به شونه یه دوست راه برم و حرف بزنم! حرف بزنم و راه برم...

از وقتی که پام لنگ شده، هم هیچ کس هم‌پای من نمیشه، شاید بخاطر سرعت کندمه یا شاید هم دلایل دیگه‌ای هست که بی‌خبرم! یا شاید دوستی نیست برای شانه‌به‌شانه راه رفتن.

اما آن صبح در مسجد او آمد هم‌پای من به قدم زدن، شانه‌به‌شانه، نگاهش مهربان بود دستهایش را پشتش گره زده بود و دقت می‌کرد دقیقا هم‌گام با من قدم بردارد، خسته که می‌شدم صندلی را جلو می‌آورد که بشینم.

لبخندش مهربان بود، به‌ام گفت که وقتی راه می روی عصایت را اینقدر محکم فشار نده! دستت درد می‌گیرد. عصایم را گرفت و کمی کوتاه‌ترش کرد. گفت وقتی راه می‌روی باید فکر کنی که این عصا پای توست دقیقا همزمان بالا بیارش و زمین بگذارش...

چقدر راه رفتن برایم آسان شد! صدایش دلنشین بود، آدم را می‌برد تا سرودن یک غزل، اما من هیچوقت شاعر نبودم!

فقط غزل می‌شوم در هوایت...

----------------------------------

پای آدم که لنگ باشد و بخواهد برود دنبال عشقی که در حال رفتن است، زنهایی که به زمین دوخته شده اند و انگار نه انگار که جمعیتی آسیمه سر به سمتشان می آید، همه جا که تاریک باشد و دستهای تو در دست کسی باشد که افتادنت را بخواهد همه ی اینها کافیست که بیافتی زیر جمعیت و پایت بماند زیر پاها!

بمانی زیر پاها و کمی ارمیا* را تجربه کنی، کمی عشق را بچشی، کمی  گمنامی را درد بکشی، کمی گریه کنی و هر چقدر هم که دستت را بکشند جز دردی در ناحیه قفس سینه چیزی نصیب تو نشود...

خدا افتان و خیزانم کرده! امروز که از سر کنجکاوی آتل پایم را باز کردم، دیدم نقاش محترم پالت رنگش را پر از رنگ‌های ارغوانی و آبی و نیلیست را روی پایم جا گذاشته!

نمی دانم از زمان آبشار مانده یا از زمان تشیع!

-----------------------------

خدا له ام کرده!

لای منگنه ی بودنم له‌ام  و این له‌ای را دوست دارم! درد عجیبیست که همنفس همه‌ی لحظه‌هایم شده. لابد خدا هم مرا له می‌پسندد!

----------------------------

*کتاب ارمیا-نوشته رضا امیرخانی

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

لبخند شهادت:

حسبی الله

آمدم روزه ام را که باز کنم به همسر محترم نگاه مهربانی انداختم و گفتم امشب تو نیت کن برای روزه ی من.
همانطور که لقمه را طرف من می آورد گفت: "انشالله با هم شهید بشیم، البته تو اول شهید بشی..."
من هم لبخندم بزرگ و بزرگتر می شد که ادامه داد: "چون نمی خواهم در این دنیا برای کسی غیر از من باشی!"
لبخندم همانقدر بزرگ ماند!

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

یا رب...

حسبی الله

این روزها که یه عضو جدید به بدنم اضاف شده، کلی از کار افتاده تر شدم!

آدم یه پاش لنگ میشه دو تا عصا هم بگیره دستش باز نمی‌تونه مثل قبل راه بره.

الان وقت دعای کمیله چقدر این دعا در ذهنم تداعی می شه:

یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱

مجنونی متولد شد:

حسبی الله

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

و آنگاه یاس متولد شد!

رجب بود، روز میلاد مرد مردهای عالم که متولد شدم

اولین شب زنده گی ام با جنون ماه شب چارده گره خورد

و سالها در گــُل و آب و پروانه بودم

و سالهای بعد ترش در آرامشِ خفیفِ رگِ پنهانیِ زنده گی، در سکون بودم

و حالا باز متولد می شوم

در کنار کلمات تو

کلمه می شوم، حرف

     و گاهی یک شعر می شوم

       گاهی آسمان می شوم و گاه دریا

       گاهی عطر می شوم  و گاه صدا

       گاهی دخترکی جسورم، گاه غمگین

       گاهی از ته دل می خندم، گاهی اشک می شوم

       گاهی بال دار می شوم، گاه زنجیر

اما همیشه در دلم نوری است! از همان نور الانوار عشق

می تابد، نه که دست من باشد! مال همان دیوانگیست که به خاطرش به این دنیا آمدم.

 

من اگر دیوانه ام منعم مکن ... گر رسوا و بی کاشانه ام ترکم مکن

--------------------------

از همه ی آدم ها، آسمان ها، دریاها، درخت ها، کبوترها، آبشارها، سنگ ها، گل ها، پروانه ها و هر آنچه که دارمشان تشکر می کنم، ممنون که اجازه دادید لحظه هایی از آن من باشید.

------------------------

امسال سن قمری ام یک سال بزرگتر از سن شمسی ام می شود!

و تازه من میفهمم که نباید این همه درگیر زمان بود! اصلا چه فرقی دارد من چند ساله شدم؟ تبریک ندارد زنگ هشدار برای پایان فرصت آدمه گی ام!!!

امشب تب دارم! تو جدی نگیر هذیان های مرا.

 

 

 

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱

آبشار تو:

حسبی الله

رسیدم به آبشار

و تو نمی دانی چه نوری پاشیده بود خدا آنجا! باید می بودی تا می فهمیدی. یاد دخترکی هایم افتادم که از آب نمی گذشتم بدون خیسی. رفتم نزدیک آبشار تا یکم خیس بشوم اما نور مرا صدا می کرد به بالا.

یاد دخترکی هایم افتادم که از درخت بالا می رفتم! انگار صدایی دست های مرا گرفت و کشیدم بالا... من هم بالا رفتم و بالا، به پایین آمدن فکر نمی کردم که تنها یک راه بیشتر برای پایین آمدن نبود.سنگهای کنار آبشار همه لیز بودند و من هم بی حواس آنها را می گرفتم و کشان کشان خود را بالا می بردم.

رسیدم به جایی که می شد آنجا ایستاد و حض کرد، اما دیگر وقت پرت شدن بود و من پرت شدم پایین!

به همین سادگی بالا رفتم و به همان سادگی پایین آمدم، حس خوبی بود! درد داشت، نهی همه را هم داشت، آتل هم داشت، اما تو نمی دانی بالا رفتنش چه حسی داشت.

***

تقصیر زانوهایم نبود که همیشه یک هو خالی می کند،

تقصیر کفش های لیزم نبود،

تقصیر حس دخترکی ام نبود،

تقصیر دستهایم بود که در دستهای تو نبود.

آبشار لونک - جاده دیلمان. خرداد91

عکس از یوسفه، البت قبل از حادثه !!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

پنجره آشپز خونه من و یه عالمه احساس!

حسبی الله

 یک کبوتر دارم که خیلی دوستش دارم.

همیشه منتظرش هستم. صبح های زود، ظهر ها و عصرها می ایستم پشت پنجره تا بیاید. اگر می دانستم که ممکن است شب ها هم بیاید پشت پنجره شاید به انتظار دیدنش تا صبح بیدار می ماندم.

از پشت شیشه مشجر آشپزخانه خیره می شوم به پنجره تا کبوترم بیاید، بیاید و دانه دانه غم ها و غصه هایم را بچیند و ببرد...

وقتی دانه دانه نوک می زند و دانه می گیرد، حس خوشایندی سراسر وجودم را پر می کند. می ایستم به تماشایش تا لحظه ی پروازش.

حس غریبیست! آخر من همیشه از پشت شیشه ها می بینمش، خیره می شوم به اش ولی کبوتر مرا نمی بی ند، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بگیرمش در دستهایم، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بالهایش را نوازش کنم.

دوست داشتم کبوترم با من دوست می شد می آمد و می نشست روی شانه ام، و صدایش را می شنیدم.

.....*......*......*......*......

تو هم مثل آن کبوتری، نزدیکی اما هیچ وقت نمی توانم دستهایت را بگیرم!

                                                                           از دست این شیشه ها.

-------------------------------------------------------------------------------

چند روز قبل حسابی دلم گرفته بود، با کلی حس برای یوسف یه اسمس نوشتم و فرستادم:

"چه عصر دلگیریست
دلم تنگ میشود برایت
و تو
اصلا نیستی که
اشکهایم را پاک کنی
به پنجره مشجر آشپزخانه خیره میشوم و احساس میکنم
دلم به اندازه ی تمام ظرفهای چینی شکسته است
امشب که میایی
برایم یک دل چینی بیاور"

 بعد هم زل زدم به گوشیم تا شب شد و یوسف اومد، همینطور که داشتیم حرف می زدیم گفتم یوسف یه جوابی به اسمسمم بدی بد نیستا!

 گفت کدوم اسمس؟ گفتم همون که عصری فرستادم. اونوخ یوسف می گه  نفهمیدم تو نوشتی!!!! من فکر کردم از این اسمساییه که واسه امام زمان نوشتن !!!!!

آخه یکی نیست بگه همسرِ من، عزیزِ من، قوری چینی و پنجره ی آشپزخونه مون چه ربطی به امام زمان داره؟!!!!   گریه

-------

پ.ن: اگه این اسمسه رو می زدم تو گوپلاس حداقل یوسف یه پلاس زیرش می زد!

   + یاس حسینیه - ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

پدرم پر از شعر است، پر از ترانه:

حسبی الله

بین همه ی آدم های جهان، پدرم ناز مرا خیلی می کشد.

برایم شعر می خواند و نگاهم می کند، چشمهایم پر از شرم میشود و اشکهایم را قورت می دهم! نه که ناراحت شوم که پر از حس می شوم و وقتی دلم پر از حس و حرف می شود اشکهایم آمدنشان می آید.

پدرم برایم آواز می خواند، گاهی ضرب می گیرد و "برفتم به در شمس العماره" را می خواند و گاهی که شعرش می گیرد "امشب شب مهتابه" را. مادر گاهی به یک چشم غره و خنده ای ما را میهمان می کند و می گوید: "خوبه والا! شما دوتا..."

پدرم همیشه می گوید: "کی میاید مشاعره؟" و بعد مستقیم به من خیره می شود. همه ی شعرهای مشاعره ام دیگر تکراری شده اما پدر دوست دارد! پدر با آواز شعر می خواند و وقتی هم که گیر می کند شروع می کند به چه چهه زدن و وقت گذراندن تا شعری یادش بیاید.

پدرم گاهی شعر می گوید، بر وزن مثنوی. همیشه مثنوی نزدیکش است زیر قرآن و مفاتیح و فرهنگ عمیدش. وقتی نوجوان بودم من هم شعر می نوشتم، به پدرم که نشان می دادم نقدهای سنگینش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد و من می فهمیدم که هرگز شاعر نمی شوم.

پدرم ممکن نیست وقتی مرا می بی ند آغوشش یا بوسه هایش را دریغ کند و من همیشه محتاج و مشتاق آن آغوشم.

پدرم پر از شعر است، پر از ترانه، اما الان چند وقتیست که برایم شعری نخوانده است.

پدرم مثل دریاست

پدرم مثل آسمان است

پدرم مثل زمین است

پدرم مثل کوه است

پدرم مثل ماه است

پدرم مثل خورشید است

.

.

.

پدرم مثل پدرم است.

گاهی هم من پدرم را بغل می گیرم.تابستان 90- اراک خانه خاله

----------------------------------------------

پ.ن. : نمیدانم چرا اینقدر دلتنگ پدر شده ام.

   + یاس حسینیه - ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام خدا بر امام هادی علیه السلام، سلام خدا بر امام رضا علیه السلام

حسبی الله

آنقدر گریه کرده بود و به سر و سینه زده بود که دیگر نای حرف زدن نداشت.

گفتم: "چه شده؟"

گفت: "مگر اهانت به امامان معصوممان را ندیده ای؟"

--------------------------------------------------

یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ


مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه خدا گر چه کافران را ناخوش افتد نور خود را کامل خواهد گردانید (الصف/8)

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

ستاد پیداشدگان:

حسبی الله

دوتا بچه قد و نیم قدش را گرفته بود جلو اش و هی هل می داد وسط جمعیت. اون هم چه جمعیتی! همه عاشق، همه یک پارچه چشم بودند اما نه برای دیدن آن بچه ها، همه چشم به ضریح دوخته بودند.

به اش گفتم بچه ها را نبر، مثل آدم گنگی نگاهم کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد، انگار گفت پس چکار کنم! دوباره گفتم بچه ها خفه می شند دست و پایشان می شکند نبرشان! باز هم گنگ و نامفهوم نگاهم کرد.

اشاره کردم به دوشم و گفتم بگذارش روی دوشت، صدایش مثل زمزمه ی آبی خسته بود، صورتش چروکیده بود گمان کردم مادر بزرگ آن طفلکان است که نامشان مهدی و اکرم بود.

مهدی که بزرگتر بود را با سختی بغل کردم و گفتم اونیکی رو بذار روی دوشت. مهدی را تا بالای سینه ام آوردم تا قدش بلند تر از بقیه شد، خنده ی مستانه اش هنوز کنج ذهنم است، فاتحان قله ی اورست هم پیش این فتح الفتوح کم می آوردند. دراز شد روی جمعیت و خودش را رساند به ضریح مقدست... و  هیچ کس  در این جهان جز تو نمیتواند تصور همچین عاشق نوازی ای را داشته باشه. بالاخره من و مهدی آمدیم عقب، اکرم هنوز روی دوش مادر بود و نرسیده بود به ضریح.

به چشمهای دریایی و صورت آفتاب سوخته مهدی نگاه می کردم و گم شده بودم در شیطنت توام با معصومیت آن کودک، که مادر آمد و اکرم را به دستم سپرد و با نگاهی ملتمس باز چیزی زیر لب نجوا کرد که نشنیدم و به سمت ضریح رفت و من دیگر هرگز ندیدمش.

یک ساعت و اندی روبروی ضریح تو چشم در چشم هم بودیم من نگران مادر بودم و تو آرامش عجیبی داشتی و بچه ها پر از هیجان و شیطنت، دیگر صدای اغلب آدمها در آمده بود و خدام گفتند باید بچه ها را تحویل حراست بدهم.

وقتی که دادمشان دست آن خانم مهربان و از اتاق آمدم بیرون نشستم مقابل تو و یک دل سیر گریه کردم، دلم آنقدر گرفته بود که حد نداشت... به بهانه دادن آب رفتم ستاد پیداشدگان، چشمهای اکرم برقی زد، اما من طاقت دیدنشان را نداشتم. برگشتم و نشستم مقابل گنبدت و باز اشک ریختم برای گم شدن خودم...

نماز صبح را خواندم و رفتم پشت شیشه و اکرم را نگاه کردم، نگاهش مضطرب بود و مهدی سرش را مخفی کرده بود زیر پتو. رفتم توی ستاد و اجازه گرفتم کنارشان بمانم.

مهدی گونه های مردانه اش خیس بود، گمان کرده بود مادر هرگز بر نخواهد گشت... پدرش چند سالی بود که به رحمت خدا رفته بود و مادرش کم شنوایی داشت. مهدی گفت ما از روستایمان که آمدیم یکراست آمدیم حرم یک راست رفتیم دم ضریح و تو را دیدیم، مادر آمده بود که گوشهایش شفا بگیرند...

اشکهای مهدی را پاک کردم و تا ساعتی که مجبور بودم برگردم هتل کنارشان ماندم، حیف که به یوسف قول داده بودم بر می گردم و او دعای ندبه را کنار تو می خواند.

ساعت 11 صبح جمعه بود در آن ازدحام و شلوغیِ نماز و خطبه، خودم را آسیمه سر رساندم به ستاد پیداشدگان، مهدی و اکرم تحویل مادرشان شده بودند...

و جز تو هیچکس نمی داند که چه حزن و شادی توامی در دلم ریشه کرد.

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

برای آن نمی دانم چه کسی:

حسبی الله

نشسته بود روبروی مولا

سر بر زانوی غم زده بود...

صدای هق هق گریه اش آرام بود، اما جگر سوز

نتوانستم آرام از کنارش بگذرم...

برگشتم و نزدیکش ایستادم

و گریستن او را گوش دادم.

من ندیدمش... تنها شنیدمش

نمی دانم چرا مرا یاد کسی می انداخت که هرگز ندیده بودمش.

   + یاس حسینیه - ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

شنیدن موسیقی و تکثیر آدمها:

حسبی الله

بی مقدمه می خواستم یه چیزی بنویسم! مدتیه که این مطلب تو ذهنمه و تا ننویسم آروم نمی گیرم.در واقع نوشتن کشتن کلماتیست که تو ذهنمون رژه می رند و تا اون کلمات رو نکشی ذهنت برای پرداختن به مسائل دیگه باز نمیشه.

یه چند وقتیه یه کار جالب می کنم! که خوشم اومد اینجا بنویسمش. دوستانی دارم که علاقه ی خاصی بهشون دارم و برای من که معلمم از این رابطه های دوستانه زیاد شکل می گیره، مخصوصا بین من و شاگردهای قدیمم.

اغلب به یه موسیقی که گوش می کنیم یسری تصویر تو ذهنمون شروع می کنند به رژه رفتن و بعضی از ترانه ها دقیقا آدم رو یاد کس خاصی می ندازه و با هر بار گوش دادنش خاطره های اون آدم تو ذهنمون تداعی می شه.البته یکی از خاصیت های موسیقی و شعر و ترانه همینه.

چند وقته که وقتی پیش دوستهام که می رفتم ازشون می خواستم بیشترین آوایی رو که گوش می دن برام بلوتوث کنند، اولش یه جور بازی بود می خواستم که از روی آهنگهایی که گوش میدن کمی به طرز فکرشون پی ببرم و علاقه هاشونو سبک و سنگین کنم اما کم کم این بازی یه جورایی احساساتم رو درگیر کرد.

کم کم تبدیل شد به آواهایی که گوش می دن و یاد من می افتن، مهمترین خاصیت این کار اینه که وقتی اون آهنگها و شعرشون رو گوش می دم به ارتباط ذهنی ای که دوستم با من داره بیشتر پی می برم و گوش دادن به اون آواها یه جورایی لذت بخشه.البت جدا ازینه که من اون آواها رو می پسندم یا نه. در کل بیشتر مضنون شعرهاست که برام مهمه.

حتما این کار رو بکنید اینجوری به یه سری راز درمورد خودتون پی می برید، و وقتهایی که احساس می کنید کسی دوستتون نداره، گوش دادن به اون ترانه ها امیدوارتون می کنه به زنده گی.

من اسم بعضی از اون آهنگها رو می نویسم که برام یادگاری بمونه و اگه سالها بعد احساس کردم که دوستی ندارم، با گوش دادن به این آهنگها به یاد بیارم که زمانی کسانی بودند که دوستم داشتند.

1- آهنگ الکی - سیاوش

2- آهنگ فرشته  - سیاوش

3- من و تو بارون - احمد ماهیان

4- اگه یه روز - فرامرز اصلانی

5- نیستی - خواننده مجهول!

6-نبش قلب - مازیار فلاحی

7- یه راهی پیش روم بذار- 7بند؟!

--------------

پی نوشت 1: سال نو مبارک.

پی نوشت 2: اینم نوایی که من خیلی گوش میدم

   + یاس حسینیه - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱

الله اکبر کبیراً کبیرا:

حسبی الله

کفش کهنه ای به پا داشت که همه به تمسخر به آن می گفتند کفشهای میرزا نوروز. با هر چند قدمی که راه می رفت خم میشد و  چسب کفش را می بست. مدتها بود که چسب کفشش خراب شده بود و مدام باز می شد.

یک روز بعد از سالها ازو پرسیدم: "چرا آن کفش هایت را عوض نمی کردی؟"

     گفت: "از همان موقع که این کفش ها را خریدم چسبش خراب بود، اولش نفهمیدم بعد از چند روز متوجه شدم.وضع مالیمان آن موقع به من اجازه نمیداد تا کفش تازه ای بخرم، در ضمن همین یک جفت کفش را برای میهمانی و دانشگاه داشتم.

    وقتی فهمیدم که چسبش خراب است خیلی ناراحت شدم،چون کفش قبلی ام را هم همان موقع که از توی مغازه بیرون آمدم همانجا در میدان بهارستان دور انداخته بودم، روی آن را نداشتم در آن وضعیت خراب مالی به همسرم بگویم یک کفش دیگر برایم بخرد، از طرفی وقتی بچه های دانشگاه به خاطر دولا و راست شدنم مسخره ام می کردند ناراحت می شد.

     یک روز که خم شدم و چسب کفشم را بستم موقع بالا آمدن دیدم روی یک دیوار با رنگ آبی فیروزه ای نوشته است: "الله اکبر کبیراً کبیرا" آنچنان این جمله به درونم نفوذ کرد که احساس کردم به سمت خدا رکوع کردم و ذکر می گویم. از آن موقع هر وقت چسب کفشم باز می شد احساس می کردم که خداوند مرا صدا می کند تا به او رکوع کنم، با افتخار خم میشدم به سمت خدا و می گفتم، الله اکبر کبیراً کبیرا.

و آنقدر این صدای کردن خدا را دوست داشتم که تا مدتها با عشق آن کفش را می پوشیدم و تا وقتی که کاملا از بین نرفت کفش دیگری نگرفتم.

هنوز هم بعد از سالها چشمم دنبال کفشی است که چسبش، چسب بین من و خدایم باشد."

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

حرفهای بی هنگام

حسبی الله

- چند روزه که حال و هوای کلاس های قیصر بدجوری جوونه زده توی دلم، وقت و بی وقت و همه وقت با دیدن عکسش دلم هوای اون روزها رو می کنه و صدای آروم و محزونش توی گوشم می پی چه.... که یه بار سر کلاس برامون شعر دردواره هاشو خوند.

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
...

...درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

--------------------*------*------*--------------------

این چندروز حس و تجربه ی خوشایندی در رابطه با فروش بدست آوردم!

--------------------*------*------*--------------------

یه بنده خدا بعد از دیدن تقویمم با شور و تاب ازم پرسید: "وای! این تقویم 91ه؟"

منم با خونسردی گفتم: " پ ن پ! تقویم سال 67ه به علت درخواست مکرر جلد دومش تجدید چاپ شده.چشمک"

   + یاس حسینیه - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

تکیه گاه امن من:

حسبی الله

بهش گفتم: "میگن قراره جنگ بشه."

از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و به کارش ادامه داد انگار نه انگار اسم جنگ رو شنیده بود. داشت اخبار بحرین رو می خوند. زیر لب گفت: "نچ نچ نچ... بی وجدانا"

گفتم: "چی شده؟"

گفت: "این و ها بی های بی وجدان مردم رو به خاک و خون کشیدن..."

انگار که به یه کشف جدید رسیده باشم با هیجان گفتم: "آره دیگه! همینه!!! میگن عربستان می خواد به ایران حمله کنه!!!"

صدای خنده اش بلند شد و گفت: "کی؟ عربستان!!! آمریکا با اون عظمتش نمی تونه هیچ غلطی کنه چه برسه به عربستان...."

نمی دونم چرا اما اعتمادش و استحکام حرفش منو یاد امام خمینی انداخت.

-----

"سربازان من در گهواره ها هستند." این جمله مدام در ذهنم تداعی می شود...

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠

خاطرهای ریزه میزه

حسبی الله

عمق فاجعهتعجب

فاطمه داشت یواشکی با عمه اش اختلاط می کرد، از توی آشپزخونه داشتم میشنیدم چی می گن.

فاطمه پرسید: "عمه! اگر کلاس دوم بودی و تا آخر سال بدترین بچه ی مدرسه بودیشیطان و همه رو اذیت می کردی چی می شد؟"

عمه گفت: "من همیشه دختر خوبی بودم."

فاطمه گفت: "اگر مثل من بودی چی؟؟؟"

حیف که مجبور بودم به روی خودم نیارم که شنیدم! وگه نه دو دستی می کوبیدم تو کله ی مبارک خودم!

-----

 کمک به سالمندان چشمک

مامانم اومده بود خونمون و کلی تو کارا کمکم کرده بود، خسته و کوفته نشسته بود که یوسف اومد خونه، آیه دوید جلوی باباش و خودش رو لوس کرد و انداخت تو بغل باباش و گفت: "بابا من امروز ظرفها رو شستم، مامان بزرگ هم کمکم کرد!"

   + یاس حسینیه - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

سال نمای 91

حسبی الله

- این روزها کار طراحی صفحات تقویم 91 تموم شده، و منتظرم که یکی پیداش بشه ببرتش برا مجوز....

- برای کار جلدهای تقویم هنوز کارم رو شروع نکردم! یعنی می رسه یک ماهه تموم بشه...

- از آذر ماه توی مدرسه فاطمه معلم خلاقیت بچه های دوم شدم. اینم یه لحظه از کلاسم!

- امروز فاطمه با یک نفر دعواش شده بود و حرف بد بهش زده بود، من که رفتم سر کلاس پانیذ گفت: "خانم همه ی بچه ها از دختر شما شکایت دارند!!! چون حرف بد زده."

من گفتم: "بچه ها خیلی بده که یک دختر حرف بد بزنه، شما دخترید...." هنوز کلام بنده منعقد نشده بود که پانیذ گفت: "خانوم اینا رو به دختر خودتون یاد بدین!!" تو دلم گفتم یادش دادم! اما امان از این مدرسه. هنوز به دقیقه نگذشته بود که پانیذ با یکی دعواش شد و شروع کرد به حرف های نامربوط زدن.

پانیذ رو کشیدم کنار و بهش گفتم: "حرف بد بده، چه برای دختر من ، چه برای تو و چه برای من."

- فاطمه هم داره روز به روز بزرگتر می شه...

- امروز سوار تاکسی مهربون ترین راننده تاکسی تهران شدم. در موردشون شنیده بودم و خونده بودم، حالا هم از نزدیک دیدم، تجربه خوبی بود.

- امروز بچه های کلاس عکس منو کشیدن! می تونید شما هم ببینید.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام

حسبی الله

* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.

یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:

"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"

یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"

همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.

***

وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم  با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.

***

شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.

***

توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.

به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.

مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.

از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.

همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.

اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....

پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.

آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.

عکس برداری و بخیه و این حرفها...

سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.

----------------------

چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90

   + یاس حسینیه - ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

پدیده ای به نام فاطمه!

حسبی الله

دلم برای همه ی اونهایی که تازه مامان شدن یا قبلا مامان شدن یا بالاخره یه روزی مامان می شن بدجوری می سوزه!

بیچاره ها نمی دونن بچه شون یه روزی میره کلاس اول.

خلاصه فاطمه ی من هم رفت کلاس اول، با اون قد ریزه میزه ش و حرفهایی که ٢ ساعت هم گوش کنی نمیفهمی سر قصه کجا بود و تهش کجا.

فاطمه ماشالله آخر آتیش سوزوندن و بلا بازی در آوردنه، البته شاید از دید خیلی ها آروم باشه اما از دید من که خودم یه آدم آروم و بی صدا هستم خارق العاده به نظر می رسه. تو مدرسه یک نفر پیدا نمی شه که تا حالا فاطمه به فیض نرسونده باشدش. یه چند وقتی اونقدر دیر می رفتم دنبالش که دیگه هیچ مامان یا بچه ای تو مدرسه نباشه تا با سرعت بیاد سمت من و شروع کنه: "خانوم حسینیه این دختر شما موی دختر منو کشیده!"

خانوم حسینیه این دختر شما خط کش دختر منو شکسته.

خانوم! فاطمه مدادم رو پرت کرده وسط کلاس.

خانوم! فاطمه بر می گرده عقب روی دفتر منو نگاه می کنه!!!!! (نمیدونم این کجاش ایراد داره)

خانوم!!! این فاطمه پاکن منو بر میداره.

مامان فاطمه! فاطمه منو اذیت می کنه.....

بعد تازه سر درد و دل خانوم ناظم هاش باز می شه:

خانوم به دخترتون بگید مقنعه اش رو مرتب کنه.

خانوم عزیز بچه ی شما مدام توی مدرسه می دووه! اگه افتاد صد تا صاحب پیدا نکنه؟!!!

خانوم دختر شما همیشه جلو در دفتره! بگید بچه ها رو اذیت نکنه.

خلاصه یه مدرسه ست و یه فاطمه که از در و دیوارش میره بالا و میاد پایین. سه شنبه توی جلسه مادران شرکت کردم . خدا هیچ وقت نا امیدتون نکنه!!!

خانوم معلم دوتا دفتر رو برای نمونه آورده بود که به همه نشون بده: بهترین دفتر و بدترین دفتر کلاس. وقتی دستش رو برد بالا تا مشقهای یکی درمیون فاطمه رو نشون بده، دلم میخواست که فاطمه اونجا بود تا گوشش رو حسابی می کشیدم! معلمش هرچی تونست از شیطنت و بازیگوشی بچه ها تعریف کرد! من فکر می کنم کل جلسه در مورد فاطمه حرف می زد:

بعضی از بچه ها وقتی من روی تخته می نویسم می شینند بقیه رو نگاه می کنند، همه می نویسند ولی صاحب این دفتر وقتی می خوام تخته رو پاک کنم می گه خانو ما ننوشتیم و یک کلاس رو معطل می کنه که بنویسه!!!

بعضی از بچه ها اونقدر رو دست دوستاشون رو نگاه می کنند که من می فرستمشون ته کلاس! مثل صاحب این دفتر.

بعضی از بچه ها اونقدر بدخط می نویسند که صحیح کردن املاشون یک ساعت وقت می بره، مثل صاحب این دفتر! نگاه کنید چقدر بد خط و نا مرتب نوشته. بعد هم هی تند تند مشق های فاطمه رو نشون میداد. 

معلم ورزش اومد و شروع کرد به گله گذاری می گفت:"‌بعضی از بچه ها هستن که از اول سال تا حالا نه کفش ورزشی پوشیدن نه شلوارشو و ..." من خیالم راحت بود که معلم ورزش از فاطمه بسیار خرسند و خوشحاله چون هر سه شنبه فاطمه با لباس ورزشی صورتی خوشگلش میره مدرسه و زنگ های ورزش فاطمه و توپ مدرسه حسابی حال میکنند. فقط خدا به داد شیشه ها برسه.

توی همین فکرهای رضایت بخش بودم که از حرف های دوتا از مادرها فهمیدم که ای بابا! برنامه ی کلاسی که به ما دادند غلطه! روزهای چهارشنبه ورزش دارند نه سه شنبه! همین یک نفری که فکر می کردم از دست فاطمه راضیه هم بر باد رفت.

فرداش که فاطمه رفته بود مدرسه همه ی بچه ها براش دست زده بودند !! چون برای اولین بار شلوار و کفش ورزشی پوشیده بود.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩

هوالرازق

حسبی الله

تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که  چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.

سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!

همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش  حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و  بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.

فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.

با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!

تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!

حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.

یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!

خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!

اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.

احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.

دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...

اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"

راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:

شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

 

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩

دیوانگی

حسبی الله

وقتی میگم مدرسه نمی رم همه آدم و عالم فکر می کنند که من بیکار نشستم تو خونه و دارم وظیفه ی اصلی زندگیم که رتق و فتق خونه ست رو انجام میدم!

اما باید به اطلاع برسانم که خیر! بنده تنها مدرسه نمی رم! تدریس خصوصی و مجله و شرکت سرجاشه!

درضمن این روزها درگیر اساسی هستم برای تهیه و چاپ یک سررسید و دفتر یادداشت، که با طرح های خودم صفحه بندی شده. انشالله آماده شد فروش آن لاین هم داره.

---------  جواب سوال بهار که خیلی دوست داشت بفهمه دیوونه ها می فهمند دارن دیوونه می شند یا نه!؟؟؟------

یه روزی یه دیونه ای رفت جلوی آینه و از خودش پرسید: هی دیوونه! تو خودت می دونی دیوونه ای؟
خودش جواب داد: هی دیوونه، خودت دیوونه ای من دیوونه نیستم.

نتیجه ی اخلاقی: دیوونه ها نمی فهمند دیوونه اند، ما از بس بقیه بهشون گفتن دیوونه فکر می کنند شاید دیوونه باشند.

نتیجه ی اخلاقی تر: دیونه ها وقتی دارن دیوونه میشند نمی فهمند که دارن دیوونه می شند، پس وقتی فهمیدی داری دیوونه می شی هنوز متاسفانه یا خوشبختانه  عاقلی.

 

   + یاس حسینیه - ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

وقتی در اوجی از خود فرود آی

حسبی الله

سلام که نام مقدس خداوند است بر تو

سلام خداوند بر تو

 

 دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم

و آن کلاس مقدسم بود

که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.

دل بریدم از مدرسه...

دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را

اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم

و تو

هرگز نمی دانی این

دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است

به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

بخاطر بی مهری های همیشگی؟

گفتم

پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است

گفت

پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!

مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند

به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم

از امروز دیگر مدرسه نمی روم

گفت

خوشحالی یا ناراحت؟

گفتم

زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم

 

جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد

بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من

و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.

هرچند که بارها گفته ام

وقتی می میری که فراموش شوی

 

حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست

چه معلوم شاید پشیمان شدم

یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم

یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم

 

به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها

 خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

تئاتر روز عاشورا

حسبی الله

چقدر محرم زود داره می گذره

بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....

چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.

یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.

یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.

حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.

من الله توفیق

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩

مشق‌های ناتمام

حسبی الله

مهرماه هم شروع شد.بایک عالمه کارها بزرگ و کوچیک و متوسط.

مربی پرورشی شدم. -مسئول مناسبتها و تبلیغات مدرسه- اردوها و قسمتهای علمی و ورزشی قسمت من نشد. همین هفته اول کلی برنامه بود. هفته دفاع مقدس خودش کلی جای کارداره. در و دیوار مدرسه یک طرف و فکر و روح بچه ها هم یک طرف, هماهنگ کردن کارها با بچه ها با کادر مدرسه هم یک طرف !

منم وسط باید هوای همه ی طرفها رو داشته باشم.

اگر کسی ایده ای؛ نظری؛ حرفی در رابطه با کارهای تربیتی تو مدرسه داره در حد المپیک استقبال میکنم.

این روزها مشغله های ذهنی‌ام خیلی یاد شده. مشق نوشتن فاطمه هم دردسر بزرگی شده. باید بشینم بالاسرش و با صبوری و متانت همراهیش کنم. اما فکر کنید یک معلم دبیرستانی باشی و بچه‌های مردم یر دستت فرت فرت کاراشون رو انجام بدن. اونوقت من چطوری برای فاطمه‌ی ریزه میزه‌ام اینقدر حوصله کنم. گاهی وسط حرص و جوش‌های من فارغ از همه ی دنیا فاطمه بلند میشه و می‌ره سراغ توپ بازی!!! راستی کسی پیشنهادی برای ترک توپ بازی نداره؟؟؟؟؟

 

 

 

   + یاس حسینیه - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩

چه حسرتی از این بالاتر...

حسبی الله

ماه مهربان رجب به نیمه رسید. امشب معتکفین خانه ی دوست از آسمان به زمین بر‌می‌گردند... چه حسرتی از این بالاتر که من زمینی بودم...

اولین سالی که اعتکاف رفتم آنچنان زیبا بود که نیت کردم هر سال تا آخر عمرم برم اعتکاف. همان سال اول بود که فاطمه را گرفتم از خدا و سال بعد با فاطمه رفتم.

آنقدر این 6 روزی که خانه نشین خدا شده بودم را دوست دارم که هرگز خوشایندی آن را از یاد نمی برم. امسال اصلا نمی‌دونم چی شد که نرفتم!

حالا می فهمم توفیق نداشن یعنی چی. و چه حسرتی از این بالاتر...

یاد آن لوستر بزرگ و سنگین بخیر که 3 روز بالای سر من با باد کولر تکون میخود و هر وقت سرم را بالا می‌کردم می‌دی‌دم که مرگ همین نزدیکی من نشسته و منتظر که من رو در آغوش بگیره.

یاد آن دختری بخیر که روی هر دو مچ دستش جای بریدگی عمیقی بود... آنقدر عمیق که نفرتش را از زنده‌گی نشان می‌داد. راز ماندنش و معتکف شدنش چه بود؟

یاد آن نمازهایی که دسته جمعی می‌خواندیم و آن سکوت و تفکر روزانه بخیر...

یاد آن شب‌ها و نجواها بخیر...

چه حسرتی از این بالاتر....

 

   + یاس حسینیه - ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩

14 خرداد 21 سال پیش:

حسبی الله

صبح بیدار که شدم یه حس گنگ و نامفهومی داشتم. مادرم بیدارم نکرده بود. تو خونه هیچ سر و صدایی نبود مامان و بابام نبودن، داداش کوچیکا هم خواب بودن. خواهرم رو صدا کردم و با عجله لباس پوشیدم. جامدادی مامان دوزم رو گرفتم دستم و  ساعت 7 از خونه زدم بیرون تا برسم مدرسه، هفت و نیم امتحان شروع می‌شد.

وقتی رسیدم تو حیاط مدسه هیچ کس نبود. رفتم توی راهرو، چندتا از مادرها اومده بودن مدرسه. چند نفر با ناباوری به هم نگاه می کردن صدای گریه هم از توی دفتر میومد.

پی‌چی‌دم تو کلاس سوم الف. دشتی داشت زیر گوش یکی از بچه‌ها یه چیزی می‌گفت. یکی از بچه‌ها -اسمش یادم نیست- با غرور خاصی گفت: "دیشب به بابام خبر دادن. بابام گفت امروز نیام‌ها ولی من اومدم ترسیدم امتحان ریاضی بگیرن." بعدش هم انگار متکلم وحده کلاسه رفت روی سکوی کلاس و با غرور شروع کرد به حرف زدن: "بابای من یکی از فامیلاشون تو بیمارستان امام کار می‌کنه..."

من گنگ و سر در گم نشستم کنار دشتی و گفتم: "امروز چه خبره؟ چقدر همه چیز یه جوریه؟؟" دشتی نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: "میگه نمی‌دونی؟" گفتم: "چیو؟" دهنش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: "به کسی نگی‌ها!! اما امام فوت کرده."

گفتم: " حرف دهنتو بفهم!" یک دفعه خانم ساعتچی اومدم تو کلاس. صورتش سرخ سرخ بود و چشمهاش بی اختیار اشک می‌ریخت. با صدای بغض‌آلودی گفت: "‌بچه‌ها برید خونه. امروز امتحان تعطیله." چندتا از بچه‌ها با خوشحالی از کلاس رفتن بیرون.

رفتم کنار خانم ساعتچی و گفتم: "خانوم چی شده؟ چرا گریه می‌کنید؟" دست مهربونش رو گذاشت روی شونم و گفت: "مگر نفهمیدی امام..... " یه دفعه بغضش ترکید.

با نا باوری مانتوی خانوم و کشیدم و گفتم : "امام... امام چی؟؟؟؟؟ " تو رو خدا بگید.

خانوم ساعتچی خم شد و بغلم کرد و گفت: "امام رفت -حسینیه-، امام رفت...."

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

فالِ من

حسبی الله

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند.

 

9 صبح پس فردا برای سی‌اُمین بار قرعه فال به نام من ِ دیوانه در میاد.

این دیوانگی و شیدایی که آسمان تحملش نکرد و انسان متحمل شد. دلیل انسانیت است.

و عشق در چهره آدم متجلی شد.

 

 

   + یاس حسینیه - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩

کاش آن شاخه گل، من بودم

حسبی الله

چه بارونی بود.

خیابون رودخونه شده بود. رودخونه هم لابد دریا.

آیه خوابِ خواب بود بغلش کردم و راه افتادم تو بارون... اومدم سمت تو...تو...

چه خلوت بود صحن و سرات. نه که کسی نباشه! بودند آدمهایی که تو به خاطرشون همه جا رو آب و جارو کرده بودی... انگار این جماعت اندک همه دعوتی ِ خاص بودند جز من!

جز من که آیه‌ی لطف خدا رو با خودم برداشته بودم که راهم بدی توی خونه‌ات...

اومدم توی خونه‌ی تو... خیسی بارون از یادم رفته بود، انگار از یاد لباس‌هایم هم.

آمدم به میهمانی آغوش تو...

و هیچ کس نمی‌داند آن لحظه‌ها میان من و تو چه حکایت‌ها بود.

السلام علیک یا شمس الشموس مدفون فی الارض طوس

---------------------------------

از جانب همه شما ضریح را در آغوش گرفتم و بوسیدم...

صبح وقت برگشت هنوز بارون می‌یومد... پسرک گل نرگس می‌فروخت. دو دسته گل خریدم که هر شاخه‌اش شد برای یک نفر.

روز آخر وقت خداحافظی گلم را بردم حرم، وقت نشد ببرمش داخل، دادمش به خانومی که از جانب من ببردش داخل. از اون گل‌ها فقط یک شاخه اش رسید دست امام رضا. کاش آن شاخه گل، من بودم.

   + یاس حسینیه - ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

اندکی صبر...

حسبی الله

اندک اندک جمع مستان می‌رسید

----------------------

دلمو گره زدم به پنجره‌ات دارم میام.

وقتی یهو دعوت می‌شی به جایی که همیشه دوست داری بری خیلی دلچسبه.

--------------------------

این روزها تو مود اینترنت نیستم.

-------------------------

از دست دعواهای این دوتا حوصله‌ام سر رفته! معلوم نیست می‌خوان با هم زندگی کنن یا نه!

------------------------

امسال دوباره بعد از ۵ سال با مدرسه می‌رم اردو مشهد.

-----------------------

بالاخره فهمید من قابلیت‌های زیادی دارم!

----------------------

قراره کلاس نقد و نویسندگی برای بچه‌های سوم انسانی بذارم. آخه به کامپیوتر علاقه ندارن.

---------------------

عید داره میاد. هنوز آماده نیستم.

--------------------

وصف حالی بی حال!

   + یاس حسینیه - ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

روزهای خوبی‌ست

حسبی الله

گمان می‌کردم  بادی که افتاده در لابلای این درخت، شاید کمرش را خم کند.

اما تنها چند برگ نازک را با خود می برد...

باد می‌پیچد در لابلای شاخه‌های تو در تو...

و باز چند برگ نازک دیگر

حالا هم که این باد هی می‌کوبد ولو یک برگ دیگر را شکار کند!!

درخت انقلابمان بیدی نیست که با این بادها بلرزد.

----------------------------------------------------------

آیه فکر کرده بود کامپیوتر مامان تشنست یه لیوان آب داده بهش!! هنوز عواقب آب خوردن این بیچاره گریبان گیرمان است!!!

   + یاس حسینیه - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

برای یک داستان بی جواب

حسبی الله

همه چیز خوب بود. خانواده ها، علاقه ی طرفین، آزمایش های ژنتیک،دختر خوب و پسر خوب. یک روز قبل از عقد دختر گفت نه! پسر وعده داد به سال دیگر همین موقع... سال بعد باز گفت نه. دلیلش را نگفت، فقط گفت نه.

سال بعدش همان موقع پسر با دختر دیگری عقد کرد. سال بعدترش همان موقع دختر دیگر در قید حیات نبود... راز نه گفتنش را با خود برده بود.

--------------

نمی دونم قصه‌ی این عشق چرا اینقدر تلخ بود! نمی‌دونم چرا این علاقه پیوند نخورد، اما حتما صلاحی در کار بوده و ما بی‌خبریم. انگار از خدا خواسته بود که برود، نماند و رفت.

برای آمرزش روحش صلوات.

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

اللهم ارحم ضعف بدنی و رقه جلدی

حسبی الله

بخاری با شعله ی زیاد می‌سوخت و من ایستاده بودم کنارش. پام خورد به بخاری، بی‌اختیار دستم را کشیدم روی جای سوختگی پوستم جمع شد و کنده شد.

اولش داغ بودم و دردی احساس نمی کردم فقط احساس سوختگی می‌کردم. اما چند دقیقه که گذشت انگار که یک میله ی آهنی گداخته رو توی پام فرو کردند.

نگاه کردم به زخم کوچکی که اینطور من را بهم ریخت.

یادم می‌افتد به تحمل، تاول‌های شیمیایی 

 

 

و یادم افتاد به جهنم، این سوختگی اندک جان آدم را می گیرد. وای به وقتی که جانت را بسوزانند.

 

 

خدایا به بدن ضعیفم و پوست نازکم رحم کن. چطور آتش بزرگ تو را تاب بیاورم؟ چطور این درد جانکاه را به جانم می‌اندازی؟ جانی که خودِ تو می‌دانی تحمل این همه درد را ندارد.

رحمی بنما و از من درگذر.

 

 

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸